تبليغاتX
صدراعظم و سلطانش

صدراعظم و سلطانش

جای مصرف خواب آور

- آهای زشت ! رئیس می‌خواد با تو حرف بزنه !

 با من بود ؟ دوتا قلچماق که هر کدوم‌شون دوتا آقا جلال می‌شدند ، چشم و دست و پا و دهانم را بستند و انداختند صندوق عقب ِیک ماشینی که حسّ بنز از صندوق عقبش داشتم آن هم بنز ِسفید و گاز را گرفتند هِی بپیچ بپیچ دل و رودۀ من را بالا آوردند . باز شکر ِخدا که لااقل چسبی را که به دهانم زده بودند را به بهای چند خراش ِمختصر توانستم باز کنم که خدای ناکرده خفه نشوم و چشم‌بندم را هم کمی که دوست بفهمد و دشمن نفهمد بالا دادم تا بالاخره رسیدیم به یکی از این خانه‌های آینه عبرتی و زیرچشمی اوّل معمّای اتومبیل را خواستم حل کنم که دیدم مثل ِهمیشه حسّم به من دروغ گفته و ماشین یا آئودی ِآبی‌ست یا لادای قرمز و به هر حال بنز ِسفید نیست . وارد ِخانه که شدیم ، از آن همه چیزهای قابل توجّه ، زن ِپا به ماهی را دیدم که همین‌طوری برای خودش روی زمین راه می‌رفت و چیزهای صورتی رنگی که پوشیده بود ، رنگ ِمستعملی داشتند و در عوض آرایشش دوستانه بود . یک دوبرمن ِگردن‌ کلفت هم مماس دنبال کونش می‌آمد . از رفتار ِقلچماق‌ها معلوم بود که زن اگر زن ِرئیس نباشد ، خود ِرئیس است . از درها و پرده‌ها رد شدیم . در اتاق ِبیلیارد ، دود ِقلیان پیچیده بود و مثل ِتوی فیلم‌ها ، نیم‌رخ ِرئیس لحظه‌ای و لحظاتی بعد ، عیان شد . چشم‌بندم را دیگر برداشته بودند « اسی اشنو ؟ » دنیا تیره و تار جلویم شد . به هوش که آمدم ، اسی اشنو رفته بود . بر که گشت ، گفت : « ما اینجا اسی . . . ( مکث کرد که خشمش را فرو بخورد ( فیلمش بود ( از من بپرس ) ) ) نداریم . من جناب ِکنت لرد سردار بارون خان خاقانم . » از همان بچّگی ( بچّگی‌های خودش ) عادت داشت خودش را تحویل بگیرد . دیگران عادت نداشتند تحویلش بگیرند . راضی نبود از دیگران . از خود راضی بود . من هم که بچّگی نکردم ( انگار من ِمادر مرده صدراعظم به این دنیا آمده‌ام ) نه جیک زدم ، نه حرف از دهانم درآمد . اسی رفت ته ِمبلش ( فرو رفت ) که گل‌منگلی بود و جا داشت با رب‌دوشامبرش سِت شود . پرده‌ها هم البتّه . . . / « مشخّصات ؟ » « بنده کمین‌الوزرا جمال ِمحمّدی ، جاروکش ِآستان ِانور ِشما . . . » « کافیه / جمال ِمحمّدی » این‌ها را آن مرد ِلاغر ِعینکی ِکت شلوار کراواتی که شبیه میرزابنویس‌های توی داستان‌های آقای کافکا بود ، می‌پرسید . « چی صدات می‌کنن ؟ »  « عوام‌الناس عنایت دارن به بنده ، صدراعظم . . . » « کافیه / گزارش رسیده شما تو بولیوی هم دیده شدین » جلّ‌‌الخالق ! اینو اینا از کجا می‌دونن ؟ حرف و نفسم که بند آمده بودند را از هفت گرۀ گلو عبور دادم و در طاق ِدهان گرداندم که زدند تخت ِسرم ، ریخت بیرون : « خوب ! بله ! بولیوی کشور ِبزرگیه و احتمالش زیاده که آدم ازش رد شه ! » « طبق ِاطّلاعات ِواثقه تو فقط تو کار ِسفرای دریایی هستی . بولیوی دریاش کجاشه ؟ » « چرا ! چرا ! یه دریاچه‌یی توش هست » « احمق چطوری کشتی از تو اقیانوس می‌پره تو دریاچه ؟ » اینو دیگه باید از مورالس بپرسن . باید قانع‌شون می‌کردم : « مستحضر هستین که عمّۀ بنده که مثل ِکلّ خاندان ِپدری اینجانب کارش رو از قراضه‌فروشی شروع کرده ، الان یه چند دهه‌ست که کنار گسترش ِانبار ِقراضه‌جات ، صنعت ِتبدیل ِکشتیای آب‌پیما به خاک‌پیما رو رونق داده . آخه بذل ِعنایت می‌فرمایین که کشتی یا باید آب‌پیما باشه یا خاک‌پیما . روم به دیوار هوورکرافت نیست که ! کشتیه ! اینه که این‌جانب . . . » « چیکار با مورالس داشتی ؟ » « بنده که هیچ‌کار ! دوستان بنده رو فرستاده بودن به عنوان ِسفیر ِحسن ِنیّت ِمملکت ِافغانستان تا ترتیب ِمقداری معاملات ِتهاتری یا پایاپای رو براشون بدم که جور نشد . یعنی من ِخاک به سر رسیدم که اونجا دچار ِشور ِانقلابی و عوالم و خاطرات شدم و مأموریّت رو پاک فراموش کردم . » اسی اشنو از عمق ِمبل با صدایی که سعی می‌کرد با سیگار برگ ِهاوانای اصل مخملیش کند ، گفت : « یادت باشه یادت بره » مرتیکه از همون بچّگی مرده بود واسه این‌طور تکیه‌کلام‌ها . گفتم : « چشم ! چی رو ؟ » خندید : « ای پدرسوخته ! » باز شکر ِخدا که رگ ِخوابش دستم است . ادامه دادم : « بنده و مورالس حدّاقل روزی سه بار برخورد به هم می‌کردیم . بولیوی اون‌قدر بزرگه که هیچ بعید نیست آدم حتّی روزی 4بارم به آدم برخورد کنه » چون سر در نیاورد ، خندید و بعد ِچندتا سفارش و قرار که حق ندارم بنویسم ( محرمانه هستند ) داد ببرندم همان جایی که سوارم کرده بودند . وقت ِپیاده شدن آن‌قدر زبان ریختم و مزه پراندم که دوتا قلچماق حاضر شدند یک عکس ِدو نفره با من بیاندازند . چون من تو عکس نبودم دو نفره شد . دور که می‌شدند فهمیدم ماشین‌شان چیست که جرأت ندارم بنویسم . آن‌چه جرأت می‌کنم و می‌نویسم این است که بلوف هم می‌زدند و اطّلاعات‌شان کامل نبود . اوّلاً بولیوی هفت گرۀ دریایی با طارق عزیز فاصله دارد که تمایز ِاساسی ِتنگۀ هرمز از جبل‌الطارق این است و لاغیر ، ثانیاً هم این که عمّۀ بنده که بچّۀ گلوبندک بود و هست و کلّ ایل و تبار ِپدریم ، سَقَط‌ فروش بودند ؛ نه قراضه‌فروش ، سوّم هم این که از کار و کاسبی اخیر ما و دربار هیچ نمی‌دانستند و نمی‌دانستند بسیاری از این سفرهای دریایی ایز به گربه گم کردنند . این کاسبی فقط و فقط محصول ِفکر ِدرخشان ِاین حقیر و چند دانشمند ِجزوی ( جزئی ) بوده‌است . جزیره‌ای را در شمال ِآسیا یا جنوب ِخزر اجاره نمودیم و گیاهان ِمحلّی‌اش که نه نخل محسوب می‌شدند و نه توندرا بودند را ریشه‌کن کردیم و تا آن جا که جا داشت سیب‌زمینی کاشتیم و در غارهای نمور ِسواحلش کارگران ِمیان‌سالی با لباس‌کارهای کهنه گماشتیم که آن‌ها را ( سیب‌زمینی‌ها را ) قاچ‌قاچ کنند تا جوانه بزنند ، جوانه‌ها بشوند غذای شته ، شته‌ها بشوند غذای کفشدوزک و هر جعبه کفشدوزک را هم که مزرعه‌داران ِبیشتر ِدنیا روی چشم‌شان می‌گذارند ( به قیمت ِخوبی می‌خرند ) چون کفشدوزک آفت‌کش ِخیلی بهتری از عنکبوت هستش چون هم‌نوع نمی‌خوارد ( نمی‌خورد ) و باقی‌مانده‌شان را می‌خوریم ( سیب‌زمینی‌ها را عرض می‌کنم ) هم سرخ کرده و هم آب‌پز با ماست و نعناء و پوره‌اش هم که حرف ندارد و پتاس دارد سیب‌زمینی ِپوره . سلطان معتقد است سیب‌زمینی خوراک ِمحبوب ِیکی از رهبران ِایران‌زمین بوده که بسیار کُشت ( رهبر ) . گاهی می‌گویند طبع ِقتل ِسیب‌زمینی از گوشت ِبرّه و فلفل دلمه‌ای هم بیشتر و مؤثّرتر عمل می‌کند بر مغز و مزاج . اطبّا و محبّان می‌گویند ، این کمین‌الوزرا می‌نویسد . نگارش ِبنده را این مردک نیما صفّار ، تشبیه کرده به سطوحی از تسلیم و تصویب که مثل ِبرش‌های کِرِم‌کارامل روی هم می‌نشینند ؛ آن‌طور که می‌نشیند کلمه در شعر ِسنّتی ، آدمیزاد در طبّ سنّتی ، ما در قدم زدن . یک عیب ِدیگر ِاین مردک ، نیما صفّار ( سرانجام ِپنجم ِسابق ) این است که بد و خوب ِاین و آن را به خاطر می‌سپارد . شکر ِایزد ِمتعال که این بندۀ کوچک ِخانه‌زاد ِاصغرالصّاغرین را مبرّی از این عیب ، هم آفریده و هم قرار داده است .

