تبليغاتX
صدراعظم و سلطانش

صدراعظم و سلطانش

جای مصرف خواب آور

 

( بعد )

 

 صدای چک ِملکۀ زیبایی ِبیافرا را بر گوش و صورت ِداداش ِزینب که می‌شنویم ، یعنی صدا را که شنیدیم و روی سیلی خورده را بعداً دیدیم ، تقریباً ده روزی می‌شود که از کلّه‌پزی به کوچۀ پشتی آمده‌ایم و زمان ِاز دست رفته را هنوز به جا نیاورده هستیم . جای شما خالی‌ست .

 

           ( بعد )

 

 جنسش آن‌قدر معلوم بود که بدون ِلامسه هم می‌فهمیدی زن و مرد و از این چیز‌ها نیست ؛ آن هم در این موقعیّت ِآن‌قدر استثنایی که ایفای نقشش از سنگ هم برمی‌آمد . کسی بود که معتقد بود او تابلویی بود به شکل ِآه و کسی مخالفت ِهمه جانبه‌ با او می‌کرد و می‌گفت او تقریباً هیچ چیز است - اعوان و انصار ِدربار هم که بی‌اختیار گُه‌گیجه گرفته بودند و انگشت به دهان مانده بودند – تحقیقات می‌توانستند ادامه داشته باشند  . بنده پیش‌نهاد کردم تأمّل کنند . عنایت بفرمایید : آن که تحقیقات ِهمه جانبه را برای پیدا کردن ِردّ آن قتل‌ها به عهده گرفته بود ، در مسیر ِتحقیقات کشته شد ؛ یعنی حین ِتحقیق کردن . این درست بیست‌وهشت سال و خورده‌ای همۀ ما جماعت را سر ِکار گذاشت . این را بار ِاوّل گوزو که به لاک‌پشت‌چرانی حالا افتاده بود روشن کرد و کمی بعد ، اسم و رسمی به هم زد ( گوزو ) . چنان به هیجان آورد کشف ِگوزو ما را که پارکینسون ِکاسیوس ِمحمّدعلی‌کلی بلامقدّمه آن جملۀ معروف را در ستایشش گفت . همین را عرض کنم که ما که ( تقریباً همه ) هِی بسیار جدّی تحقیقات ِاو را پِی می‌گرفتیم و آن‌قدر خرج کرده بودیم برایش ( گیاه ِمرّیخی بودنش به کنار ) ندانستیم شاید او کشته شده باشد تا تصوّر کنیم لابد مسیر ِتحقیقات ِچیده شده بر مبنای اطّلاعات ِاشتباه برای رد گم کردن درست پیش می‌رود که کشته‌اندش . امّا بیچاره را از آن « نا-جا » آورده بودند کشته بودند فقط برای همین که دچار ِاین شبهه شویم که او مسیر ِدرست را می‌پیموده . گوزو از این که نشانه‌ها ناقص پاک شده‌اند

