صدراعظم و سلطانش
به جای مصرف خواب آور
چند روزیست که قبلۀ عالم ما پاک خل شده است ؛ شده یک مارکسیست ِتمام عیار . مثل ِفیدل ِکاسترو سیگار برگ ِهاوانا دود می کند و ریش لنینی میگذارد . وقتی آب آلبالوی پیشخدمت آورده را مینوشد و چشمانش دنبال آلبالو گیلاس به دو دو زدن میافتند ، دستی به ریش لنینیش می کشد و می گوید : « چه گواراست » و به پیشخدمت دستور ِآب آلبالوی بعدی را میدهد . عجبا که از وقتی مارکسیست شده ، مالش برکت کرده و جواهرات ِخزانهاش روی هم تلنبار میشوند . آخر تازگیها با یک بدلیفروش ِیهودی روی هم ریخته و آخرین قلمش را که خبر دارم ، تاخت زدن ِدریای نور بوده با یک خروار بدلیجات . به حساب ِخودش مغز اقتصادیش را به کار انداخته است . مامانش را هم همین اواخر با ملکۀ زیبایی ِبیافرا تاخت زده . بیچاره وقتی آمد پوست و استخوان بود ؛ ملکۀ زیبایی را می گویم . از راه نرسیده شروع کرد به بلعیدن هر چه سر راهش بود و بعد از سه روز چنان آبی زیر ِپوستش رفت که همۀ ما آرزو می کردیم کاش بابای خدا آمرزیدۀ سلطان بودیم و بعد از سه ماه ناچار شدیم چهارچوب خیلی از درهای قصر را بشکنیم تا ورود و خروج ایشان به سهولت انجام بگیرد . اینطور شد که مغز اقتصادی ِسلطان دوباره به کار افتاد و تصمیم گرفته که حالا زنش را هم سر بدهد و مادرش را که اگر ریق ِرحمت را سر نکشیده باشد ، لابد شده پوست و استخوان ، پس بگیرد . البتّه زیاد باورتان نشود . کمی اغراق کردهام . کوه ِنور ِقبلۀ عالم ِما کجا بود ؟ ( دریای نور بود ؟ ) مادر قبلۀ عالم هم که میدانم همان اوّلها با یک بدلیفروش یهودی ریخت روی هم و از قصر ِسلطانبابا ( بابای سلطان ِما ) گریخت و سلطانبابا ( بابای سلطان ِما ) هم از لجش رفت گشت که یک زن ِخیلی خوشگل بگیرد و برای این که دبّه در نیاورند و عوام و خواص نگویند که خوشگل نیست ، این حقیر را با مقادیری هدایا و چند پرترۀ جورواجور از حضرت ِخودشان فرستادند دنبال ِخوشگلهای مدرکدار و جایزۀ خوشگلی برده که وقتی همهشان ( حتّی ملکۀ زیبایی ِبیافرا ) دست ِرد به سینۀ من ( در واقع به سینۀ سلطانبابا ( بابای سلطان . . . ) ) زدند و خرج ِسفر به سمت ِته کشیدن میل میکرد ، راهی ِدیاری که امروزه تایهلند مینامندش ( و آن روز هم گمان کنم همین ) شدم که میگفتند خوشگلهای تمام وقت ِحرفه ای ِارزان دارد و از کشتی که پریدم پایین ، با اوّلین خوشگلی که دیدم دورش جماعت ِکثیری جمع شده اند ، به یک زبان ِوصله پینهای ِگفتار و حرکات ِخود و گفتار و حرکات ِدیلماج ِتایلندی ( که مانده بودم چرا نمیتواند حرف های ساده و پیش پا افتادۀ من را ( پیش پا افتادهترین حرفهای ممکن شاید ) به زبان ِتایلندی ترجمه کند ) قضیّه را مطرح نمودم و در شگفت آمدم که چه به سرعت فهمید آن زن ( ملکۀ آینده را میگویم ) و چه به سرعت راهی شد ( توشۀ ناچیزراهش را از پیش بسته بود ) و من که هنوز چمدانها و اسباب و اثاث دیگرم ( که ذکرشان اینجا لزومی ندارد ) در کشتی بودند ، دوباره سوار کشتی شدم و با اذن ِملکۀ آینده ، درجا ، خوابیدم و تا صبح ِفردا که کشتی در ساحل ِمملکتی دیگر لنگر انداخته بود ، مثل ِمیِّت ِخواب ندیده ، خوابیدم .
از خواب که برخاستم ( تختم روی عرشه ، رو به ساحل بود ) دیدم که وه ! عجب مملکتی ! عجب مردمی ! به دیلماج که یا تایلندی را درست نمی دانست یا زبان ِآدم را و از دیروز تنزّل درجه یافته بود وشده بود نوکر ِخودم ( امیدوارم مرا به خاطرِ صراحت ِلهجهام ببخشید ) رو کرده ، گفتم : « وه ! عجب مملکتی ! عجب مردمی ! » راستش را بخواهید همینطور در خواب و بیداری بدون ِتوجّه به دیلماج ( نوکر ) برای خودم گفتم و فقط وقتی شنیدم که دیلماج نیز با شوق گفت : « اتّفاقاٌ مثل ِ همیشه حق با شماست ارباب » رو به سویش برگرداندم که بگویم : « به جای این چاپلوسیها ، بساط ِصبحانه را رو به راه کن و دیکشنرت را قوی کن » ( یا چیزی در این مایه ها ) که نگفتم و هاج و واج از میان ِپلک هایی که هنوز از نشئۀ خواب بالا و پایین میرفتند ، دیدم که نه بابا ! شعف دیلماج حقیقی و واقعی و صادقانه و از این چیزها است . پس برخاستم و بعد از شستن ِدست و رو و انجام ِکمی سرسری ِبقیۀ امور ِثواب و ناصواب ، محو ِتماشای آن مُلک شدم و نمیدانم چقدر در آن حال ماندم که نمیدانم چه چیزی مرا از آن احوال به در آورد و با خود گفتم : « من برای چه محو ِتماشای این ملک شده ام ؟ » آخر مُلکهای عجیبتر یا زیباتر یا تماشاآورتر از این را پیش از این زیاد دیده بودم ! به علّت ِ کثرت ِهوش خداداد و غایت ِعقل ( غایط نخوانید لطفاً ) لزومی به شرلوک هولومزی که کشف ِاسرار کند یا فروید و یونگی که ناخودآگاه ِجمعی و فردی ِمن را بکاود یا هرکولی از نوع و راستۀ پوارو که پدیدار ِروبرو( ساحل ) رابرایم شناسایی کند ، نبود و راز با جرّقّه ای برملا شد : « دیلماججان ، آدمیان ِاین مُلک ، چقدر به اهالی ِتایلند مانندهاند ! » به جای دیلماج ، معاون ِناخدا که حالا بگویی نگویی از ملازمین ِملکۀ آینده شده بود و نمیدانم از کِی دور و بر ِاینجانب بود و نمیدانم چرا لباس ِناخدایی بر تن داشت ، همینطور که آن طور هراسناک ، درست از پشت ِسر ِمن رد میشد ، با لحنی نه چندان خوشایند ، زمزمه کرد : « چهارپایان و گیاهان و جمیع ِحیات مندان و ناحیات مندان ِاین مُلک نیز ، به تایلندگانشان میمانند . » عجبا ! راست میگفت . راست میگفت و رفت ! به دیلماج گفتم ( نمیدانم چرا ناگهان ناغافل از نوکری ارتقاء دادمش ناخودآگاه نزد خودم و سروران ) : « دیلماججان ، مردمان ِاین مُلک بیشتر از مردمان ِتایهلند به تایهلندیان میمانند .» دیلماج که حالا سرش را بالا گرفته بود ، با حالت ِآدم ِخنگی که بالاخره راز را فهمیده ( در کمال ِشرمساری باید بگویم رازی را که من هنوز نمیدانستم ) گفت : « جناب ِصدراعظم ، آرکائیک بازی موقوف . قبلاً گفتی تایلند ، حالاشم بوگو تایلند . من که ناسلامتی تایهلندیم ، زبون ِمادری ِشما رو روونتر و امروزیتر از شما صحبت می کنم . فقط یکّم لهجه دارم و یکّمم صدام زیقزیقیه که اونم تو نوشته معلوم نمیشه . بعدشم : قربانت بروم ، این ساحل ِروبرو که میبینی ، مملکت ِآبا و اجدادی ِمن تایلنده . » پس جواب ِمعمّا به این سادگی بود ! کشتی از دیروز حرکت نکرده ! پس چرا تایلندیهای امروز بیشتر از تایلندیهای دیروز شبیه ِتایلندیها هستند ؟ شاید تایلندیها از دور بیشتر شبیه خودشانند . دیلماج را چند بار وادار به جلو و عقب رفتن کردم ؛ نه مثل ِفیلمی که جلو عقبش کنند ؛ مثل ِدیلماجی که هی بگویی بهش که : « برو جلو ، حالا بیا عقب » یا نه ! نه ! بگویی : « برو عقب ! حالا بیا جلو ! » و دیدم که هرگز ! هرگز جلو و عقب رفتنش ، تغییری در هویّت و ملیّتش نمی دهد . پس تنها چاره را در شال و کلاه کردن در آن هوای شرجی و شرفیابی با لباس ِرسمی به حضور ِتنها تایلندی ِدیگر ِکشتی یعنی ملکۀ آینده ، دیدم .
سرتان را با ذکر ِجزئیّات به درد نمی آورم و فقط خدمتتان عرض کنم که در راه ، تا به کابین ِملکه برسم ( استنباط ِایهامی از کابین نشود لطفاً اگر نارضا به مردن ِاین تن شدهاید ) اهل و عیال ِ سیاه پوش ِناخدا را دیدم که هم چنان بر سر و رو می کوفتند و به ملوانی که رد می شد « خدا بد نده » ای صدراعظمی گفتم و پرسیدم چه شده که با تعجّب خبر ِغرق شدن ِناخدا را دو روز پیش از این به من داد ( پریروز غرق شده بود ) و من هاج و واج و در شگفت از این همه غفلت ، ملکه را ( در واقع دیگر ملکه ، نه ملکۀ آینده ) روبروی خود دیدم که کلاه ِویتکنگها را بر سر داشت ( ویتکنگها چه کلاهی بر سر می گذاشتند ؟ آی جوانی . . . ) و به طرفةالعینی راز ِتوطئه بر من آشکار شد و خود را به خری زدم ؛ انگار نه انگار که فهمیده باشم آن سرزمین ویتنام بوده و معاون ِناخدا و دیگر هم دستان طیّ یک نقشۀ به دقّت طرّاحی شده ( شاید هم بداهه ! نه غلام ؟ ) یک مبلّغ انقلابی ِویتکنگ را با چشمهای نافذ ، کفل ِورزیده و یقۀ اتو خوردۀ پیراهن به جای یک روسپی ِتایلندی ( بله ! کتمان نمی توان کرد ) به من ( در واقع به سلطان ) قالب کردهاند .
ملکه ، دوردستها را نگاه میکرد و ما از تایلند دور میشدیم . دیلماج لبخندی زد و بعد چشمکی و توافق کردیم که به هم حقّالسّکوت بدهیم یا در واقع از هم حقّّالسّکوت بگیریم و حساب بی حساب . ظاهراً تنها احمقهای این ماجرا ما بودیم که کمی کمتر از میزان ِمحاسبه شده احمق بودیم و حالا میتوانستیم به خود بابت ِرازی که فقط ما دو نفر میدانیم ، ببالیم ؛ این که فقط ما دو نفر میدانیم که قضیه را بالاخره فهمیدهایم و ملوانی که هیچ چیز نمیجوید و ظاهرش به شدّت به باطنش پهلو می زد نیز در تاٌیید ِاین موقعیّت ، بی مقدّمه گفت : « منم پاک بی خبرم » و من دلم کمی به حالش سوخت مثل ِهمۀ بارهایی که به حال ِمردمی که درک ِدقیق و درستی از شرایط اطرافشان و اقتضائات ِهستی ندارند ، میسوزد ؛ مثلاً به حال ِاکثر ِسرنشینان ِکشتی که طیّ روزهای آتی دسته جمعی میرقصیدند و یک صدا ترانۀ « به خدا بی خبرم / بلایی نیاری سرم » را می خواندند و طیّ پیمانی ناگفته ، حتّی بدون ِاین که به هم نگاه کنیم ، من و دیلماج تصمیم گرفتیم بگذاریم در جهالت ِخودشان غوطه بخورند و بالاخره به سرمنزل ِمقصود رسیدیم و سلطان به استقبالمان آمد و من و ملکه را در آغوش کشید و ملکه هم چنان به دوردستها نگاه میکرد و من به ملکه و ولیعهد ِجوان ( قبلۀ عالم ِفعلی ) که از همان لحظه به دلش افتاده بود که در آینده مارکسیست خواهد شد و چنان مبهوت ِننۀ جدیدش شده بود که برای اوّلین بار در شاٌن ِیک ولیعهد رفتارکرد و من ملکه ای که به دوردستها نگاه میکرد را نگاه کردم و پسر ِسلطان بابا ( ولیعهد ِجوان ) شاهزادهمنشانه از خود بی خود شد و دیلماج ِمن را غرق ِبوسه کرد . یک وقت تصوّر نکنید که من تعصّب خاصّی روی دیلماجم دارم و به این راحتیها غیرتی میشوم . امّا اگر در آن لحظات ، لحظهای چشم از ملکۀ چشم دوخته به دوردست ها برداشته بودم و آن صحنه را میدیدم شَرَم را از سَرم یا در واقع سَرَم را از شَرم پایین میانداختم ( تنها چشمبادامیهای آن روز ِاسکله ، ملکه و دیلماج بودند ) که ندیدنی ماضی این را نیز به خیر و خوشی مرتفع کرد و در همین فکرها بودم و مردمی که یواش یواش رفته بودند در فکرهای خودشان که دیدم همه رفتهاند ( تقریباً ) و حتّی آدم های معمول ِاسکله هم آن جا نماندهاند و رفتهاند لابد به میادین ِشهر تا خوش بگذرانند و جشنی به پا کنند و داشت شب می شد و منظرهای کوهستانی در این هوا بدجوری میچسبید ؛ مخصوصاً اگر هوایش هم کوهستانی باشد و برای شکار و ماهیگیری نرفته باشی و ستاره ها بدرخشند خیلی ؛ طوری که انگار در یک کارتپستال قدم میزنی یا نشستهای و گاهی فکر میکنی و هوای کارتپستالی ، ریههایت را پر از شُش ِسفید کند همان وقتها . « ریهها را پر از شُش ِسفید کردن » از اصطلاحات ِاهالی ِکارتپستال است و منظور هوایی خنک ، سَبُک ، نافذ و بخشنده است که تا بخواهی توفیر دارد با هوای دم کردۀ اسکلۀ شهر ِپر از دود ِآتش بازی ؛ مخصوصاً که حمّام هم نرفتهای و هِی عرق میریزی . حمّام ِقصر را قرق کرده بودند (خودتان بهتر از من میدانید چرا ) دلیلش را فهمیده بودم و چرتزنان از میان ِآن همه شلوغی راه ِخودم را به حمّام ِعمومی باز میکردم ( انگار نه انگار که صدراعظمم ) که همان طور که راه ِخودم را باز میکردم ، به حمّام ِعمومی رسیدم و از پلّههایی پایین رفتم و از پلّههای دیگری بالا رفتم و از پلّههای دیگری که بالا رفتم به پلّههای مارپیچ رسیدم که مرا به نفس نفس انداختند و نور برای تشخیص ِرنگ ِنردههایشان بیشتر ِوقتها کافی نبود و در اتاقک ِزیر ِشیروانی ِنقّاش ِنمیدانم قرن ِچندمی ، سلام ِگرم و غرّایی کردم و خوابیدم . دلّاک ِکچل با سبیلهای از بناگوش در رفته که باقی ماندۀ موهایش را تیغ زده بود و چشمانش قبل از خواب از حدقه بیرون زده بودند نیز ، کنار ِخزینه ، روی لُنگ ِآبی رنگش خوابیده بود و لابد خواب ِدیگری میدید .
خواب ِدلّاک : دلّاک هِی خوابید و من هِی خوابیدم . که چه ؟ که چجوری ؟
که چجوری : من که می بینم که چه جوری لاکپشتم هِی به گورستان تبعید میشه ، هِی تغییر می کنه ، هِی میخوابه ، هِی خوابشو میبینن ، هِی خوابشو میبینی ، هِی خواب میبینه ، چهطوری ، چهجوری ، دلمو به خواب ِجن و دراکولا خوش کنم ؟
لاکپشت ِمن که هِی به گورستان تبعید میشه و دلّاکی که در کمال ِناامیدی چنگ به سبیلهایش میزد و دراکولای بی نیاز از توصیف ، حروفشان را ریختند روی هم و جای عقل ِجن گذاشتند :
صورتش را انداخته بود بیرون و میآمد جلو ؛ در حال ِجلو آمدن دیده میشد . در عکسهای سیاه و سفید بهتر میدیدید که چقدر صورتش را بیرون ریخته است بی حیا ! با آنهمه آرواره و دماغ و دهن و پیشانی و هر دوتا چشم ؟ با آن صورت ِبیرون انداختهاش ! شما رنگی خواب می بینید یا سیاه و سفید و خاکستری ؟ از ماسک استفاده نمیکرد . قسمتهای بیرونی ِصورتش قسمتهای دیگرش را میپوشاندند . همه هِی لخت و لختتر میشدند . هوا سرد بود و ریزش ِعمدۀ صورت ِاو از پشت ِسر صورت میگرفت . دیگر کسی نبود و نقّاش ِگرسنه هم که اصلاً خوابی ندیده بود و دیگر حتّی به صورت ِسکسیَش که میان ِزباله ها دست نخورده مانده بود ( من میدانستم ) فکر هم نمیکرد ، بود .
چند چیز ِبَعد : قبلۀ عالم ِما از خوابی پریشان برخاست و بی هیچ شرمی گفتم : « من می دانستم » پای نازنینش را با همان فونت بر موزاییکهای کفپوش گذاشت و به ویتنامی ( لابد ) چیزهایی زمزمه کرد . قبلۀ عالم فرمودند : « پای نازنینش را بر موزاییکهای کف پوش گذاشت و به ویتنامی چیزهایی زمزمه کرد » من با بی شرمی ِبعدی متعرّض شدم : « قربانت گردم ، اُقدۀ اُدیپ ؟ آن هم با مادر ِمجازی ؟ با این اَلِف ِوقیح که غمض ِعین میکند ؟ » خواب دلّاک همچنان ادامه دارد و سلطان بابا ( با . . . بگذریم ) فرمودند : « آن دلّاک چرتی را بگویید بهتر خواب برای ما و این مُلک ببیند . این چرندیّات چیست ؟ و چه دردی را دوا از این مردم میکند ؟ هان ؟ » « هان » را ایشان نفرمودند . من جعل مختصری در روایت کردم و « هان » در دهان ایشان نهادم ؛ چه ، ایشان نیک « هان » می گفتند ، هرچند هرگز « هان » نفرمودند . امّا ملکه که در حدّ مقتضیّات زمانه پروار شده بودند ، هر از گاهی آهی می کشیدند و به جای « آه » که در لسان شیرین فارسی مستعمل و جاریست « هانوی » از حلقومشان رد می شد و چشمهایشان تنگ تر و من به همان پاورچینی ِورود ، از اتاق خواب ِملکه خارج می شدم که لابد تازه از خواب پا شده بود . . .
