تبليغاتX
صدراعظم و سلطانش

صدراعظم و سلطانش

جای مصرف خواب آور

 در کلّه‌پزی : با این همه هیمنه با فرغون به کلّه پزی رفتم : دو نفری فرغون را می‌رانیم ؛ من و دیلماج . ماشالله توی این سنّ و سال چه جنازۀ سنگینی داره این شعبون بی‌مخ . پس با اون هیبت و هیأت چطوری چرخ ِچمنی می‌زد وسط ِاستادیوم ؟ می‌گویند بعدها مخی در فرغون نگذاشته‌اند باشد . امّا خداییش بعد که می‌رویم پشت ِکلّه‌پزی و راسپوتین به اشارۀ دلّاک امر می‌کند به آقا جلال که بزند بشکافد جمجمۀ شعبان را ، دیدیم که آره ! پس ِپشت ِمردمکانش مغزی دارد با چین‌خوردگی‌‌هایی مثل ِمغزهای عربی و حروف ِثلث و نسخ . باریکۀ آفتاب هم از هواکش ِپر غبار بر چشم ِنزدیکترش افتاده بود . پاییز شد و فوج ِکلاغ‌ها هم کم سر و صداتر از آن که بشنوید ، گذشتند .طوطی ِلانگ جان سیلور نشست بر شانۀ آدمخوار و گفت : « ابول ، عشق ِتو منو کشت . » توی آلبوم ِعمّه خانوم هم شاملو عکس دارد هم هدایت توی حمّوم ( آلبوم روی رف ِحمّام است کنار ِانار و تیغ و کاسه ) . دلّاک پرید که کلّۀ طوطی را بکند که کند . علی‌الظاهر باید از مریدان ِآیت‌الله باشد ( ا. کاشانی ) که بود . سرانجام ِپنجم از خود بی‌خود شده ، در سه ضربه دلّاک را کشت . دلّاک که جان می‌کند ، فکر کردم حقّش است . طوطی ِخوب و زیبایی بود . دلّاک رفت لب ِحوض بمیرد ، لب ِجو مرد به سجده ؛ مثل ِتوی گوزن‌ها . مانده بودیم چه‌کار کنیم با این سه جنازه . ملوانی که هیچ نمی‌جوید و ظاهرش به شدّت پهلو می‌زد با باطنش ، گفت : « بپزیمشون ببندیمشون به شیکم ِخلق‌الله ! » گفتم : « زیادی فانتزیه » و آدمخوار : « و غیر ِانسانی » . . . ولی بعداً دیدیم بامزّه‌س ( بعد از رفتن ِملوان ) امّا نینداختیمشان توی دیگ ِکلّه‌پزی . چرخ‌شون کردیم با اون نون خشکا و کوبیده باهاشون سیخ زدیم با گوجه‌های باغ ِعمارت فرنگی ، خیراتی دادیم خلق‌الله بخورند ، شکر کنند . کردند . خودم دیدم . دیدم این‌طوری صدراعظم‌ترم . سرانجام ِپنجم را امر فرمودم چند وقت غیبش بزند و بعد با تغییرات ِلازم در چهره‌ و شناس‌نامۀ جعلی بیاید : « نیما صفّار » . البتّه خودش معتقد بود که این نام و نام ِخانوادگی بیشتر به آدمخوار می‌آید ؛ نیما صفّار را می‌گویم . مقرّر فرموده‌ایم که از این پس از سرانجام ِپنجم جز نامی نماند که هر وقت نخواستم نیما صفّار صدایش کنم ، به آن نام بناممش .

 

                                « فصل ِدروغ »

 

 سروران ِگرام ِبنده آیا حتّی فکرش را هم می‌کردند که دلّاک ِرسته از تهمت ِقتل ِملکه ، آخر سر اینطور سر بر سر ِغیرت ِکوچولو و تعصّب ِمسخره‌اش بگذارد ؟ البتّه اسف ِاین کمین‌الوزرا بیشتر بابت ِآن طوطی ِنغز کردار ِشیرین گفتار ِراست‌گوست که کم و گزیده بر زبان می‌آورد و پرهایش هنوز خاطره‌انگیزند . شب که شد ، رفتیم کرکرۀ کلّه‌‌پزی را پایین بکشیم . دیلماج و غیره را همراه با خود نکردم و دو نفری رفتیم ؛ من و آقای مرموز که در موردش می‌گویند مطمئنّاً خانوم نیست و این وقت‌ها از این حرف‌ها زیاد می‌زنند .

