- آهای زشت ! رئیس میخواد با تو حرف بزنه !
با من بود ؟ دوتا قلچماق که هر کدومشون دوتا آقا جلال میشدند ، چشم و دست و پا و دهانم را بستند و انداختند صندوق عقب ِیک ماشینی که حسّ بنز از صندوق عقبش داشتم آن هم بنز ِسفید و گاز را گرفتند هِی بپیچ بپیچ دل و رودۀ من را بالا آوردند . باز شکر ِخدا که لااقل چسبی را که به دهانم زده بودند را به بهای چند خراش ِمختصر توانستم باز کنم که خدای ناکرده خفه نشوم و چشمبندم را هم کمی که دوست بفهمد و دشمن نفهمد بالا دادم تا بالاخره رسیدیم به یکی از این خانههای آینه عبرتی و زیرچشمی اوّل معمّای اتومبیل را خواستم حل کنم که دیدم مثل ِهمیشه حسّم به من دروغ گفته و ماشین یا آئودی ِآبیست یا لادای قرمز و به هر حال بنز ِسفید نیست . وارد ِخانه که شدیم ، از آن همه چیزهای قابل توجّه ، زن ِپا به ماهی را دیدم که همینطوری برای خودش روی زمین راه میرفت و چیزهای صورتی رنگی که پوشیده بود ، رنگ ِمستعملی داشتند و در عوض آرایشش دوستانه بود . یک دوبرمن ِگردن کلفت هم مماس دنبال کونش میآمد . از رفتار ِقلچماقها معلوم بود که زن اگر زن ِرئیس نباشد ، خود ِرئیس است . از درها و پردهها رد شدیم . در اتاق ِبیلیارد ، دود ِقلیان پیچیده بود و مثل ِتوی فیلمها ، نیمرخ ِرئیس لحظهای و لحظاتی بعد ، عیان شد . چشمبندم را دیگر برداشته بودند « اسی اشنو ؟ » دنیا تیره و تار جلویم شد . به هوش که آمدم ، اسی اشنو رفته بود . بر که گشت ، گفت : « ما اینجا اسی . . . ( مکث کرد که خشمش را فرو بخورد ( فیلمش بود ( از من بپرس ) ) ) نداریم . من جناب ِکنت لرد سردار بارون خان خاقانم . » از همان بچّگی ( بچّگیهای خودش ) عادت داشت خودش را تحویل بگیرد . دیگران عادت نداشتند تحویلش بگیرند . راضی نبود از دیگران . از خود راضی بود . من هم که بچّگی نکردم ( انگار من ِمادر مرده صدراعظم به این دنیا آمدهام ) نه جیک زدم ، نه حرف از دهانم درآمد . اسی رفت ته ِمبلش ( فرو رفت ) که گلمنگلی بود و جا داشت با ربدوشامبرش سِت شود . پردهها هم البتّه . . . / « مشخّصات ؟ » « بنده کمینالوزرا جمال ِمحمّدی ، جاروکش ِآستان ِانور ِشما . . . » « کافیه / جمال ِمحمّدی » اینها را آن مرد ِلاغر ِعینکی ِکت شلوار کراواتی که شبیه میرزابنویسهای توی داستانهای آقای کافکا بود ، میپرسید . « چی صدات میکنن ؟ » « عوامالناس عنایت دارن به بنده ، صدراعظم . . . » « کافیه / گزارش رسیده شما تو بولیوی هم دیده شدین » جلّالخالق ! اینو اینا از کجا میدونن ؟ حرف و نفسم که بند آمده بودند را از هفت گرۀ گلو عبور دادم و در طاق ِدهان گرداندم که زدند تخت ِسرم ، ریخت بیرون : « خوب ! بله ! بولیوی کشور ِبزرگیه و احتمالش زیاده که آدم ازش رد شه ! » « طبق ِاطّلاعات ِواثقه تو فقط تو کار ِسفرای دریایی هستی . بولیوی دریاش کجاشه ؟ » « چرا ! چرا ! یه دریاچهیی توش هست » « احمق چطوری کشتی از تو اقیانوس میپره تو دریاچه ؟ » اینو دیگه باید از مورالس بپرسن . باید قانعشون میکردم : « مستحضر هستین که عمّۀ بنده که مثل ِکلّ خاندان ِپدری اینجانب کارش رو از قراضهفروشی شروع کرده ، الان یه چند دههست که کنار گسترش ِانبار ِقراضهجات ، صنعت ِتبدیل ِکشتیای آبپیما به خاکپیما رو رونق داده . آخه بذل ِعنایت میفرمایین که کشتی یا باید آبپیما باشه یا خاکپیما . روم به دیوار هوورکرافت نیست که ! کشتیه ! اینه که اینجانب . . . » « چیکار با مورالس داشتی ؟ » « بنده که هیچکار ! دوستان بنده رو فرستاده بودن به عنوان ِسفیر ِحسن ِنیّت ِمملکت ِافغانستان تا ترتیب ِمقداری معاملات ِتهاتری یا پایاپای رو براشون بدم که جور نشد . یعنی من ِخاک به سر رسیدم که اونجا دچار ِشور ِانقلابی و عوالم و خاطرات شدم و مأموریّت رو پاک فراموش کردم . » اسی اشنو از عمق ِمبل با صدایی که سعی میکرد با سیگار برگ ِهاوانای اصل مخملیش کند ، گفت : « یادت باشه یادت بره » مرتیکه از همون بچّگی مرده بود واسه اینطور تکیهکلامها . گفتم : « چشم ! چی رو ؟ » خندید : « ای پدرسوخته ! » باز شکر ِخدا که رگ ِخوابش دستم است . ادامه دادم : « بنده و مورالس حدّاقل روزی سه بار برخورد به هم میکردیم . بولیوی اونقدر بزرگه که هیچ بعید نیست آدم حتّی روزی 4بارم به آدم برخورد کنه » چون سر در نیاورد ، خندید و بعد ِچندتا سفارش و قرار که حق ندارم بنویسم ( محرمانه هستند ) داد ببرندم همان جایی که سوارم کرده بودند . وقت ِپیاده شدن آنقدر زبان ریختم و مزه پراندم که دوتا قلچماق حاضر شدند یک عکس ِدو نفره با من بیاندازند . چون من تو عکس نبودم دو نفره شد . دور که میشدند فهمیدم ماشینشان چیست که جرأت ندارم بنویسم . آنچه جرأت میکنم و مینویسم این است که بلوف هم میزدند و اطّلاعاتشان کامل نبود . اوّلاً بولیوی هفت گرۀ دریایی با طارق عزیز فاصله دارد که تمایز ِاساسی ِتنگۀ هرمز از جبلالطارق این است و لاغیر ، ثانیاً هم این که عمّۀ بنده که بچّۀ گلوبندک بود و هست و کلّ ایل و تبار ِپدریم ، سَقَط فروش بودند ؛ نه قراضهفروش ، سوّم هم این که از کار و کاسبی اخیر ما و دربار هیچ نمیدانستند و نمیدانستند بسیاری از این سفرهای دریایی ایز به گربه گم کردنند . این کاسبی فقط و فقط محصول ِفکر ِدرخشان ِاین حقیر و چند دانشمند ِجزوی ( جزئی ) بودهاست . جزیرهای را در شمال ِآسیا یا جنوب ِخزر اجاره نمودیم و گیاهان ِمحلّیاش که نه نخل محسوب میشدند و نه توندرا بودند را ریشهکن کردیم و تا آن جا که جا داشت سیبزمینی کاشتیم و در غارهای نمور ِسواحلش کارگران ِمیانسالی با لباسکارهای کهنه گماشتیم که آنها را ( سیبزمینیها را ) قاچقاچ کنند تا جوانه بزنند ، جوانهها بشوند غذای شته ، شتهها بشوند غذای کفشدوزک و هر جعبه کفشدوزک را هم که مزرعهداران ِبیشتر ِدنیا روی چشمشان میگذارند ( به قیمت ِخوبی میخرند ) چون کفشدوزک آفتکش ِخیلی بهتری از عنکبوت هستش چون همنوع نمیخوارد ( نمیخورد ) و باقیماندهشان را میخوریم ( سیبزمینیها را عرض میکنم ) هم سرخ کرده و هم آبپز با ماست و نعناء و پورهاش هم که حرف ندارد و پتاس دارد سیبزمینی ِپوره . سلطان معتقد است سیبزمینی خوراک ِمحبوب ِیکی از رهبران ِایرانزمین بوده که بسیار کُشت ( رهبر ) . گاهی میگویند طبع ِقتل ِسیبزمینی از گوشت ِبرّه و فلفل دلمهای هم بیشتر و مؤثّرتر عمل میکند بر مغز و مزاج . اطبّا و محبّان میگویند ، این کمینالوزرا مینویسد . نگارش ِبنده را این مردک نیما صفّار ، تشبیه کرده به سطوحی از تسلیم و تصویب که مثل ِبرشهای کِرِمکارامل روی هم مینشینند ؛ آنطور که مینشیند کلمه در شعر ِسنّتی ، آدمیزاد در طبّ سنّتی ، ما در قدم زدن . یک عیب ِدیگر ِاین مردک ، نیما صفّار ( سرانجام ِپنجم ِسابق ) این است که بد و خوب ِاین و آن را به خاطر میسپارد . شکر ِایزد ِمتعال که این بندۀ کوچک ِخانهزاد ِاصغرالصّاغرین را مبرّی از این عیب ، هم آفریده و هم قرار داده است .
