( بعد )
صدای چک ِملکۀ زیبایی ِبیافرا را بر گوش و صورت ِداداش ِزینب که میشنویم ، یعنی صدا را که شنیدیم و روی سیلی خورده را بعداً دیدیم ، تقریباً ده روزی میشود که از کلّهپزی به کوچۀ پشتی آمدهایم و زمان ِاز دست رفته را هنوز به جا نیاورده هستیم . جای شما خالیست .
( بعد )
جنسش آنقدر معلوم بود که بدون ِلامسه هم میفهمیدی زن و مرد و از این چیزها نیست ؛ آن هم در این موقعیّت ِآنقدر استثنایی که ایفای نقشش از سنگ هم برمیآمد . کسی بود که معتقد بود او تابلویی بود به شکل ِآه و کسی مخالفت ِهمه جانبه با او میکرد و میگفت او تقریباً هیچ چیز است - اعوان و انصار ِدربار هم که بیاختیار گُهگیجه گرفته بودند و انگشت به دهان مانده بودند – تحقیقات میتوانستند ادامه داشته باشند . بنده پیشنهاد کردم تأمّل کنند . عنایت بفرمایید : آن که تحقیقات ِهمه جانبه را برای پیدا کردن ِردّ آن قتلها به عهده گرفته بود ، در مسیر ِتحقیقات کشته شد ؛ یعنی حین ِتحقیق کردن . این درست بیستوهشت سال و خوردهای همۀ ما جماعت را سر ِکار گذاشت . این را بار ِاوّل گوزو که به لاکپشتچرانی حالا افتاده بود روشن کرد و کمی بعد ، اسم و رسمی به هم زد ( گوزو ) . چنان به هیجان آورد کشف ِگوزو ما را که پارکینسون ِکاسیوس ِمحمّدعلیکلی بلامقدّمه آن جملۀ معروف را در ستایشش گفت . همین را عرض کنم که ما که ( تقریباً همه ) هِی بسیار جدّی تحقیقات ِاو را پِی میگرفتیم و آنقدر خرج کرده بودیم برایش ( گیاه ِمرّیخی بودنش به کنار ) ندانستیم شاید او کشته شده باشد تا تصوّر کنیم لابد مسیر ِتحقیقات ِچیده شده بر مبنای اطّلاعات ِاشتباه برای رد گم کردن درست پیش میرود که کشتهاندش . امّا بیچاره را از آن « نا-جا » آورده بودند کشته بودند فقط برای همین که دچار ِاین شبهه شویم که او مسیر ِدرست را میپیموده . گوزو از این که نشانهها ناقص پاک شدهاند
شک کرد و ما که درمانده شده بودیم بلافاصله یقین به شکّش آوردیم و به شمار ِسه در مسیر ِجدید ِتحقیقات آمر ِقتلها و عامل ِفجایع را یافتیم ( معمار ِرستگاری و وحشت ) چه فایده که نه من جرأت ِگفتنش را دارم و نه او نوشتنش . ماجرای آیتالله مال ِبعد است . اگر تصوّرتان در مورد ِایستادن روبروی تابلویی به نام ِآه را درست فرض کرده باشیم و آن تابلو پایین کشیده شود ( از زمره تابلوهای میانکش نبود ) و / در واقع مستحضر هستید که از منظر ِخبرگان ِفن این گالری ِنگارگری مختصّ قابهایی از طبیعت ِبیجان بوده است ؛ از انواع ِاغذیه تا اشربه گرفته تا اقسام ِقضای حاجت . باورتان میشود بعضیها بتوانند اینقدر بیشرم باشند ؟ من یکی که رویم نمیشود بنویسم چطور کشید پایین ؛ شلوارش را میگویم ، پسر یا دختری که نمیدانم زن بود یا مرد را میگویم . هنوز هم نمیدانم ؛ زیرا پشتش به من بود و در هر صورت ( صورتش خوب دیده نمیشد ) بدک نبود تا آن وقت البتّه که هنوز نگفته بود « تا تو نگاه میکنی ، کار ِمن اَه کردن است » و شروع کرد به اَه کردن یا به همان زبان ِخودمانی ِخودمان قضای حاجت ِبیوقفه و پایانناپذیر . میگویم : « مگر چه خوردهای عزیزجان که اینقدر طولانی هستی در این امر ؟ اصلاً کجایت جا داده بودی این همه گُه را ؟ » جواب میدهد : « تا تو نگاه . . . ( لزومی به تکرار ِعبارت ِشنیعش نیست ) » آیا این به صورت ِیک ترکیب ِشرطی بیان شده است ؟ و اگر آری ، منظور از « تا » ، « به محض ِ» است یا « مادامی که » و اگر دوّمی که اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ اَ . . . یعنی شاید من بخواهم هزار سال نگاهش کنم ( حالا مثلاً ( خیلی ) منظرۀ دلانگیزیست ؟ ) و در ثانی این چه فرآیند و چرخۀ تولید ِمسخرهایست که حرمت ِنگاه را نگاه نداشته ، تبدیل به گُهش میکند ؟ در همین فکرها بودم ( میدانید که وقتی آدم فکر میکند ، زیاد حواسش به دور و بر و روبرویش نیست ) که دیدم او رفته یا نیست یا هر چیز ِدیگر و جایش را داده به کوهی از گُههای در حال ِخشک شدن ( با توجّه به قابل ِتمیز نبودن ِگُهها از هم از این به بعد از تعبیر ِکوه ِگُه استفاده میکنیم ) و بخار ِروی کوه ِگُه داشت میرفت و مگسان ِدربخار را پرندگانی که میچرخیدند چون سرنوشت ( چه شاعرانه است سرور ! ) شکار میکردند و میخوردند و خلاصه با آن غروب و منظره و . . . چقدر شبیه مغولستان ِخارجی ِرومن گاری شده بود و دست ِکم مارکزی میخواست توصیف ِاین « . . . » . این من ِبندۀ کمینالوزرا فقط گزارش ِخشکی میدهد از شهرکسازی در دشت ِمجاور ِافق که حینش او تصعید شد و رفت به همان جایی که آمده بود ازش انشاءالله ؛ یعنی خواهم داد انشاءالله .