تازه که از خواب برخیزد ، همه تار میبینندش :
لابد تازه از خواب پا شده بود که هنوز خوب دیده نمیشد یا هنوز به خواب نرفته بود . به هر حال میان ِخواب و بیداری بود که اینقدر تار میدیدیمش . گوشههای چشمانش بستگی ِمختصری داشت به لبهایش که از هم دور میشدند با یک لبخند ِقورت داده نشده طیّ پیمانی نمیدانم با که ! قورتش داد و خیلی به خواب رفت و از آن لحظه به بعد تا حالا ندیدیمش . مگر اینکه بیدار شود و کدر و تار و بعد شفّاف شود که به جای او ، آنورش را ببینیم که الب ِالبتّه همین حالا هم میبینیم . امّا باید یادمان بماند که آنقدر خوابالود بود که به سختی دیده میشد و تمام تلاشش را میکرد که مساًله را برایمان باز کند . امّا صداقتش راه به جایی نمیبرد و دلّاک را که به جرم ِقتل ِ( تعبیر بهتری سراغ دارید ؟ ) ملکه ( در خوابی که دیده بود ) در خوابی که دیده بود ، داشتند دستگیر میکردند ، هنوز دستگیر نکرده بودند و با آن سر کچلش که در آفتابهای زیادی برق زده بود ، به سَمت ِانتهای سالن ( خوابی ؟ کدوم سالن ؟ ) . . . به هر حال میدوید . توضیحش کمی دشوار است . آنروز هوا نیمه ابری بود و سر ِکچل ِدلّاک گاهی برق می زد و گاهی نه ! 28 مرداد 1385 خورشیدی ، لانگ جان سیلور به پای چوبیش گفت : « دروغ » و شعبان بیمخ هشتاد و پنج سال بعد از فراغتش از آمدن به دنیا ، گذاشت تا در سالروز ِکودتا بمیرد ( خودش ) دلّا ک نفس نفس زنان و عرقریزان فاصلۀ بین راستۀ لحافدوزها و میدان ِگمرک ِفعلی ( چهارراه ِمیدان ِسابق ) را میدوید ؛ نمیدانم از کدام یکی به کدام یکی . مهم گرد و خاکی بود که به پا کرده بود ( حین دویدن ) و این فاصلۀ ناچیز روی نقشه ( با چه مقیاسی ؟ ) مدّتی گذر ِدلّاک نام گرفت و نقّاش ِنمیدانم قرن ِچندمی نیز در این فاصلۀ هنوز توپخانه زیر پایش دهان باز نکرده ، شبانه گریخته بود و دلّاک گرد و خاک را از پایش درآورد
خواب دلّاک : جن یا دراکولا ؟ معادلۀ از یاد رفتنی ؟ کافیست عرق شرم بپوشیم تا نیروگاهمان تازه شود . این پاورچین آمدن و رفتنش هم ربطی به نَش ندارد . آمد ؛ همانقدر جن یا دراکولا که یک معادلۀ از یاد رفتنی . نقّاش سوار ِاتومبیل ِمدل ِ امسال است واین کسی را اذیّت نمیکند ؛ این پاورچین آمدنش . جهان ِآمده به هستی ، از این لحظه ، کمی مستقرتر می شود . این شعار نیست « ابول ، عشق ِتو منو کشت » به طوطی ِلانگ جان سیلور گفت شعبون خطاب به ا . کاشانی شاید . پس چرا داد ِکاپیتان هادوک درآمد ؟ چرا دلّاک مرده و هنوز دارد خواب می بیند – لیدی دِدلاک – دلّاکی که خواب دلّاک می بیند ؟ خواببین ِحرفهایست . خواببین ِحرفهای شرفیاب
بیداری ِدلّاک : . . . به حضور ِصدراعظم شد . گفتم که رویش زیاد نشود وگرنه ما کجا و شرفیابی به حضور ِما : خواببین
دیدار ، خیلی خودمانیتر از این حرفها بود . خواببین را بدون توجّه به سوء پیشینهاش و مسائلی که بعدها خواهید دانست به التزام ِرکاب ِخودم یا سلطان درآوردم ( استخدام کردم ) که جلوی واقعگراییهای آزار دهندۀ نویسنده را بگیرد . در واقع ، مجازاً میتوان گفت با یک تیر دو نشان زدم : یکی با به استخدام درآوردن خواببین ، کنترلش و دیگری نذاشتن ( نگذاشتن ) نویسنده به ورود بی اذن ِدلهرهها و رنجهای جهان ِواقع به متنی که قرار است خواب غنی کند .
بیداری با چشم ِچپ : کمی بیدار شویم :
مصاحبه با نویسندۀ فقید ِ« صدراعظم و سلطانش »
س : راست میگن که شما از نوادگان ِراسپوتین هستین ( خودمانی )
؟
پ : بلی . از طرف ِمادری .
پایان ِمصاحبه – مرگ ِخواببین .
خدمت ِتو سرور انورم ( خودمونی هستیم دیگه ) عرض کنم که حضرت اجل ، ما چندین جور مرگ داریم در رنگ ها و الحان و طعمهای گوناگون که همینطور ادامه دارند و تداخل در هم میکنند .
سلطان ( یا سلطان بابا ) : چهطور ؟
من : لاکپشت من که گاهی به گورستان تبعید می شد و دلّاکی که در ناامیدی ِ کامل چنگ به سبیلهایش می زد و دراکولای بینیاز از توصیف ، حروفشان را ریختند روی هم و جای عقل جن گذاشتند .
سلطان بابا : چهطور؟
من :
سلطان بابا : آها !
خواب دلّاک؟ نه سرور! او لیدی دِدلاک ِبدمصّب است ! از ابر ِبالای سرش معلوم است چه خبر است ! ماهی از بلاد ِکفر به اصفهانمان می آورد طیّ سنوات ؛ ماهیهای شورتر از سم ِآهو با هژده سر عائلهاش که همیشه همراه دارد . هفده تن از آنان گربه هستند و یکی غلام بچّۀ یتیمی که لیدی دِدلاک به فرزندی پذیرفته با نام ِمغبچّه . هم لیدی ددلاک خودش عیال خودش است و هم سه گربۀ باقی مانده مغبچّه . عرض به حضور سرورم که شما باشید و توصیه که رخصت دهید لیدی ددلاک برود همان لندنمان و ما در رشتشان چند دلخوشی ِمبهم تا گرگان به هم برسانیم اندک . کمی دروغ هم که قاطیش باشد همان نمک ِماجراست و راستاحسینیش اینکه چای فقط گوشۀ آبدارخانه به این حقیر ِسراپا تقصیر میچسبد . از همانجا من ماجرای بعدی را دیدم .