                                                                       شک کرد و ما که درمانده شده بودیم بلافاصله یقین به شکّش آوردیم و به شمار ِسه در مسیر ِجدید ِتحقیقات آمر ِقتل‌ها و عامل ِفجایع را یافتیم ( معمار ِرستگاری و وحشت ) چه فایده که نه من جرأت ِگفتنش را دارم و نه او نوشتنش . ماجرای آیت‌الله مال ِبعد است . اگر تصوّرتان در مورد ِایستادن روبروی تابلویی به نام ِآه را درست فرض کرده باشیم و آن تابلو پایین کشیده شود ( از زمره تابلوهای میان‌کش نبود ) و / در واقع مستحضر هستید که از منظر ِخبرگان ِفن این گالری ِنگارگری مختصّ قاب‌هایی از طبیعت ِبی‌جان بوده است ؛ از انواع ِاغذیه تا اشربه گرفته تا اقسام ِقضای حاجت . باورتان می‌شود بعضی‌ها بتوانند این‌قدر بی‌شرم باشند ؟ من یکی که رویم نمی‌شود بنویسم چطور کشید پایین ؛ شلوارش را می‌گویم ، پسر یا دختری که نمی‌دانم زن بود یا مرد را می‌گویم . هنوز هم نمی‌دانم ؛ زیرا پشتش به من بود و در هر صورت ( صورتش خوب دیده نمی‌شد ) بدک نبود تا آن وقت البتّه که هنوز نگفته بود « تا تو نگاه می‌کنی ، کار ِمن اَه کردن است » و شروع کرد به اَه کردن یا به همان زبان ِخودمانی ِخودمان قضای حاجت ِبی‌وقفه و پایان‌ناپذیر . می‌گویم : « مگر چه خورده‌ای عزیزجان که این‌قدر طولانی هستی در این امر ؟ اصلاً کجایت جا داده بودی این همه گُه را ؟ » جواب می‌دهد : « تا تو نگاه . . . ( لزومی به تکرار ِعبارت ِشنیعش نیست ) » آیا این به صورت ِیک ترکیب ِشرطی بیان شده است ؟ و اگر آری ، منظور از « تا » ، « به محض ِ» است یا « مادامی که » و اگر دوّمی که اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ . . . یعنی شاید من بخواهم هزار سال نگاهش کنم ( حالا مثلاً ( خیلی ) منظرۀ دل‌انگیزی‌ست ؟ ) و در ثانی این چه فرآیند و چرخۀ تولید ِمسخره‌ای‌ست که حرمت ِنگاه را نگاه نداشته ، تبدیل به گُهش می‌کند ؟ در همین فکرها بودم ( می‌دانید که وقتی آدم فکر می‌کند ، زیاد حواسش به دور و بر و روبرویش نیست ) که دیدم او رفته یا نیست یا هر چیز ِدیگر و جایش را داده به کوهی از گُه‌های در حال ِخشک شدن ( با توجّه به قابل ِتمیز نبودن ِگُه‌ها از هم از این به بعد از تعبیر ِکوه ِگُه استفاده می‌کنیم ) و بخار ِروی کوه ِگُه داشت می‌رفت و مگسان ِدربخار را پرندگانی که می‌چرخیدند چون سرنوشت ( چه شاعرانه است سرور ! ) شکار می‌کردند و می‌خوردند و خلاصه با آن غروب و منظره و . . . چقدر شبیه مغولستان ِخارجی ِرومن گاری شده بود و دست ِکم مارکزی می‌خواست توصیف ِاین « . . . » . این من ِبندۀ کمین‌الوزرا فقط گزارش ِخشکی می‌دهد از شهرک‌سازی در دشت ِمجاور ِافق که حینش او تصعید شد و رفت به همان جایی که آمده بود ازش انشاءالله ؛ یعنی خواهم داد انشاءالله        .

 