 کرکره را شهرداری کشیده بود پایین پیش‌تر . دادیمش بالا ! روشنش که کردیم ، آدم‌خوار ( آدم‌ها می‌خورندش ) را دیدیم که هنوز همان گوشه لنبر ِلاغر بر زمین ِسرد چسبانده بود و ادیبانه مویه می‌کرد . آقای مرموز صندلی را کشید نزدیکش و رویش نشست ( روی صندلی ) و گفتن شروع کرد . من که چند تلفن به اشخاص ِذی‌نفوذ زدم ، فهمیدم دلّاک ِبیچاره اینجا را فقط کرایه کرده بوده و مالک ِعرصه و اعیان و سرقفلی و . . . این مغازه یک کمیته‌ای ِسابق است که آن‌وقت‌ها چماق‌دار بود و حالا تهیّه کنندۀ تلویزیون و پولش از پارو بالا می‌رود و بنده در تمام ِاین سال‌ها سعی نموده بوده‌ام دم ِپر ِایشان نباشم ؛ چون هر وقت گیر به این حقیر می‌دهد ، درجا زرد می‌کنم . نمی‌دانم چرا لقب ِدرمان ِیبوثت را به او داده‌اند ( ؟ ) لابد دلیلی دارد ! در فکر ِاین بودم که فکری به حال ِنان‌خورهای دلّاک بکنم که دیدم آدم‌خوار که از همان شب ، پس از صحبت‌های با آقای مرموز ، بگویی نگویی سیاسی شده بود ، نان به آن‌ها داده ، دوغ در کاسه‌هاشان که مثل ِخودشان ، مثل ِبچّه یتیم‌ها به صف شده بودند ، می‌ریزد . آن کاسه که یتیم‌تر بود ، تَرَکی اضافی داشت ؛ تَرَکی اصیل . نان‌خورهای دلّاک شامل ِپسربچّه‌ای بی‌شباهت به الیور توییست ، مغ‌بچّه و ماده‌سگی زرد که برادرش مرده بود می‌شدند و اصلاً همین سه‌تا بودند . شام‌شان را خورده نخورده ، گفتم تا کمیته‌ای ِسابق نیامده ، بزنیم به چاک و برویم دویست سیصد متر بالاتر به آن فرعی که می‌خورد به کاخ ِدادگستری  که قبلۀ عالم به مدد ِیکی از کلاه‌بردارهایش اجارۀ نودونه‌ساله کرده بود و عجالتاً سقف ِروی سر ِما همه بود و یک پا کاروان‌سرا . نزدیکی‌های کاخ در آن سرمای شاعرانه ، آدم‌خوار ( آدم‌ها می‌خورندش ) به شیوۀ خودش لب‌خندی قابل ِتشخیص داشت . دز ِاعتمادش بالا رفته بود در پی ِ( پس از ) یک اختلال ِخونی و متعاقب ِسفری نرفته .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم دی 1385ساعت 23:50  توسط نیما صفار  | 

                         

 

                              « فصل ِدروغ »

 