( قبل )
پارکینسون ِکاسیوس ِمحمّدعلیکلی در ستایش ِگوزو گفت : « ماهی سفیدتم سیا از اساس » شاید گوزو که بعدها کارگاه ِخصوصی ِمشهوری شاید بشود را با کلثوم سیا ، آبجی ِداداش ِزینب اشتباه گرفته بود ! راستش انتظار ِبیشتری از یک بیماری نمیتوان داشت . آب ِپاکی را بریزم روی دستتان ، خودش هم بیشتر شبیه ِماهی دودی بود . میرزاقاسمی داشتیم میخوردیم با کتۀ با برنج ِدودی با مشقاسم و میرزاتقی اینها در یک قهوهخانۀ سر ِراه ِدودزده از قضا و جلّالخالق که شاگرد قهوهچی که شکرالله بود و شکور صدایش میکردیم بعدها که سنّش بالا رفت یا پسرش لبلیسان و چشمکزنان آمد و گفت آن بیرون خانمی با شما کار دارد . رفتم بیرون گوزو آمد گفت عروس ِتعریفی صدایش کنم که گفتم تا به اینجا چند باری بیش نام ِاو را نبردهام و اگر نمیآمد همان چند بار و چند میماند و بعدش هم : « . . . من کارهای نیستم ! مگر الکیست اسم گذاشتن روی آدمها ، همینطوری ؟ بالفرض حالا ما شما را عروس ِتعریفی صدا کردیم . همینطور کشکی کشکی عروس ِتعریفی میشین شما ؟ » عروس ِتعریفی : « حالا شما صدا کنین ، شاید افاقه کرد . » صدراعظم : « اللهبختکی که نمیشه دخترجون ! » گوزو : « چرا نشه پیرمرد ؟ چرا نشه ؟ خرجش جور کردن ِیه شوهره واسه چارپنج صفحه ؛ شوهر ِفرمالیته » من : « چی چی لیته ؟ » روشنم کرد که یعنی مثلاً . صدراعظم : « اگه فرمالیتس ( خودمو روم نشد بگم ) همین مشقاسم یا شکرالله یا پسرش یا میرزاتقی . . . » عروس ِتعریفی : « . . . ( همینطور بیدلیل ) . . . مگه آمیزموسی نبود اسمش ؟ » « نه مسلمون شد و اِنقد مسلمون شد که گفت از همون اوّلشم جهود نبودم و تقیّه میکردم . واسه همین آیتالله گفت تقی خوبه ، شدش تقی . » گوزو : « میشه حالا یه چارپنج صفحهای جورش کنی واسه شوهری ؟ حالا چارپنج صفحه بالا یا پایینشم فرقی نمیکنه . » من : « یعنی تو همین یه جمله ازدواج کنین و طلاق بگیرین ؟ » عروس ِتعریفی : « بذارین سطور تجربۀ زیستی بگیرن . » پنکۀ سقفی از سقف افتاده بود روی گل ِقالی ؛ نه سایهاش که خودش و گل ِقالی به دروغ 17 بار تکرار میشد . کفپوش ِاتاق فقط موکتی خاکی رنگ بود که پنکۀ سقفی افتاده بود روش ! میبخشید ! همین الآن خبر ِموثّقی به دستم رسید با شرحی کوتاه : « سلطان به اپوزیسیون پیوسته » توصیف موقوف ! باید امشب بروم .
هفتهشت روز بعد : گرفته بودندم افراد ِاسی اشنو و چیزهایی را به من فهماندند و قرار شد هم سر از ته و توی کار ِسلطان دربیاورند هم چندتا کار ِسرّی و مرموز بکنم یا بگذارم بکنند . خیلی اخمو و خشن بودند . اذیتم کردند ! همه که حرفها و کارهایشان را زدند و کردند ، اسی ( کنت لرد . . . ) اینطوری گفت : « فهمیدی ؟ » حاضرجوابی کردم : « بستگی به فَهِش داره » خوششان آمد . خندیدند . البتّه قبلش تهسوز شده بودم امّا ولم نکردند . گفتند برقص ، رقصیدم . گفتند ، بخوان ، یک دهان خواندم برایشان با آن چند قطره اشکی که به چشم آوردم در آن دقایق . گفتند : « صدای کیرییی داری . » صدای مرد کیری باید باشد دیگر /
/