( قبل )

 

 پارکینسون ِکاسیوس ِمحمّدعلی‌کلی در ستایش ِگوزو گفت : « ماهی سفیدتم سیا از اساس » شاید گوزو که بعدها کارگاه ِخصوصی ِمشهوری شاید بشود را با کلثوم سیا ، آبجی ِداداش ِزینب اشتباه گرفته بود ! راستش انتظار ِبیشتری از یک بیماری نمی‌توان داشت . آب ِپاکی را بریزم روی دست‌تان ، خودش هم بیشتر شبیه ِماهی دودی بود . میرزاقاسمی داشتیم می‌خوردیم با کتۀ با برنج ِدودی با مش‌قاسم و میرزاتقی این‌ها در یک قهوه‌خانۀ سر ِراه ِدودزده از قضا و جلّ‌الخالق که شاگرد قهوه‌چی که شکرالله بود و شکور صدایش می‌کردیم بعدها که سنّش بالا رفت یا پسرش لب‌لیسان و چشمک‌زنان آمد و گفت آن بیرون خانمی با شما کار دارد . رفتم بیرون گوزو آمد گفت عروس ِتعریفی صدایش کنم که گفتم تا به اینجا چند باری بیش نام ِاو را نبرده‌ام و اگر نمی‌آمد همان چند بار و چند می‌ماند و بعدش هم : « . . . من کاره‌ای نیستم ! مگر الکی‌ست اسم گذاشتن روی آدم‌ها ، همین‌طوری ؟ بالفرض حالا ما شما را عروس ِتعریفی صدا کردیم . همین‌طور کشکی کشکی عروس ِتعریفی میشین شما ؟ » عروس ِتعریفی : « حالا شما صدا کنین ، شاید افاقه کرد . » صدراعظم : « الله‌بختکی که نمیشه دخترجون ! » گوزو : « چرا نشه پیرمرد ؟ چرا نشه ؟ خرجش جور کردن ِیه شوهره واسه چارپنج صفحه ؛ شوهر ِفرمالیته » من : « چی چی لیته ؟ » روشنم کرد که یعنی مثلاً . صدراعظم : « اگه فرمالیتس ( خودمو روم نشد بگم ) همین مش‌قاسم یا شکرالله یا پسرش یا میرزاتقی . . . » عروس ِتعریفی : « . . . ( همین‌طور بی‌دلیل ) . . . مگه آمیزموسی نبود اسمش ؟ » « نه مسلمون شد و اِنقد مسلمون شد که گفت از همون اوّلشم جهود نبودم و تقیّه می‌کردم . واسه همین آیت‌الله گفت تقی خوبه ، شدش تقی . » گوزو : « میشه حالا یه چارپنج صفحه‌ای جورش کنی واسه شوهری ؟ حالا چارپنج صفحه بالا یا پایینشم فرقی نمی‌کنه . » من : « یعنی تو همین یه جمله ازدواج کنین و طلاق بگیرین ؟ » عروس ِتعریفی : « بذارین سطور تجربۀ زیستی بگیرن . » پنکۀ سقفی از سقف افتاده بود روی گل ِقالی ؛ نه سایه‌اش که خودش و گل ِقالی به دروغ 17 بار تکرار می‌شد . کف‌پوش ِاتاق فقط موکتی خاکی رنگ بود که پنکۀ سقفی افتاده بود روش ! می‌بخشید ! همین الآن خبر ِموثّقی به دستم رسید با شرحی کوتاه : « سلطان به اپوزیسیون پیوسته » توصیف موقوف ! باید امشب بروم .