 صدای چک ِملکۀ زیبایی ِبیافرا را بر گوش و صورت ِداداش ِزینب که می‌شنویم ( ملکه تقریباً همان انگشتان کشیدۀ خوش‌تراشی که مدّ نظر شماست را هنوز دارد ) یعنی صدا را که شنیدیم و روی سیلی خورده را بعداً دیدیم ، تقریباً ده روزی می‌شود که از کلّه‌پزی به کوچۀ پشتی آمده‌ایم و زمان ِاز دست رفته را هنوز به جا نیاورده هستیم . جای شما خالی‌ست . هنوز ازمنۀ قدیم است و سلطان بابا ( بابای سلطان . . . ) دارد ازدواج ِششمش را با ملکه ( ویت‌کنگ ِسابق ) می‌کند و سلطان . . . بماند . سلطان بابا به سیاق سالوادوری که هنوز نه دنیا آمده ، نه دالی شده ، از فرط ِعلاقه سالی یک بار در ماهی که از دوازده ماه ِسال محسوب می‌شود تجدید فراش با همسر ِسابق ِخود می‌کند یعنی هِی زنش را به زنی می‌گیرد که جماعت را به حساب ِخودش از این عشق شگفت‌زده کند . چیزی را خصوصی خدمت ِشما عرض کنم در پرانتز ( از این کسخل بازیا . . . ) و همیشه هم ناشناس و ناگهانی در مکانی شانسی که این بار تاس ریختند که گرمابۀ کوچۀ پشت ِکلّه‌پزی درآمد . این کوچه از حیث ِپس‌کوچه بودنش معلّق بین ِاردبیل و مشهد فرض می‌شود ( مکانش ) و حکماً این‌همه گفتم که حال ِداداش ِزینب جا بیاید . چون متعاقب ِآن سیلی ، آن یکی ملکه ( ملکۀ واقعی ) هم گربۀ برمه‌ایش را سیخ ِهندوچینی کرد که پنگال بر آن سمت ِصورت ِدست ِچپ ِحامد ریگو ( داداش ِزینب ) بکشد . حامد ریگو خود را به کوچۀ علی چپ زده ، گپ ِکنار ِحوض ِآب ِگرم با ناخدا ( معاون ِقاتل ِخائن ِسابق ) می‌زند ؛ هر دو لنگ به کمر و کلاه به سر و سر ِمعاون ِناخدا پایین‌تر از این حرفها است . حتّی دلّاک و نقّاش ِنمی‌دانم قرن ِچندمی که روی سکوچه لم داده‌اند هم ملتفت ِاین امر شده‌اند و میخ ! من هم کم هاج و واج نمانده‌ام از این حالت ِناخدا ( معاون ِ. . . ) مقابل ِحامد ِمعتاد ِمافنگی . البتّه مجلس ِزنانه در باغچۀ متّصل به گرمابه هنوز برقرار است . بعدها از حامد ( حامد ریگو ) پرسیدم راجع به این قضیه . حامد ریگو : « هیچ ار خودت نپرسیدی چرا تو و دیلماجتو مثل ِناخدا نکشتن ؟ من پارتیت شدم بچّه ! » لحن ِزشتش را نادیده گرفته ، فرمودم : « گفته بودی گماشته‌ته ( معاون ِخائن ِقاتل ِناخدا را می‌فرمودم ) » « چی ؟ » « گفتی گماشته‌ته دیگه ! » « اصلاً تیریپ و جَنَم ِما به نظامی جماعت می‌خوره ؟ » من ( برای خالی نبودن ِعریضه ) : « نه والّا ! » حامد ( حامد ریگو ) : « گذاشتِمه پسر ! گذاشتِمه ! » خودم را به آن راه زدم : « یعنی چی ؟ » « دیلماجتم همینو پرسیده بود . بذارم بفهمی ؟ » البتّه نفهمیدم ؛ علی‌رغم ِوقوفم به عادت ِمألوف ِافسران که گذاشتن به گماشته‌هاست . پس مؤدّبانه خفه‌خون گرفتم و در شأن ِخویش « تا وقتی این چرندیّات رو میگین ، نمیام تو . » کاپیتان هادوک با گفتن ِاین توی رمان نیامد . دور شدنش را که تماشا می‌کردم ، متوجّه شدم نه می‌لنگد ، نه اصلاً می‌شلد . به اندازۀ کافی که دور شد ، در یک مکان ِامن عاجزانه امر به داداش ِزینب کردم برود جهت ِرفع ِکدورت عذرخواهی از ملکۀ زیبایی ِبیافرا کند ؛ هرچند ، خواهر مرحومش را که سر ِزا رفت « کلثوم سیا » صدا می‌کردند . « من چیزی نگفتم بهش که ! من فقط گفتم تو مثل ِخواهر ِمرحومم کلثوم سیا می‌مونی . » من : « کوتا بیا ! میگن پیشنهاد ِناجور بهش دادی ! » مُقُر نیامد . سرانجام ِپنجم کشیدم کنار و ماجرا را گفت . گفتم : « تو از کجا می‌دونی ؟ » کجکی نگاهم کرد و گفت : « همه چی رو تو مکان ِامن به حامد ریگو اعتراف کرده . » مکان ِامن عموماً مستراح است . پرسیدم : « خوب شما از کجا می‌دونی ؟ » « مگه نمی‌دونی همۀ مستراحا دوربین ِمدار بسته دارن ؟ یه پا بیل‌بوردن واسه خودشون » کم نیاوردم : « من ؟ هه ! » سرانجام ِپنجم : « میگن پیشنهاد ِناجور بهش داده ! » من : « بَه هَه ! اینو که می‌‍دونستم . » « می‌خوای بشنفی یا نه صدر اعظم ؟ » من : « من صدراعظمم » « امّا دقیقاً به این شکل نبود ! » « چطو مگه ؟ » « راستش تو مجلس ِعروسی ِدایی حسین اینا تو پشت حیاط داشته پفکایی که ریخته بودن رو زمین رو می‌خورده » « کی ؟ » « پفک ‌نمکی ! داداش ِزینب دیگه صدر اعظم ! » من : « من صدراعظمم ! » سرانجام ِپنجم : « حال‌لا . . . دختره . . . » حرفش را می‌برم ( توضیح صحنه ) : « ملکۀ زیبایی ِبیافرا » سرانجام ِپنجم : « همون . بازم میخوای زر بزنی ؟ ( نه ! ) همون ملکۀ زیبایی بهش گفته ( به داداش ِزینب ) نخور ! کثیفه ! اونم برگشته گفته خودمم کثیفم . اینو طوری گفته که دختره حس کرده داره بهش پیشنهاد ِسکس میده . » من : « آها ! پس یه چیزی بوده ! » زلزله که آمد ، فقط پس‌لرزه‌هایش به حمّام رسید . مثل ِاین که مجلس ِعروسی نمی‌خواست حالا حالاها تمام شود . آقای مرموز ، چشم از باریکۀ نوری که از سمت ِآسمان و از شیشه‌های سقف می‌آمد برداشت ( از حرکت ِسرش فهمیدم ) و لابد به من گفت : « اگه به باباش رفته باشه ، پس خیلی آدم ِمادرقحبه‌ایه ! » کی رو می‌گفت ؟ به‌هرحال به عنوان ِیک صدراعظم نمی‌توانستم کم بیاورم : « البتّه به عنوان ِیه گُه قانع‌کننده‌تره چون . . . » حرفم را برید : « از اوناییه که یهو چشم واز می‌کننو خودشونو تو ربط ِگریزناپذیری با تمام ِتعلّقات مردونه می‌بینن . » چی میگه این با این عینک ِفجیع ؟ گفتم : « دقیقاً » دیدم هوا پسه . رفتم دنبال ِامرار ِمعاش با بقیه .