 حال که بعد از این همه سال و صفحه خدمت ِخلق‌الله کَمَکی ( کمی کم ) معطّل ِخودمان شده‌ایم ، رخصت بفرمائید بمانیم . در زندگی زخم‌هایی هست که مثل ِخوره روح را در انزوا می‌خورند ، امّا مال ِمن این‌قدر شور نیست . عبارت ِمن فوقش می‌شود « چیزهایی هستند که توضیح‌شان دشوار است » مثلاً همین دیلماج که آن‌وقت‌ها که فراموشی بین ِما فاصله نیانداخته بود ، شب و روز در معیّت ِهم بودیم و به قول ِجوانان ِتین‌ایج ِامروزی در یک چاله می‌شاشیدیم - ولی همین که کلام ِاین‌جانب کمی خزعبلات ِروزمرّه را رد می‌کرد ، هزارتا پشتک‌وارو هم اگر می‌زدم ، نمی‌توانستم حالی ِدیلماجش کنم - ببینید : مثلاً یک بار که از خاطرات ِخاندان ِپدری نقل می‌کردم ، از شامگاهی گفتم که جهت ِکاری رفته بودم خانۀ عمو . من روبرو نشسته بودم و پسرعمو و دخترعمو وسط و عمو و زن‌عمو این ور و آن ور . نمی‌دانم پسرعمو چه مزّه ریخت که زن‌عمو که زن ِخوش‌رویی بود ولی از فرط ِمؤمنه بودن به ندرت خندۀ صدادار می‌کرد ، صدادار خندید و عمو که کلّی برای خودش پیرمردی بود و فرتوت ، با شعفی که صورت ِسالمندان را روشن می‌کند خم شد که خندۀ زن‌عمو را نگاه کند ( او هم البتّه کم پیرزن نبود برای خودش ) و گفت : « داری می‌خندی ؟ » دیلماج گفت : « خب ! » « یعنی چی خب ؟ همین بود دیگه ! » « خب این مزّش کجا بود ؟ من الآن فکر کردم لااقل پیرمرده که خم می‌شه تیلینگش در میره ، یعنی ضرته می‌زنه ، یعنی می‌گوزه . اینی که تو گفتی خیلی بی‌مزّه بود . » لجم گرفت : « تو نه و شما ! حدود و ثغور ِخودتو بشناس ! » البتّه از بابتی می‌شود حق را به دیلماج داد . این‌گونه نازک‌طبعی‌ها به من نمی‌آید . همین عموی من عمویی داشت که عموی پدرم هم می‌شد البتّه و عموی پدربزرگم و همین‌طور پشت به پشت . . . حاج علی اصغر نام که پولش به قول ِامروزی‌ها از پارو بالا نمی‌رفت امّا مال و اموال و ملک و املاک زیاد داشت ؛ یعنی سرمایه‌هایش بیشتر راکد بودند . این آدم در عمرش تاکسی سوار نشد ! همه جای مشهدالرّضا را یا با اتوبوس می‌رفت یا پیاده یا می‌رساندنش . سال‌ها سر ِپنجاه‌تا تک‌تومنی که از عمّه‌ام طلب داشت با او سرسنگین بود سال‌های سال ، سال‌های سال ، از حیطۀ حاج‌کلبعلی و دربنو بگیر تا مون‌پارناس و گلوبندک / دیگر این که جانم برایتان بگوید چندرغاز به شاگرد دکانش می‌داد و می‌گفت : « روزانه سه‌دِنِه تافتون بیشتر مِخوره ؟ ها ؟ » یک بار که کار ِبانکی داشت ، تحصیلدار ِتازه‌‌وارد تحویلش نگرفته بود ، هیچ ، علی‌رغم ِصحّت ِتمام ِمدارک پول نمی‌داد بهش که رئیس ِبانک آمد و معرّفی کرد و . . . خلاصه اسکروچی بود برای خودش . طبعاً تنها کس و کارش پول‌هایش بودند و گاهی دست ِپول‌هایش را می‌گرفت و می‌برد بیرون ، گردش . به حساب دورشان می‌داد . در واقع می‌ریختشان توی جیب و گوشۀ پیاده‌روهای شهر را می‌گرفت و می‌رفت تا بالاخره با محتومیّتی مبتنی بر گردی ِجهان باز برسد به خانه بی‌این‌که در راه حتّی پیاله‌ای باقلا خورده باشد و پاکت ِنامه‌ای خریده باشد . به خانه که می‌رسید و پول‌ها را صحیح و سالم تحویل ِبقیۀ پول‌هایش می‌داد ، از ضعف و سرما احساس ِوارستگی می‌کرد و به یکایک ِپول‌هایش یک جا با فصاحتی که پیش آدم‌ها نزدش نبود می‌گفت : « مگه بدنم کمبود ِگُه داره یا دلم میره واسه مهمون ِناخونده که بخوام از این خاصّه‌خرجی‌ها بکنم ؟ » از تکرار ِزیاد ( خیلی گفت ، خیلی گفت ) سحر ِاین ورد کارگر افتاد و سکّه واسکناسش مثل ِموش بچّه کردند و شدند ما . اگر هنوز این‌قدر شهوت ِپنیر داریم ، محافظه‌کاریم این‌قدر با گربه‌ها و نمی‌دانیم کجا باید بگذاریم سرمان را هم از همان مثال ِموش است که طیّ این فصل‌ها و قرون نه از رگ‌مان در رفته نه برخورده به غیرت‌مان . نویسنده این‌ها را می‌گفت که سمت ِسایه راه رفتنش را و کشیده شدن ِهمیشۀ شانه و کتش به دیوار را با این‌ها توجیه کند و بلکه مقبول‌افتادنی هم گاهی بشود . این بندۀ کمین‌الوزرا فقط رد داشتم می‌شدم از کنارش ، پیش که می‌آمد . نه جگرش خوردنی بود ، نه حلوایش و نه ( این مهم است ) دردش . البتّه به شوخی می‌گفتم گاهی « حلواتو بخورم » امّا عمرم افاقه نکرد / والّا به سمع و نظرتان می‌رساندم که گفتن ِاین حرف‌ها اینجا خوبیّت ندارد ؛ این حرف‌های مال ِبعد از رمان و بنده . برگردیم توی رمان ؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 4:18  توسط نیما صفار  | 