 هفت‌هشت روز بعد : گرفته بودندم افراد ِاسی اشنو و چیزهایی را به من فهماندند و قرار شد هم سر از ته و توی کار ِسلطان دربیاورند هم چندتا کار ِسرّی و مرموز بکنم یا بگذارم بکنند . خیلی اخمو و خشن بودند . اذیتم کردند ! همه که حرف‌ها و کارهای‌شان را زدند و کردند ، اسی ( کنت لرد . . . ) این‌طوری گفت : « فهمیدی ؟ » حاضرجوابی کردم : « بستگی به فَهِش داره » خوش‌شان آمد . خندیدند . البتّه قبلش ته‌سوز شده بودم امّا ولم نکردند . گفتند برقص ، رقصیدم . گفتند ، بخوان ، یک دهان خواندم برای‌شان با آن چند قطره اشکی که به چشم آوردم در آن دقایق . گفتند : « صدای کیری‌یی داری . » صدای مرد کیری باید باشد دیگر /

 /

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 11:36  توسط نیما صفار  | 

 

 بنده این سخنران ِمشنگ را که بعد از این همه سال یا دل از کربلا کنده بود یا دکش کرده بودند و دیپورت سمت ِاین وطن ، از همان وقت‌هایی که جوان بودیم و علّاف توی تهرون و مثلاً درس می‌خواندیم بنده کتابت و او خطابت ، می‌شناختم . اگر بنا بود راستش را بنویسم ، می‌نوشتم من برق می‌خواندم و او صنعت . ماجراهای ما شامل ِسر بودن از او می‌شد حدّاقل در زبان . اسباب ِخندۀ ما بود و علی نام . یک علی ِدیگر هم بود که اصلاً مثل ِاو نبود و ختم ِهمه چیز ( همان علی ِشاعر که ولی ِخوش‌نویس ِدوست ِعلی ِشاعر دوست او بود ) و هر وقت این علی ِمشنگ را می‌دید ، ذوق‌زده می‌شد که تفریحات ِسالم ِامشب ِما هم جور شد ؛ شامل ِسرکارگذاری ، حال‌گیری ، دست گرفتن ، اَ این چیزا و . . . آخر آن‌وقت‌ها هنوز زمان‌های قدیم نبود که راحت گردن بزنند . یک بار آن علی که قالتاق بود و شاعر به این علی که مشنگ بود و حالا سخن‌ران چیز بامزه‌ای گفت که خندیدیم ( بیشترمان ) آن‌وقت‌ها هنوز روشن‌فکری و عضو ِزیر ِجمجمه کلاس داشت و عشق ِروشن‌فکری‌ها را از شال‌گردن‌های‌شان می‌شد شناخت که البتّه مناسبتی با حال و هوای گرم‌سیری ِاین رمان ندارد . یک خصلت ِآن شال‌گردن‌ها درازی زیادشان بود که امکان می‌داد یک ورش تا نواحی ِپریشانی ِآنها آویخته بماند ؛ سیاه یا آبی ِنفتی و از این رنگ‌های ندیدنی و معمولاً دنبال ِکون ِکلّه‌گنده‌ها موس موس می‌کردند و اگر از قضا شال‌گردن کم می‌آوردند ، کمی کج راه می‌رفتند ( کج ِهنری‌ها ! نه مثل ِصمصام یه‌وری ! ) و کجی‌شان به سمت ِآویزان‌تر ِشال‌گردن بود تا روی زمین کشیده شود آن ؛ نه به جای دنبالۀ دامن که در مقام ِخطّ پریشانی و کمی آشفتگی هم البتّه به ریش و مو می‌آمد . الغرض ، آن شب آن علی که مشنگ بود و حالا سخن‌ران با همان شمایل که عرض کردم در سطور ِفوق و البتّه چندان متناسب با حال و هوای گرم‌سیری و زرد و نارنجی و سبز ِاین رمان نیست و اعتماد به نفس ِبه قول ِامروزی‌ها بازیافته‌ای که از معاشرتش با چند نام ِمشهور می‌آمد ، آمد پیش ِدوستان و اخوی‌گرام ِبنده که در کار ِآلات ِطرب است و آن یکی علی که شاعر بود و قالتاق ، باز ذوق‌زده شد . اوّل که تحویلش گرفت ( آن علی این علی را ) ، علی مشنگ فکر کرد به خاطر ِموقعیّت ِجدیدش است و قاطی شدنش با اهل ِنام‌دار ِهنر ( همان‌ها که حکومت ِوقت هم که گمانم آن‌وقت‌ها جمهوری اسلامی نامی بود ، بد ندانسته بود نامی داشته باشند ) . علی ِقالتاق خیلی جدّی پرسید از علی ِمشنگ که : « علی ، کارَم می‌کنی ؟ » علی ِمشنگ فرو رفت توی حس و با این تصوّر که اشاره به کاری سترگ یا لااقل هنری‌ست ، از سر ِاستغناء گفت : « ای‌ی‌ی‌ی ، یه کارایی می‌کنیم . » علی قالتاق گفت : « خوبه ! ماهی چند می‌گیری ؟ » که جماعت ترکیدند از خنده ؛ آی خنده ، آی خنده . . . باید ایرانی باشی و ایده‌آلیست تا عمق فاجعه را به فرمودۀ ادبا دریابی . یکی از هنرهای یکی از این دو علی این بود که می‌توانست در آن ِواحد هم بگوزد و هم آروغ بزند ؛ یعنی با هم شروع می‌کرد و با هم تمام . شاش و نفسش هم ممتد بود . دخترهای سکسی هم علی‌رغم ِبیبی‌فیس بودنش هم خیلی دوستش داشتند و هم آن‌طور که سبیل‌وگردن‌کلفت‌ها را . امّا آن‌یکی علی که حالا سخن‌ران است و سبیلی به اقتضای خودش دارد و گردنی متناسب‌تر ، خوشش می‌آید بایابی‌مناسبت گوشزد کند : « چیزی که ارزش ِیه نظرو داشته باشه می‌شه دید . » شاید منظورش این است که اگر بتوانی یک ثانیه به چیزی نگاه کنی ، دو ثانیه‌اش را هم می‌توانی