گوشۀ دنج ِآبدارخانۀ شما یکی از تنها جاهایی ست که دید به همه جا دارد . فکر نکرده باشید من فقط برای نوشیدن ِچای آنجا میروم . اینجانب به آنجا میروم چون فقط چای مینوشم . مستحضر هستید که جسم برای بندگان و صدراعظمهایی مثل ِما که به قول ِشما و سلطان تضادهای آنتاگونیستی ِمعتنابهی را یومیّه و هر شب با خود حمل ِباخود میکنند ، صرفاً می شود معدن ِوسوسه و جان هم که جان میدهد بیافتد در چنبرۀ وسواس . این است که من نعلبکی را همیشه بلندتر نگاه میدارم و هر چه نگاه میکنم نمیفهمم از چه ! بلندتر اگر نباشد ، بالاتر هم که نیست . بیست و سه سال از آن جنایت که حدس زده بودم میگذرد و هنوز سُر و مُر و گنده ، هِی چاقتر هم میشود . غرض از این همه که گفتم این که میگذارید « آه » هایتان را ببویم ؟
ملکه : « هانوی »
من : پس این صدراعظم هِی همینطوری شلتاق برای خودش بیاندازد و برای ما نه تره خرد کند و و نه لااقل زخمهایش را هم بیاورد جای اشکهای خانوم والده ؟
ندیمةالسّادات ِبشقابشور ِخاصّهتراش : دلشان غنج برای حکایت میزند ؛ خاصّه اگر جزیره باشد
من : جزیره را که قبلاً به عرض رسانیدم
ندیمةالسّادات ِبشقابشور ِخاصّهتراش ِترشیده : دل که غَنج برای ناشناخته نمیزند .
من : پس آن دل که پیچید چه شد ؟
ندیـ . . . : باد آمد و راه ِدلپیچه باز گشود .
من : تصوّر میکنم که دانستم و مشامم صحّه بر تصوّر می گذارد . امّا حکایت جزیره : در تمام جزیره که زود تمام میشد ، فقط یک نفر آدمخوار زندگی میکرد که در عمرش ، در تمام ِعمرش آدمی ندیده بود که بداند چرا آدمخوار است ؛ در اقیانوس های بعدی هم همینطور . فقط آنها آدمهایی دیگر داشتند و گاهی مهمان ناخواندهای که سر میرسد از عمق ِصحنه « سرانجام ِپنجم » نام ِکسی است که میداند . امّا مخفی میکند .
سرانجام به اینجا که رسیدم باز ملکه به عرف و عادت ِمألوف پردۀ اشک گشود به روایت ِندیمه و من که یا قصّه نگفته بودم یا این شنفته بودم ، فرصت را غنیمت دانسته ، پرسیدم شما ؟
او : ندیمةالسّادات ِ. . . .
دور که میشدم فکر میکردم که « او » همیشه نقطه بعد ِسه نقطه میگذارد یا بعد نقطه ، سه نقطه آغاز میکند . آخر او همۀ گربههاست ؛ حتّی وقت ِآدم شدنش . نامش را هرگز نشنیدهام : لیدی دِدلاک . میگویند اینطوری و با این نام صدایش میکنند او را که عیال ِخودش بود و من . %$#$#%#$ فکر ِازدواج همین لحظه از سرم گذشت ؛ والّا من هنوز همان صدراعظم ِعزبم و این ازدواج جز لغزشی در قلم نبود که البتّه « او » اصلاً به دل نمیگیرد . من ؟ او کشور ِبُعد و تحمّل بود : حالا نه ! این دفعه در این مأموریّت « سرانجام ِپنجم » جای دیلماججان همراه ِمن است . از این که الآن هستم آبحوضیتر نمیشود غم خورد . باید بروم دنبال ِآدمخوار دور ِدنیا ؛ این بار هم حتماً در کشتی ! چون کار به جزیرههای دنیا دارم ؛ آن هم جزیرههای زود تمام شدنی . به قول « او » دستی در کار است که هِی مرا از روی زمین دَک کند . نه این که همینطور و هنوز مرده باشم و برای خودم گاهی روی آب خنده کنم . قصد ، ارسال ِاین اصغرالصّاغرین به چند فقره اقیانوس و خلیج و اتّصالات ِموجود است برای نمیدانم چه ! حال در نبود ِما و اصغرمون چه می گذرد در این ملک خاکی ِشما و حباب خاک ِاحمد ، « او » میداند و بس .
خلاصه شال و کلاه کردیم در این هوای دوباره شرجی شده و متّصل آبدار با « سرانجام ِپنجم » و کنج ِآبدارخانه را ترک به قصد ِچند آب ِعالم کردیم ، آن هم با همان کشتی که در سفر ِپیش که خدمتتان بودیم ، خدمه بگویید نگویید قصد جانمان را کرده بودند و تجاهلالعارف ِما بود آن سرّ نجات ِاین سر ِپر تدبیر و دیلماججان ِ . . . این یکی چهارمی ندارد . آخر این را من گذاشتهام ( دیلماج را عرض نمیکنم ) نه « او » . ای هانوی بر این روزگار . میرویم تا رخصتی به کاتب داده باشیم برود خبر ِروز از سایتی روز نام بگیرد یا تظاهر مینماییم که رفتهایم . مقرّر فرمودهایم تقریر از ما باشد .
تقریر ِسلطان : تقریر ِصدراعظم : ما که هشدار داده بودیم نگردیدن امورات را بی ما حتّی اگر چرخ پنجم ِدرشکه هنوز مانده باشیم . اندکی استقامت لازم است برسم خدمتتان . فرموده شد بگویم خدمت « تان » و کتابت کردم . عزیز من شما که امروزیتر از مایی بهتر از صدراعظمت می دانی که هر گیومه منجر به اشارات ِعاشقی نیست . آن دو گیومۀ دو بر ِاو در معنا جا افتاده بود و به جا نشسته بود که اینقدر عشق را رساند به شما که من پاک از آن بیخبرم . از ترس نیست که حاشا میکنم . دیگر این چه بلاگردانیست ! یک او در گیومه انداختن که تاویل بردار این همه نیست . اصلاً میخواهید دیلماج را هم همراه ِاین سفر کنم که هم غائله بخوابد و هم بهانه ؟ « دیلماج »
« دیدی دیلماجم رفت تو گیومه ؟ » « خدا آخر و عاقبت ِما رو به خیر کنه این تو »
« سرانجام ِپنجم » : « من جُم از تو این گیومَهم نمیخورم . نه از حرف ِمردم میترسم ؛ نه از صدراعظم ِسوخته لامپ »
بگذار این ملوانان که آن بار قصد ِجان ِما کرده بودند ، حالا هِی هِرّوهِر به ریش ِ کج و کوتاه ِاین حقیر بخندند . لامپ ِاینجانب درون ِجمجمه روشن میشود . آفتاب آمد دلیل ِآفتاب « توی گوشم نه ! » آخرین کلام ِملوان بود قبل از خواب ِملوان . حال که دنیا را دنبال ِآن آدمخوار ِخاصّه میجوریم ، میشود هم گفت که اینگونه الفیه شلفیه تسکین ِروان و جاری کنندۀ جاناند . هر چه باشد از خورده شدن که بهتر است !