حال که بعد از این همه سال و صفحه خدمت ِخلقالله کَمَکی ( کمی کم ) معطّل ِخودمان شدهایم ، رخصت بفرمائید بمانیم . در زندگی زخمهایی هست که مثل ِخوره روح را در انزوا میخورند ، امّا مال ِمن اینقدر شور نیست . عبارت ِمن فوقش میشود « چیزهایی هستند که توضیحشان دشوار است » مثلاً همین دیلماج که آنوقتها که فراموشی بین ِما فاصله نیانداخته بود ، شب و روز در معیّت ِهم بودیم و به قول ِجوانان ِتینایج ِامروزی در یک چاله میشاشیدیم - ولی همین که کلام ِاینجانب کمی خزعبلات ِروزمرّه را رد میکرد ، هزارتا پشتکوارو هم اگر میزدم ، نمیتوانستم حالی ِدیلماجش کنم - ببینید : مثلاً یک بار که از خاطرات ِخاندان ِپدری نقل میکردم ، از شامگاهی گفتم که جهت ِکاری رفته بودم خانۀ عمو . من روبرو نشسته بودم و پسرعمو و دخترعمو وسط و عمو و زنعمو این ور و آن ور . نمیدانم پسرعمو چه مزّه ریخت که زنعمو که زن ِخوشرویی بود ولی از فرط ِمؤمنه بودن به ندرت خندۀ صدادار میکرد ، صدادار خندید و عمو که کلّی برای خودش پیرمردی بود و فرتوت ، با شعفی که صورت ِسالمندان را روشن میکند خم شد که خندۀ زنعمو را نگاه کند ( او هم البتّه کم پیرزن نبود برای خودش ) و گفت : « داری میخندی ؟ » دیلماج گفت : « خب ! » « یعنی چی خب ؟ همین بود دیگه ! » « خب این مزّش کجا بود ؟ من الآن فکر کردم لااقل پیرمرده که خم میشه تیلینگش در میره ، یعنی ضرته میزنه ، یعنی میگوزه . اینی که تو گفتی خیلی بیمزّه بود . » لجم گرفت : « تو نه و شما ! حدود و ثغور ِخودتو بشناس ! » البتّه از بابتی میشود حق را به دیلماج داد . اینگونه نازکطبعیها به من نمیآید . همین عموی من عمویی داشت که عموی پدرم هم میشد البتّه و عموی پدربزرگم و همینطور پشت به پشت . . . حاج علی اصغر نام که پولش به قول ِامروزیها از پارو بالا نمیرفت امّا مال و اموال و ملک و املاک زیاد داشت ؛ یعنی سرمایههایش بیشتر راکد بودند . این آدم در عمرش تاکسی سوار نشد ! همه جای مشهدالرّضا را یا با اتوبوس میرفت یا پیاده یا میرساندنش . سالها سر ِپنجاهتا تکتومنی که از عمّهام طلب داشت با او سرسنگین بود سالهای سال ، سالهای سال ، از حیطۀ حاجکلبعلی و دربنو بگیر تا مونپارناس و گلوبندک / دیگر این که جانم برایتان بگوید چندرغاز به شاگرد دکانش میداد و میگفت : « روزانه سهدِنِه تافتون بیشتر مِخوره ؟ ها ؟ » یک بار که کار ِبانکی داشت ، تحصیلدار ِتازهوارد تحویلش نگرفته بود ، هیچ ، علیرغم ِصحّت ِتمام ِمدارک پول نمیداد بهش که رئیس ِبانک آمد و معرّفی کرد و . . . خلاصه اسکروچی بود برای خودش . طبعاً تنها کس و کارش پولهایش بودند و گاهی دست ِپولهایش را میگرفت و میبرد بیرون ، گردش . به حساب دورشان میداد . در واقع میریختشان توی جیب و گوشۀ پیادهروهای شهر را میگرفت و میرفت تا بالاخره با محتومیّتی مبتنی بر گردی ِجهان باز برسد به خانه بیاینکه در راه حتّی پیالهای باقلا خورده باشد و پاکت ِنامهای خریده باشد . به خانه که میرسید و پولها را صحیح و سالم تحویل ِبقیۀ پولهایش میداد ، از ضعف و سرما احساس ِوارستگی میکرد و به یکایک ِپولهایش یک جا با فصاحتی که پیش آدمها نزدش نبود میگفت : « مگه بدنم کمبود ِگُه داره یا دلم میره واسه مهمون ِناخونده که بخوام از این خاصّهخرجیها بکنم ؟ » از تکرار ِزیاد ( خیلی گفت ، خیلی گفت ) سحر ِاین ورد کارگر افتاد و سکّه واسکناسش مثل ِموش بچّه کردند و شدند ما . اگر هنوز اینقدر شهوت ِپنیر داریم ، محافظهکاریم اینقدر با گربهها و نمیدانیم کجا باید بگذاریم سرمان را هم از همان مثال ِموش است که طیّ این فصلها و قرون نه از رگمان در رفته نه برخورده به غیرتمان . نویسنده اینها را میگفت که سمت ِسایه راه رفتنش را و کشیده شدن ِهمیشۀ شانه و کتش به دیوار را با اینها توجیه کند و بلکه مقبولافتادنی هم گاهی بشود . این بندۀ کمینالوزرا فقط رد داشتم میشدم از کنارش ، پیش که میآمد . نه جگرش خوردنی بود ، نه حلوایش و نه ( این مهم است ) دردش . البتّه به شوخی میگفتم گاهی « حلواتو بخورم » امّا عمرم افاقه نکرد / والّا به سمع و نظرتان میرساندم که گفتن ِاین حرفها اینجا خوبیّت ندارد ؛ این حرفهای مال ِبعد از رمان و بنده . برگردیم توی رمان ؟