 طبقۀ هم‌کف ِکاخ ِدادگستری وقتی رسیدیم شده بود جای معرکه‌گیری ِفرویدویونگ ( یونگ‌وفروید ) . جماعت ذن گرفته بودند و در تمرکز بودند و توسّط ِفرویدویونگ ( یونگ‌وفروید ) رهبری می‌شدند . خسته بودیم و رفتم خوابیدم . نان‌خورهای دلّاک هم همانجا پای مخدّه افتادند به خواب ِشبیه ِمیّت‌ها . بعد من خوابیدم با چشمان ِبسته . چشمانم را که می‌بستم وارد ِباغ ِانار می‌شدم و باز که می‌کردم ، نزدیک ِگلابی‌زار بودم . ضجّۀ مرغی که می‌کشندش خطّی روی مغز ِبنده کشید که دیدم بیدارم . هوش و حواسم که جا آمد دیدم خروس را کشته‌اند و خونش را ریخته‌اند روی آجرفرش . نان‌خورهای دلّاک سه‌تا و سه‌تا و یکی پادشاه را خواب می‌دیدند که می‌شد 7 . این حدس ِمن است . پرسیدم : « مگه ممنوع نکرده بودم جلوی من حیوون کشتنو ؟ » گفت : « دستور ِسلطان است برای رفع ِبلا و اجنّه . » چه حماقتی ! گفتم : : « این خرافات چیه ؟ مرغ‌ و خروسای منو که نکشتین            » گفت : « چرا ! سه‌تاشونو تو اتاقای پایین » خواباندم بیخ ِگوشش و چون دلم خنک نشد توی دهانش هم زدم که کمی خونی شد . می‌خواستم لگد هم بزنم به آبگاهش که چرخید و اردنگی شد . همینطور که یک دستش را زیر ِخونی که از دهانش می‌ریخت کاسه کرده بود و با آن یکی دست باسنش را می‌مالید ، ترس‌خورده نالید : « شما که اهل ِتسامح بودین ! سعۀ صدر داشتین ! من از یک مأمور مگر بیشترم ؟ » دلم نسوخت برایش . فقط کمی شرم کردم از تصویر ِخودم که بر جام ِروی طاقچه افتاده بود و خوشایند ِدلم نبود . محکم گفتم : « آخر این خرافات چیست ؟ هر آدمی که نیم جو مغز داشته باشد ، می‌داند که رفع ِجن و بلیّه فقط به اوراد ِنگاشته بر در و دیوار به خطّ خوش میسّر است . » گفت : « قربانت گردم ، خطّاط حال ِخوشی ندارد . » فرمودم : « بگو خوشنویس » گفت : « همان » گفتم : « پدرسوخته حالا چرا با طیور و ماکیان ِمن ؟ » گفت : « دستور از بالا بود » « سلطان ؟ » گفت : « بالاتر » « ملکه ؟ » گفت : « بالاتر » گفتم : « روح ِسلطان بابا ( بابای . . . ) ؟ » گفت : « بالاتر ! »