بیربط با بالا کشتی را با بچّه پر کرده بودند و با پیرمردهایی با چشمان ِشیبدار و زنانشان زنبیل به دست و پا به ماه و جوانانی همینجوری ؛ جوری که دیگر جا برای این حقیر نماند و داغ ِبی صدراعظم رفتن از همان تاریخ بر پیشانی ِکشتی و چند تن از خدمهاش ماند .
من که هم در ساحل مانده بودم و هم در اسکله و جماعتی که یا بر مبنای قصد ِ رفتنم به بدرقهام آمده بودند یا متعاقب جا ماندنم به پیشواز ِمن ِسفر نرفته بازگشته ، به تلاشی وافر وانمود میکردند که این حقیر را ندیدهاند یا اگر دیدهاند ، نادیده میگیرند و میانگارند . حالا صدراعظمی و ذوالرّیاستینی ِمن به کنار ، این هیبت و تن و هیات ِمطنطن و شوکت ِمعنعنم هم حتّی بر این قوم ِفراموشکار و به فرمایش ِریاستالشعرا ، آن شاعر ِبی وقفه و مدام از بام تا شام ، شاملوی کبیر یا همان بامداد ِالف به جای الف ِخودمان ، فاقد ِحافظۀ تاریخی شده هم هیچ تأثیری نداشت . اصلاً حافظهمندی ِسوژه به کنار ! اصولاً چگونه میتوانند نسبت به ما با این نگاه و شانه و شکم و نظم ِگفتار و ماه و ستارگان ِجبین و این هیمنه و این ساق و باسن اینقدر تا همین لحظه بیتفاوت باشند و بمانند ؟ گوز حتّی اگر جای ما لحظهای از شقیقهشان گذشته بود ، چین ِبیشتری بر اخم و پیشانی میانداختند ! پیش از رجوع به زبانم عرض کنم حضور ِخاطر ِعاطر ِسروران که همه چیز به کنار ، این را بگذار وسط : اعتدال ِما ! این اعتدال و میانه و معمول و متوسّط و روزمرّه و پیش ِپا افتادگی و . . . را هم نادیده میگیرند ؟ بله البتّه ! نگیرندش عجیب است . هر میانهرویی که شهرت ِارسطو نمیگیرد . غرض این که نمهای نمانده بود بشکند دل ِاین کمین ِرئیسالوزرا که بالاخره یکی ما را تحویل گرفت و ناخدا ( همان معاون ِخائن ِقاتل ِسابق ) مدّعی شد ما را که به تعبیر ِبی جا و بی محلّش باد کرده بودیم روی دستش ، داده ؛ که البتّه باد کردگی ِما از دم کردگی و ثقل ِسامعه و سوء هاضمه ، ربطی نداشت برویم مثل ِنم کردۀ عربش روی دست و چیز ِناخدا . این قدر دیگر غیرتمان می شود و در همین حرف و فکر « انشاءالله مستجابالدعوه بودیم » ِدیلماج ، که الآن هم سِمَت ِریاست ِهیأت ِ پیشواز را داشت و هم سِمَت ِخود ِهیأت ، ما را که هم روی پای چپمان ایستاده بودیم و هم روی پای سمت ِراست ِپای چپمان ، از خودمان به خودمان آورد و این اوّلین پایان ِاعتدال بود . کمی سرسنگین خودمان را نمودیم و به این تایهلندی که آخرش معلوم نشد نر بوده یا ماده مانده بوده ، اینجوری که شما نمیبینید ، گفتیم : « اگه منظورت نائبالزیارهست ، من از اوّلشم همینجا بودم . »
« امّا ماشالله یواش یواش داری یاد میگیری صدراعظمی بنویسی . » من : « تو هم بد نیستی . »
سوأل : « دلّاک چه شد ؟ کشتندش ؟ » دیلماج : « قضیّه پیچیدهتره ! چون قتل ِغیر عمد محسوب میشه ، هِی با قرص ِخواب آورو هیپنوتیزمو اینجور چیز میزا میخوابوننش ، بلکه برگرده ملکه » سوأل : « ؟ » دیلماج : « آره ! بعضیا به تعبیری میگن ملکه زندهس و لابد شومام قضیۀ سر و سرّش با خودتونو شنیدین » سوأل : « بی خیال ! حاد نشو ! رسانه را فراموش کن ! » جواب : « این سوأل نبود . »
سرانجام ِپنجم :« کجا بودین شما دوتا ( شما دوتا رو میگم ) ؟ »من ( صدراعظم ) : « داشتیم از خواب ِهم دیگه در میومدیم ( دراومدی از تو گیومه ؟ ) » سرانجام ِ پنجم : « ( مثل ِهمه حرفم رفت ) از پسش بَراومدین ؟ » من ( دیلماج ، ملکه یا . . . . ) : « پیش پیش » من ( دیلماج ، ملکه یا . . . . ) ( بعد از سکوتی طولانی حرفش را می برد ) : « . . . مثل ِخورشید از پس ِابر . » سرانجام ِپنجم : « نمای نقطه نظر مهمّه ! یعنی مهم اینه که از کدوم ورش نگاه کنی ! » من : « از ور ِمن »
چه تراژیک !