 و بالعکس

 سخن‌رانی ادامه دارد و او با همان لحن ِاحمقانه‌اش که انگار سه کلمه یک بار دندان‌قروچه می‌کند ، می‌گوید : « آگه‌کیتوستیگنالتواچی هیچ نیست جز مَخمُلاق . » یواشکی اندیشیدم : « آیا جز خود ِهر چیز ، چیز ِدیگری هم می‌تواند هیچ نباشد جز آن چیز ؟ خود ِهر چیز ، هیچ نیست جز خود ِآن چیز ؟ این اسم که می‌گذاریم روی چیزها که چیز می‌شوند ، عجب چیزی‌ست . . . » و همین‌طور افاضات ِخودمانی با خودم می‌کردم و هم‌هنگام با این هم فکر می‌کردم که فرق ِمن با سخن‌ران این است که ابرام بر حماقتم ندارم . چون او پیله می‌کند بر حماقتش ، عدّه‌ای ایمان می‌آورند به او و عدّه‌ای می‌فهمند احمق است ( ایمان به حماقتش می‌آورند ) . بنده قبل از فرو رفتن ِکامل به چُرت روی صندلی ِرنگ ِکف‌پوش ، به وضوحی که عیان بر خودم بود ، ایمان به حماقت ِسخن‌ران آوردم ( یعنی از گروه ِدوّم بوده‌ام ) همین‌طور که پینکی می‌رفتم و قسمت‌های کچل سرم از تو سِر شده بود . خوابم خاطره‌ای از دور بود که نمی‌دانم از خودم بود یا عاریتی و با چند دوست در جنگل ِشصت‌کُلا نشسته بودیم و عصا کباب می‌کردیم . سر ِعصا بعداً شکل ِطوطی می‌شود به پاس و یاد ِآن طوطی ِمرحوم و بگویید نگویید ، مزۀ کوبیده هم زیر ِزبانم تداعی برای بزاق می‌شود شاید در رثای آن سه عزیز ِرفته . جنگل هم که در مه و به قول ِآن شاعر در وهم ِسبز رفته بود و فرو ، که خوب نمی‌دیدم یا شاید ایرادی در چشمم داشتم که همراهان و دوستان ِدور ِآتش را تشخیص نمی‌دادم یا شاید دود ِآتش فراگیر شده بود . مهم این بود که تار می‌دیدم‌شان @ @ شاید چون خواب بودم و این‌جانب معمولاً وقت ِخواب مثل ِهمۀ آدم‌های معمولی چشمانم را می‌بندم و شما نیک می‌دانید که با چشمان ِبسته خوب نمی‌توان دید ، خوب نمی‌توانستم ببینم‌شان . شاید به همین خاطر خاطرات ِخواب کمی محوتر از خاطرات ِبیداری هستند و ارائه در نحوی نابلیغ می‌شوند . سخن‌رانی تمام شد . مجری آمد بالا و خبر داد مادر ِسلطان بیست‌وچند دقیقۀ پیش در سن 88سالگی دار فانی را برای همیشه وداع گفته . بله دیگه ! یکی دو روز عزای عمومی و . . . زیاد البتّه شلوغش نکردیم ( به خاطر ِماجرای بدلی‌فروش ِیهودی ) اون بدلی‌فروشه هم حدود ِ18سال ِپیش فیدآوت شد و هم‌چنان خبری ازش ندارم . دوسه‌ هفته پیش که یک تُک ِپا رفته بودم تشییع ِجنازۀ لیدی دِدلاک ، برخی می‌گفتند نویسندۀ موش‌خو ( موش‌خرما امضا می‌کرد ) تو کوچه‌پس‌کوچه‌های پاریس مرده . می‌گویند پاریس هم به درد ِزندگی می‌خورد هم به در مردن . آها !