  که این طور ! کار کار ِدرمان ِیبوثت بود . کاریش نمی‌شد کرد . داخلی را گرفتم و یک جمله نگفته ، سلطان قانع شد اشتباه کرده و گوشی را گذاشت . کشتار عجالتاً متوقّف شد . ترمه را انداختم روی خروس ِپنج رنگ ِبی‌سر که نبینم ( رنگ‌هایش را نه ! سری که ندارد را ) . چیزکی را ته ِجیب صمصام یه‌وری گذاشتم و چون افاقه نکرد چیزکی دیگر از همان‌ها ته ِجیب صمصام یه‌وری . پیش از مرخّص کردنش ساعت ِسخن‌رانی را پرسیدم . گفت به لفظ ِنیم‌قلم : « ساعت سر ِجایش است . سخنران عوض شده » لازم نبود بپرسم . دست‌هایی که در کار بودند فرویدویونگ ( یونگ‌وفروید ) را دَک کرده بودند « منم حرفاشونو درک می‌کنم » گفتم : « تو خفه ! » پرسیدم : « پس سخنران کیه ؟ » لال‌مونی گرفته بود . نهیب زدم : « ناز نکن دیگه ! بابا گُه خوردم » اسم ِسخنران را که شنفتم ، برق از سه فاز ِکون ِاوّلم پرید ! اون ؟ مگه ایرانه ؟ « مگه ایرانه ؟ » صمصام رفته بود . اطّلاعات ِاضافی : « صمصام ، معروف به یه‌وری که به اختصار صمصام یه‌وری می‌نامیمش »