حالا چقدر لازم است در این اوضاع و احوال پی ِآدمخوار گشتنمان ؛ آن هم آدم نخوردهاش ؟ « آدمها مرا میخورند » میخواهد توضیح بدهد که نمیگذارم . میگذارم بماند در گیومه « » خوردندش یا به خیر و خوشی در رفت ؟ تو برو سفر سلامت به شکوفه ها به باران ؛ خاصّه که عنایت ِویژۀ نوی ملکه از او برگشته معطوف به بنلادن شده و مانده . نباشم از نوادگان ِراسپوتین اگر ذرّهای از این سمپاتی بهت زده باشم . حسادت هم بماند روی دل ِصدراعظم تا باورش شود که خبریست . صدراعظم :
عمراً اگر من هم بهتزده شده باشم . توضیحش مال ِبعد ِ« آدمها مرا میخورند » است وقتی برسد . رسید که به تهرون ( این طهران هم عجب بلاد ِکبیرهایست . . . ها ! ) . . . ها ! پیشتر این را بگویم که آنوقتها به جهت ِمأموریّتی از جانب و برای هر دو جهان ، این حقیر با نویسندهای میانمایه و موشخو که گربۀ برمهای ِایرانیالاصلی که پر بعید نبود مال ِخودش باشد را در خانه تحمّل میکرد و غذا میداد به نام ِ« میانمار » همخانه بودم . خانه صرفاً پلاک داشت و نویسنده موشخرما امضاء می کرد . من خرچنگ میخواندم و قورباغه ؛ او هم نه . میگفتند پیشترها خیلی مشهور بوده ؛ همان زمانها که به روایتی من هم بچّۀ همان محل بودم . آدمیزادهای بد شانس بود . . . رسید که تهرون ، هنوز پایش را به محلّ ما که مرزهایش دقیق نبود ، نگذاشته ، چندین جور کیر از همه سمتی به سمتش سرازیر شد . اغلب ِآنها می خوردند به هدف . هدف فردی میانه احوال بود که اصرار به مرد بودن داشت . او احتمالاً فقط در زمان ِنامناسب در مکان ِ نامناسب بود . چند سال ِغربت که بیشتر ِشبهایش را بیدار بود ، به او وقتشناسی را نیاموخت که هیچ ، حسّ جهتیابیاش را هم مختل کرد . یا غریبالغربا ، اشفعنا ! اشفعنا ! بعدها خاطرات ِخوبی از محلّه نداشت که برای بچّههای محلّه تعریف کند . بعدها در محل مانده بود . محلّ ماندنش مکان شده بود . سرنوشتش می گفتند این قدر مشفقانه با آلات ِتناسلی پیوند خورده . شفقّتپیشه بود و این حتّی بر خودش هم پوشیده نمانده بود . اگر بمیرد که حتماً میمیرد ،حکماً از شفقّت است . شفقّت برای مردن بهتر است از شفقّت برای خرداد ماه . این را نمیدانم چرا میگفت . برای طنین ِخرماییاش نبود . مات میشد . همۀ چیزهای ما در اسفندمان بود که . . . چیز شده بود . اسفند درختی بود تنها که هر خرداد گل میشد . اینه ! اینه ! اینجا رو نباس رو بهش بدین پای فوتبالو بکشه وسط . دست ، پا ، کلّه ، آلت ، دست ، پا . جور ِدیگری نمیشد یادش آورد مقرون به صرفهتر ؟ مثلاً از پشت ؟ وقتی دور میشد ؟ جم که نمیخورد ! پس چه دور میشد ؟ - دست تکان دادن – این یکی رومانتیک ! او گوسفندی که از بچّگی حافظۀ چلوکباب بود ( را ) میشناخت . دارم اطمینان میکنم به جعلی که دارد صورت میگیرد و شاید بیشتر از یکیست .
جعل اطمینان نمیدهد به من . از جعل اطمینان دارم . عنایت بفرمائید :
به آن محلّه میگفتند « سمت ِحامد ریگو ». بعضیها میگفتند « رینگو » بوده « ریگو » شده و بعضی « ریغو » میگفتند بوده که « ریگو » شده . شنفتنش ممتنع و بلامانع بود اگر نابسامان بودن پژواکهای آن چند کوچه را مدّ سمع و نظر قرار بدهید . آن سمتها گلهای خاصّی درمیآمدند که از گلدانهایشان شناخته میشدند و علیرغم ِبالاخره ، در نهایت و خاتمه هر دو بهش میآمد اگر خوب نگاه میکردی . به محض اینکه چشم ِاین حقیر ِکمینالوزرا میافتاد بهش در تمام ِآن چند سال بیدرنگ و بلامقدّمه و متّصل و و یک نفس و با لحن و لهجهای که فرصت ِکافی و وافی و شایسته و قانع کنندهای برای توصیف و توضیح ِحالات و سَکَنات و وجناتش نیست ، فارغ از این همه واو ِناعطف ، یلخی و یهو و یهوری میگفت : « جمال ِجلالو عشقه که بینقطهشم حلاله » که اگر نتوانستم هیچوقت و هرگز جواب بدهم ، از کم آوردن یا نیاوردن نبود که متّصل داشتم مسواک به دندان میزدم « حالا میمردی بگی خلال میکردم ؟»
صدراعظم : « جمال منم » « پس آن سیامک که صدراعظم بود چه شد ؟ » من : « او صدر اعظم بود »
« کدومشون جعلین ؟ » « طیّ سنوات ِآتی به این هم خواهیم رسید . امّا من عجالتاً به آن که فاصله بین ِصدارت و عظمتش نیست ، کمتر بیاعتمادم . » « میمردی بگی هلاکشی ؟ »
من که از برای من نمیمیرد جناب . اینطور بود که رخت ِسفر بستم به سمت ِشما چیزهایی که میخواهم در بدرقه هم باشند هم گفتند به این حقیر ِکمترین بر دیوار . بر دیوار چیزهایی بیمعنی به لسان ِفرنگ و لهجۀ آن حوالی نوشته بودند که معنیشان نمیدانستم و ترجمهشان میشد : « چند چیز ِفاقد ِمعانی »
ماجرای اقامت ِمن در آن محل به این هم خاتمه نیافت . پیآمد ِفید ِآن نویسندۀ موشخو و غیره ، در آخر ِهمین لحظات که رخت ِسفر بسته بودم بیغم و در واقع ساکم را که چند گرم اشک ِخدا گوشه و کنارش جاساز کرده بودم که کفاف ِخرج ِسفرم را بدهد بی خیال مآبانه به کول انداخته بودم و داشتم به زبان ِبی زبانی جیم از محلّه و شهرش میشدم که سینه به سینه و به طریق ِاولی رخ به رخ با حامد ریگو شدم که هی « چیه ؟ چیه ؟ » میگفت به بنده و نمیدانم گلاویز شده بودیم با هم یا در آغوش میخواستیم بکشیم هم را و نمیشد و فکر ِمن بیشتر پرت ِشما بود که اگر شما بودید هم همین کار را میکردید آیا ؟ اگر شما بودید هم همین کار را میکردید ؟
پی ِطیّ مشقّات و با فروش ِهروئینها در راه ( شرمسار بسیارم ) خود را به عمارت ِسلطانی ( جایگزین ِولایت ِامیر ) رسانیده ، از در ِپشتی انداختم تو ( توصیف ِحرکت ) . جناب ِمستطاب آشپزباشی که فرزندخواندۀ نجف خانی میشد بندرش واقع شده ( عجبا ) کنار ِدریا و فهیمه خانمی که فقط کارهایش راست در میآمد و حرفهایش یا پیره اوشین میشدند یا خانم مارپل و در واقع حاصل ِآمیزش ِاین همه در ژانر ِجنسی ، رو به من که از اوّلش بود ، گفت : « اِ ! » من : « . . . » حاضر جواب نیستم دیگر ! خود را بلامقدّمه به آسانسور رسانیدم . 2 یا 3 مبارز ِسیاسی در آسانسور ِآشپزخانههای عمارت ریده بودند ( یا سهتا بودند و دوتایشان یک جا ریده بودند یا دوتا و یکیشان مردانه ریده بود ) همانطور که ناخودآگاه بو میکشیدم ، فکر میکردم با خود : « این هم شد اعتراض ؟ مبارزه این است ؟ » این عوض ِجواب ِسوأل ِنکردۀ آشپز هم بود .