 زنبور نیش می‌زند به کیک‌ها که شیرین شوند . هفده کیک را که نیش بزند ، می‌میرد . کیک‌ها را بسته‌بندی می‌کنیم و زنبور ِدیگر را ول می‌کنیم که بنشیند و نیش بزند به کیک‌ها . دیده‌اید پروانه چطور خرطوم در گُل می‌برد ؟ آن‌طور نه ! بسته‌ها شش در سه هستند از لحاظ ِحفره‌ها و آن یکی که اضافه می‌آید جای علامت ِاختصاری ِخانوادۀ ما و سلطان است که همان استاندارد هم هست و حکم ِتخم ِمرغ ِشانسی و موهبت ِخداداد را هم بیشتر ِوقت‌ها دارد . پیش می‌آید که کیک‌ها میوه‌‍‌ای باشند . باید میوه‌های باقی مانده را قبل از این که خراب شوند ، بخوریم . بعد برویم گُل‌ها را مرتّب کنیم مثل ِکتابها ؛ مثل ِتوی کتابها که می‌نویسند . چند ساعت بعد می‌رویم مستراح تا میوه‌هایی که چند روز از چیده شدنشان گذشته ، پس بدهیم . تا آن وقت گوشت ِاین گوسفند ِقربانی را که نگاه می‌کند به ما ، سرخوشانه « بع » می‌گوید و به آدمها اعتماد دارد را احتمالاً خورده‌ایم .

 در کلّه‌پزی :
+ نوشته شده در  شنبه نهم دی 1385ساعت 10:29  توسط نیما صفار  |