 شرف‌یاب که شدم حضور ِسلطان ، خوابیده بودند . ندیمة‌السّادات ِ. . . دست‌خطّی از ایشان به من داد که مطابق ِآن باید می‌رفتم روی مُخ ِولی خوشنویس ِدوست ِعلی شاعر که می‌گفتند فقط او که دچار ِدپرشن ِعشقی شده ، طالع ِنوشتن ِآن خط که براند اجنّه و بلا را دارد . او هم که به قول ِگرگانی‌ها هچّی ! جخد تو این هیروویر خاطرخواه دختری شده بود که می‌گفتند چشمان ِزیبایی دارد . خودش این را نمی‌گفت . می‌گفت صمیمی هستیم با هم و صدا و حرف‌های آن دوشیزه را زیبا می‌دانست . بنده که چند نظر به حکم ِوظیفه دوشیزۀ فوق‌الذّکر و چشم‌هایش را دیدم ، چیزی نشنیدم بگوید . امّا دیدم که چشمانش در آن ِواحد هم مانند ِسر ِپرندگان ِکوچک همه چیز را تا مرز ِسوراخ کردن می‌کاوند و هم بسیار کارآمدند در بیانگری و خوشرنگ هم بودند که این آخری نیز بی‌تأثیز در بیانگری ِآن دو نبود . اغراق نکرده‌ام اگر بگویم آن چشمان و رنگشان در بیانگری کم نمی‌آوردند از کَپَل ِزن ِسیاه‌پوستی که همین الآن پیش از همه از خطّ پایان ِدوی صد متر عبور کرده باشد . البتّه بعد فهمیدم چشمان ِبرادرش هم تقریباً همین‌طور است ؛ فقط کمی پسرانه‌تر . اگر این همه در توصیف ِچشم کارآمد شده‌ام ، از شباهت ِبی‌مقدار ِیک‌ونیم چشم ِاین حقیر به پارکینسون ِکاسیوس ِمحمّدعلی کلی است که البتّه خود کاچی‌ای‌ست برتری دارنده بر هیچ . آخرش چی ؟ هیچ ! این عشق ِپرشور و رومانتیک که دو سال ِتمام ولی خوشنویس ِدوست ِعلی شاعر را آوارۀ خیابان کرده بود ( من حدود ِیک سال و یازده ماه از آغاز ِعشق گذشته رسیدم ) و توی این دوره و زمانه پسره را وامی‌داشت هر شب 5 شاخه نرگس دم ِدر ِخانۀ دختره بگذارد و خودش قسم می‌خورد که بی‌حساب جدّی است و . . . و غیره ، آخر سر خداییش بی هیچ دخالتی از جانب ِاین کمین‌الوزرا به شنیدن ِصوت ِمشکوکی از هم گسست درست عینهو فراق . کِی‌ ، کجا و چطورش را دقیق نمی‌دانم . فقط می‌دانم زیر ِخرزهره‌ای صورتی رنگ بود که دختره ناغافل و دلگرم به این خیال که کسی آن دوروبرها نیست ، گوزک ِمختصرکی داده بود و در همین حد ! نه آن که با خیال ِراحت و یک دل ِسیر ، قارت قارت بگوزد و . . . و ولی خوشنویس ِدوست ِعلی شاعر ( همان پسره ) به دلش بد می‌آید و به طرفةالعینی عشقش می‌پرد و والسّلام . امان از بی‌جنبگی ِما جماعت ِمذکّر ! التفات بنمایید به