اشاره نموده بودم خدمت ِخانم ها و آقایان ِمحترم که ابداً از سمپاتی ِنوی ملکه نسبت به بن لادن جا نخورده بودم . در واقع ِامر بسیار حدسپذیر مینمود و بود ؛ زیرا ایشان در مقام ِیک مارکسیست بیشتر به وظیفه فکر مینمودهاند تا به حق و « تکلیف » همون وظیفۀ آب به آب شدهست . حتّی دیلماج ِخنگ ِتایلندی هم میگوید هرگز نشده است ملکه بگوید :
« پس من چی ؟ »
« نه من نگفتم » دیلماج گفت . دیلماج گفت نویسنده میگذارد توی دهانش حرف را . این را هم او نگفت ؟ « آقای مرموز » از همین حالا وارد شده . حال بنا به درد ِدل با آدمخوار داریم . نمیدانیم میگفتند همنوعخوار است یا همجنسگرا ! امّا . . .
. . . همینطوری هم شبیه ساعتهای مردانه بود . جای قرار گرفتن دو چشمش در صورت حسّ و حالی اعتماد آفرین را میآورد . دست ِشوهرش هم به حدّ کفایت اینطوری بود وقت ِدست دادن با ساعتش که به دست ِراستش میبست با فرد ِروبرو مخصوصاً . همۀ آنها که تجاوز به او میکردند ، شوهر صدا میشدند . سوأل ِاساسی را که مطرح میکردم : « بالاخره تو زنی یا مرد ؟ » میگفت : « از خورده شدن که بهتره ! »
از بس شیرین و تو دل برو و هلو برو تو گلو بود و قابل ِخورده شدن توسّط ِآدمها ، به او میگفتند آدمخوار !
امّا حالا که از جزیره بیرون کشیدندش و عوض ِخوردن هِی ترتیبش را دادهاند ، همانقدر میتوان هلویش دانست که هستۀ هلو مناسبت با هلو دارد نه از لحاظ ِحرکت ِاسپرموار ِجوهری که از حیث ِظاهر و چروکیدگی در پوست و روحی که هنوز اختراع برایش نکردهایم . آخر در این وقتهای ما هنوز موسیقی روح را اختراع نکرده ، چه برسد به روحنواز یا گوشخراش شدنش . حیف است این تعبیر از موسیقی فقط اینجا مصرف شود . باید فکری به حالش بکند نیما صفّار . از ملازمین ِرکاب ِخودم کردمش . اینطوری کمتر کرده میشود . این کمیّت کیفی هم هست اینطور ! بخوابیم این بار به نیّت تجدید ِنیرو . خوابهایی مشابه دیدیم و کلّۀ سحر زدیم بیرون کلّهپاچه بزنیم .
بیشتر از فرعیها طیّ طریق میکردیم سمت ِطبّاخی یا به قول ِامروزیها کوچه پس کوچه ( کوچهها گشاد شدهاند ) . در سه یا چهار خیابان ِاصلی و فرعی ، مردم گرسنه یحتمل از دیشب داشتند تظاهرات میکردند برای چیزهایی که اینجانب اصلاً نمیفهمیدم . تقویم را هم که نگاه کردم ، باز سر درنیاوردم . از هر کدامشان هم که میپرسیدم هم که مثل ِهمیشه فوقش با غضب ِگوشۀ چشم و نگاه ِکجکی رد میشد . آنوقتهایی که بالکل بی اعتنا بودند به بنده بهتر بود یا الآن ؟ والله اعلم ! جاسوسی که شمایل خبرنگاران داشت و دستیاری دور بین به دست ، با میکروفون کلفتش راه ِمرا که میخ و مبهوت این همه را نظاره میکردم ، سد کرد و به زبان ِخودشان نظرم دربارۀ سکس را خواست . به زبانی که بفهمد ، جوابش دادم : « اینجانب که به نحوی صدراعظم ِممالک ِمحروسۀ شیعۀ اثنی عشری محسوب میشوم ، عنایت ِبیشتری به فایو و سِوِن دارم . ارقام ِخوشیمنتر و مقدّستری میباشند . » و خارجیه که معترض شد : « ولی میگن چهارتا بیشتر نمیتونین بگیرین که ! » روشنش کردم : « اون رسمیشه ! صیغهای تا الی غیرالنهایه میشه ! » با ته لهجه گفت : « مبالغه میکنی ! » گفتم : « آره دیگه ! هرچیزی یه تَهی داره ! » « ! » آسمان را نشان او و دیگران دادم و جیم شدم . چند تاریخ نویس نوشتند جماعت از آن تاریخ مبهوت ِآسمان شدند ؛ مردم هم ، قبلش هم . چند لحظه بعد دیدم تا بیشتر از این شبیه ِصفت نشدهام ، باید به همراه ِدیلماج ِبیمصرف ، ندیمه ، آدمخوار ، ملکۀ زیبایی بیافرا و دستیار دوی فیلمبردار ِجاسوسی که شمایل خبرنگاران داشت ، ماروار راه از میان ِلابیرنت ِخلق بجوییم به جانب ِکلّه پزی ِدلّاک ( شغل ِجدیدش بود ) که همین کردم و کردیم . صبح علیالطلوع بود و شبنم بر چنارهای محل و خیابان نشسته و مردم ِیواش یواش رفته به خانههایشان باز تکاتک بیرون آمده طیّ لحظات ِآتی که دیدید ، که دیدیم بله ! چه میچسبد این کلّهپاچه ! آدمخوار گوشهای نشسته بود و گریه میکرد . فرمودیم : « لااقل به روی صندلی اشک بریز . چرا لمبر بر زمین ِسرد چسباندهای ؟ » دیلملج گفت : « خفه ! » پاچه خوردیم . « خوردی ؟ » حامد ریگوست این که !
با دوتا از آدماش اومده ! ریگو و مملکت ِگرگان ( گرگان در نقشه از شهرهای شمال ِایرانزمین است ) ؟