 یادم می‌آید تابستان ِآن سال که هر سه ماهش مرداد بود ، نویسندۀ موش‌خو ( موش‌خرما امضا می‌کرد ) میانمار را در تهران به امان ِخدا و یکی دیگر که سرآخر فهمیدیم کلثوم‌سیای حقیقتاً سیاه‌بخت ( تنها خواهر ِداداش ِزینب ) بوده ، ول کرده بوده آمده بوده پیش ِاخوی گرام ِبنده به مشهدالرّضا که آن‌جا بمیرد ( مشهد را جای خوبی برای مردن می‌دانست ) روزها تو عیدگاه پادویی ِخلاف‌کارها را می‌کرد و شب‌ها می‌آمد به خواجه‌ربیع پیش اخوی‌گرام ِبنده و دوستان‌مان . گاهی هم می‌رفت به جلسۀ ادبای حکومتی و حواشی‌شان و همان‌جا یکی از او خوشش آمد ( دختر بود ( حواشی )) و زد و به قول ِمعروف با کون افتاد تو فسنجون : دختره خوشگل نبود که می‌گویند بود ، خرپول نبود که بود ، احمق نبود که حتماً بود و خلاصه اوضاع بر وفق ِمرادش شد و دیگر جز کتاب‌هایی که چاپ می‌کرد و در تلویزیون ِوطنی تبلیغ‌شان را می‌کردند ، خبری از او نداشتم تا این که در اثر ِیک اشتباه ِچاپی یا لپّی مورد ِغضب افتاد و حتّی پادرمیانی‌های سلطان که آن‌وقت‌ها فی‌سبیل‌الله وکالت می‌کرد هم ، افاقه نکرد و داشتند سرش را زیر ِآب می‌کردند که زد به چاک و رفت آن‌ور ِآب . من که می‌گویم زدندش به چاک چون خودش بی‌عرضه‌تر از این حرف‌ها بود . مدّتی در شیخ‌نشین‌ها می‌گشت و جنتلمن شده بود و در چند مصاحبه زیرآب ِچند نفر را زد که لااقل دل ِمن یکی را از این بابت خنک کرد و همین‌طور که سال‌ها می‌گذشت و مشغول ِفراموش شدن بود همان رمانک ِمعروف را چاپ کرد که به هیچ کار هم نیامده باشد اگر ، لااقل اسمش را گذاشته توی تاریخ ِادب ِفارسی و هر از گاهی صحبت ِساختن ِفیلمی از روی آن رمانک طیّ سال‌هایی که می‌گذشت بود که بالاخره ساخته شد و دیگر خبری جز مردنش ندارم خدمت‌تان عرض کنم . زندگی‌نامه‌ای شد همین برای خودش . از همان بار ِاوّل که در محوّطۀ پشت ِزمین ِبسکت دیدمش که با اعتماد به نفس و رفته توی حس تکیه داده بود به کاج و صمغش بدجوری چسبیده بود به پیراهن یا تی‌شِرت ِراه‌راهش و حسابی جلوی بروبچس جلوی او و افاضات ِممتدّش کم آورده بودم ( زیادی معطّل خودش بود ) قیافه‌اش به درد ِکارهای مهم می‌خورد و صدایش به اخبار ورزشی که کم‌تر گوش می‌کردیم ؛ یعنی با دقّت ِکم‌تر . آخر آن‌وقت‌ها ما بیشترمان چپ بودیم ( آره دیگه ) و این نویسندۀ موش‌خوی موش‌خرماامضاکن ( می‌شناسیدش ) چون حال می‌کرد با خرق ِعادت و شنای مجازی خلاف ِجریان ِفرضی ، غرغر می‌کرد و توی ذوق ِما می‌زد . می‌گفت تمایل دارد به ریشه‌کن کردن ِبدبختی در این سیّاره با کشتن ِبدبخت‌ها . امّا این بندۀ کمین‌الوزرا حتّی در آن عنفوان ِجوانی و از این ایّام هم می‌دانست اگر بدبخت‌ها نباشند . . . خوشبختی ِخودش و خوشبختی از خشتک ِعمّه‌اش درمی‌آیند ؟ وقت و حوصلۀ تعریف ِحکایات ِاین‌یکی عمّه را ندارم . از آن همه عمّه که داشتم فقط یکی به نام فارسی بود که « ایران » بود . در این مجال ِاندک باید نوشت قبلش همان پشت که جمع بودیم با بروبچس ، اخوی ِبنده که در کار ِآلات ِطرب است و دیگران خون ِهمۀ ما را داشتند با موزیک به جوش می‌آوردند و غرغرهای همان نویسنده که می‌شناسیدش هم از جهتی دیگر همین می‌کرد . خون ِاز دو جهت به جوش آمده طبع ِمتلوّن می‌آورد ؛ موزیک شنیدنی که زمینه‌اش صدای توپ ِبسکت و آدم‌های توی میدانش باشد هم ، آن هم با آن نوازندۀ معروف که آن روز از خوش‌حالی ِخاصّی که داشت ، آن‌جا بود و از