این که ندیمةالسّادات ِبشقاب‌شور ِخاصّه‌تراش ِترشیده ، دست روی کتاب می‌گذارد و می‌گوید عیناً دیده و سمعاً شنیده که یک بار پیش‌تر که دختره ( از این به بعد گوزو می‌نامیمش ) گوزیدن ِمبسوط ِپسره ( ولی خوش‍ . . . ( را به سمع و شامّه درک کرده بوده ، فقط یک یک هفته ده روزی کراهت از او داشته و بعدش صمیمی‌تر شده بوده ؛ چه کمّی ، چه کیفی ! البتّه کیف ِاین رابطه بیشتر به راز و مرگش بود که در سستی ِحیات و لرزانی ِبرگ و آب و از این چیزها مجال ِتن‌کاهی می‌داد و بی آن‌که ندیمةا . . . بخواهد دستی بر کتاب بگذارد ، این بنده به یُمن ِچشم ِمعرفت و از این چیزها که دارم توانایم به گواهی دادن بر این‌که سکسی ولو از حدود ِخفیف مابین ِگوزو و ولی خوشنویس ِدوست ِعلی شاعر نه بوده است و نه در میان و اگر هم بوده ، مهم نبوده است . مهم این بود که بنده در این برهه نگهبان گماردم بر باغچۀ پرندگانم که بالغ بر هفتادوسه‌تا ، شامل ِماکیان ( نر و ماده ) و اردک ( هم سفید و هم الوان ) و غاز و بوقلمون و کبوتر و مرغ‌چینی و طوطی و طوطی کوتوله و قمری ِچینی و بلبل ِخرمایی و سهره و فنچ و مرغ ِحسینی و زاغ و کلاغ و گنجشک وکبک و تیهو و مرغ ِعشق و سار و قناری نه ! نه ! قناری نه ! خروس ِلاری هم نه ! فاطمه خانم ِلاری نه . . . و یکی دو قسم پرندۀ موذی می‌شدند و عوض ِیکی ، سه‌تا که بداهتاً نبودند کسی جز نان‌خورهای دلّاک که روی هم شده‌اند هفتادوشش‌تا و یعنی هفتادو‌شش‌تا هم تا به امروز مانده‌اند تا خیالم از امانت‌داری ِمغ‌بچّه ، پسربچّۀ بی‌شباهت به الیور توییست و ماده سگ ِ. . . هم‌چنان جمع باشد و بماند . بماند که برخی به خوش‌خیالی ِاین حقیر می‌خندند ! لابد حسابشان غلط است . این‌طور شد که بعد ِدو سال ولی ِخوشنویس ، دوست ِعلی شاعر ، اوراد ِعمارت را به خطّی دقیق و بی‌احساس نوشت که این خود دو سال طول کشید و در این دو و دو ، چهار سال ، اجنّۀ موذی جا و آدم‌های نویی برای تفریح یافته ، پیش پیش خودشان رفته بودند . من همه‌اش نگران بودم که نکند این اوراد اجنّۀ مفید را هم بپراند که کنت دراکولا قانعم کرد نه . /

 

                                          ( فصل )

 

- آهای زشت ! رئیس می‌خواد با تو حرف بزنه !


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم بهمن 1385ساعت 8:45  توسط نیما صفار  |