بز صدای زنگوله درمی‌آورد و از پشکلش صدای زنبور ، از گُه صدای سنتور و با آن ساز ِمعروفش که آن‌قدر سخت صدا در می‌آمد ازش که هرچه قبلاً شنیده بودی را پیشاپیش می‌توانستی بشنوی . پیش‌تر ، در گذشته‌های دور همان جنگ ِخدای آسمان و خدای زمین بود و خدای آسمان که چند دختر را گروگان گرفته بود ، بود ؛ البتّه دخترهای حریرپوش‌یانپوشی که از اوّل هم مال ِخودش بوده‌اند ( بعد از بودنش ) بعضی و گاهی دخترش و بعضی و گاهی زنش و همه حریرپوش که شکلی از نپوشیدن است و شما صدای غرغر را از لابلای موسیقی ( موزیک ) بشنوید ( در واقع موزیک را لابلای غرغر و تاپ‌تاپ ِتوپ ِبسکت و . . . ) و . . . و ماجرای آیت‌الله و رفتن به بهشتش را هم از همین الآن نزدیک ِزبان بگذارید باشد بد نیست ( برای بعد ) و آن‌ها آن وقت‌ها شاکی بودند و طغیان هم حتّی کرده بودند و حقوق‌شان را می‌خواستند ( کارمزد و حقوق ِشهروندی ِبهشت و . . . ) و خدای آسمان که حسّ هنرپیشگی گرفته بود ، به یکی از آن دخترها که از همه جلوتر بود و نزدیک‌تر به خودش که تقریباً بیرون ِکادر بود ، ادیبانه می‌گفت : « هر آینه دو چشمت را درآورده کف ِدستت خواهم گذاشت . » بحث البتّه راجع به آناتومی هم بود و به این هم اعتراض داشتیم ، آن‌قدر که مجال می‌ماند . آن‌وقت‌ها من به سرعت روی زمین و خدایش پی ِمأموریّتی می‌دویدم که درختی انبوه‌سر نیز معاونت ِمن را در آن به عهده گرفته بود ( در واقع به عهده‌اش گذاشته بودند ) با هم نمی‌دویدیم و از هم جدا نمی‌شدیم ( جوان بودیم دیگر ) متأسّفانه نمی‌توانم شکل ِدویدن ِدیدنی ِدرخت با ریشه‌های متعدّدی که داشت و اگر الآن کاغذ نشده باشد هنوز دارد را برای شما توصیف کنم . اگر بی‌حرکت می‌ماند جایی و ریشه در زمین می‌کرد ، تنها فرقش با درخت‌های دیگر وقتی می‌شد که چشم باز می‌کرد . دوتا بودند چشم‌ها و بسیار مطبوع و دوست‌داشتنی و خوش‌آیند و . . . ما خوشمان می‌آمد ؛ هم بنده و هم سلطان و . . . هم خدای زمین که خاکی و غرغرو و خواب‌آلود بود بیشتر برخلاف ِخدای ان‌دماغ و برمامگوزید ِآسمان . القصّه ، وقتی می‌دویدیم پی ِمأموریّت امّا دمی از غرغر غافل نمی‌ماند ( درخت ) و ما با این که خود متّصف به این صفت ( غرغرو ) می‌باشیم ، هیچ خوش نداریم این حالت را . گفتیم که بدانید این سابقه را که بدانید چرا غضب آمد در این صفحه و داغ کردیم و خیانت به خدای زمین . البتّه الآن تابستان هم می‌شود محسوب شود ؛ تابستانی دیررس که شعار بر زمستان می‌بارد . امّا آن‌وقت‌ها چون آب‌ها همه یخ بسته بودند ، آب ِیخی در دسترس نبود و در صحنه‌ای با این که ما دست‌مان می‌رسید به دهان‌مان به ناچار از غضب باسن به هوای سرد سپردیم و آق‌دایی را مثل ِتوی آن فیلم ِپازو ، لینی کردیم ؛ یعنی از پنجره نهادیم بیرون ؛ در مَثَل که مناقشه هم ندارد ، به مانند ِحکایت ِچاوسر . البتّه چون هیچ‌یک هیچ در اندیشۀ حکایت ِآن فاسق و مفسوق نبودیم و آن تصویر ِدختر و مادر و جایی‌شان در قاب ِپنجره را لمحه‌ای پیش ِچشم یافتیم و به خود گرفتیم ، خداوند ِزمین و آسمان از بلیّت ِچوب ِنوک تیز رهایی عنایت نمود من یکی را ( چون دوتا بودیم رفت در چشمان ِاسفندیار ) تا باشد به رستگاری در آتی ِبعید . موزیک تمام شد . همه چی هم به ما تمام شد . آیت‌الله ماند برای بعد

 

( بعد )

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اسفند 1385ساعت 1:10  توسط نیما صفار  |