از دور به ترسیمات ِاشر میمانست و هر چه نزدیک میشدی ، میدیدی فقط کج و کوله است . آنقدر هاج و واج ماندیم که از معمار عمارت بپرسیم « معمار ِاین عمارت کی بوده ؟ » « میگن مهندس فیضالله » « کی میگه ؟ » « از لفته شنیدم » تحقیق کردیم ، دیدیم اینها نگفتهاند . تفحّصی اساسی دادیم بکنند که دستمان آمد راوی ثقل ِسامعه دارد و فیضالله ، نه مهندس ، که « محدّث » بوده . عجبا که ساختمان دائم مثل ِمنارجنبان میلرزید و فرو نمیریخت . تاس ریختیم و قرعه به نام ِلفته آمد که پا به عمارت بگذارد . عزّوجزّ و عجز و لابه میکرد و زن و بچّهاش را در معنا و گفتار انداخته بود وسط تا واسطۀ لطف و رحمت شوند که حکم از سلطان یا بالاتر آمد که پیش از همه « محدّث فیضالله » باید پا به عمارت بگذارد . دادم حکم بروند فیضالله را بیاورند که پاسی از ظهر نگذشته کشان کشانش میآوردند و سایهاش پیشاپیش خودش میرفت که این نشان بود از « نَهسر » نبودن ِخانه . عمارت همچنان آن روبرو پیچ و تاب میخورد چنان که محدّث حلالیّت از ما طلبید و مثل گوسفند قربانی پای در راه نهاد ( دستوپایش باز گذاشته شده بود ) برگشت باز به التماس که نمیدانم چه دید در چشمهای ما که بردیگرنگشت . پا به خانه که گذاشت ، بر سرش فروریخت بخشی از عمارت که برای کشتن و بلکه له کردن قسمتهایی از تنش ( که شامل کله هم میشد ) کافی بود . بقیۀ عمارت سالها ماند و البتّه تا آن زلزله که آمد و ریشتری هم داشت هم همانطور میلرزید و بعد که نلرزید ، فرو ریخت که بخشهایی از زیرش آمدند رو طوری که آبانبار را تغییر کاربری دادند و شد رستوران ِگردان و آبنما تا به امروز همچنان همان حوضچۀ واجبیست و « آره ، آره . . . آره » همینطور کلّهاش را تکان میدهد مستمع ِمهربان . مستمع مهربان به من میگوید : « ول کن عزیز این قاجارماجارو . بیا بریم کنسرت ِزیرزمینی ِمحسن نامجو » رفتیم .
همه بودند ؛ همه ! صحرای محشر ِمینیمالی بود واسه خودش . بابت ِدرد ِمختصری که شاید از عذاب ِوجدان در یکی از دو دست داشتم ، نگران نبودم . مجلس را میشد مذهبی هم دید و عوض کف زدن با صلوات کار تشویق و تهنیت را پیش برد . جوانکی خوشریش هم قر ِراک میداد که میگفتند نتیجۀ محدّث است و لاجرم درآمد ِخوبی دارد . « شغلش چیه ؟ » « شهادتطلبی »
« در سفر و حضر »
چین یا 7 ؟ نمیدونم میخواست بره چین یا 7 ( ؟ ) کوچۀ هفتم بود که به چین راه داشت . راه را با رنگ مشخّص میکرد که خروج از صراط نکند و کلّی قوطی رنگ مصرف شد . لباس پرندگان را پوشیده بود و مثل ِپرندگان میلولید ( خرامش ِکرمآسا ) . پرندهای از نواحی ِبیافرای علیا هم هست ( وجود دارد ) به نام ِلولیوش ِمغموم که ناتوان است از بازگویی ِحکایات ِآیتالله . خداوندگار ِعوالم زبانش را دوشاخه کرده تا تاب ِگرمای گفتگو را نداشته باشد . مادر نویسنده که بانو مینامیمش معتقد بود زبان ِمار در کام دارد او ( نویسنده ) امّا در دلش جز خونی که پمپاژ میکند یا غذای در حال ِهضم ، هیچ نیست و اگر هم باشد به بدی ِآنچه میگوید یا میگویند نیست . امیدوارم شما انتظار نداشته باشید این حقیر ِکمینالوزرا طوطیوار مشغول ِنقل ِافاضات ِنویسنده و بستگان و نابستگان ِمخیّل ِموهوم یا مخیّل ِمستندش باشم البتّه . البتّه که مأمورم و معذور ، امّا بنده یک صرفاً هیچکاره این میان بودم و اگر جز این بود رضا نمیداد عمراً لانگجان به این راحتیها به گذشتن از خون ِقاتل ِطوطی . البتّه گفتم که خود ِنیما صفّار قاتلش را کشته . خندید و گفت : « کجای کاری بچّه ؟ دست ِخودش تو کاره ! » توی کدام ؟ بچّه البتّه خودش است و هیچگاه نخواهد دانست ( شما نه ) و آیا لازم است این هم نوشته شود که چیزی دربارۀ کباب ِکوبیده گفته نشد ؟ « صدری ؟ » « جون ِصدری ؟ » « راستاحسینیش من کی به پای چوبیم گفتم دروغ ؟ » « لانگیگرام ، میتونم لانگی صدات کنم مثل ِاخوی ؟ والّا من که نشنیدم بگی . اینو باس ربطش بدی به یکی از شعرای سنّی ِما به نام ِرومی که معتقده آدمایی مثل ِتو که یه پاشون چوبیه منطقیتر و اهل ِاستدلالتر از بقیه محسوب میشن . » « اینا حرفای نئشگین صدری ! من اگه پامو رو زمین ِکجم بذارم ، اون زمین ِکج کشتیمه لابد که تو تلاطم و طوفان داره کشتیبازی درمیاره . آخه منی که حرفام بیهمم به هوا میچسبن چه لازم که رو آب راه برم ؟ » « آره لانگی . من و تو میدونیم رو زمین ِسفت شاشیدن یعنی چی ! منم همین ! منم همین ! حرفام هر چی چربوچیلی باشن ، آبکی که نیستن که ! بچسبونم ؟ » « سوأل ِخصوصی نباشه ! داره میافته هوا ! سوأل خصوصی نباشه ! آمار ِاون هادوک ِمولینسارنشینو که الهی خبرشو واسم یا واست بیارن ، من همیشه و فقط از راستاپوپولوس داشتم . جنس ِدریاهای من با دریاهای اون ، حتّی اون وقتام که مولینسارنشین نشده بود فرق میکرد . » موضوع جدّی شد : « پس شما با هیچ دریانورد ِمشهوری آشنا نیستین ؟ مثلاً ماژلان . . . » « من فقط با ماهیگیرا دمخورم صدری . چرا رسمی شدی ؟ » « دزدای دریایی چی ؟ مثلاً راکام ِسرخپوش ؟ یا کاپیتان جک اسپارو . . . » « آره دیگه پسر همین ماهیگیرا رو میگم دیگه » یک نما زدم به وجدان و شماتت : « امّا اینا تورشون رو رو مردم ِبینوا پهن میکنن » « نه پسرجون اینا قلّاب میندازن » « قلّابین آقای سیلور ؟ » « به همین پا که واقعین . اصلش همینه بچّه ! شکارچی شکارشو انتخاب میکنه ! اینا چیزایین که شما مسلمونا باید بفهمین . خیلی . . . » جلوش در آمدم : « غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود / عجب فتادن ِمرد است در کمند ِغزال » « oh sheet ! اتّفاقاً کارتونشم دیدم بچّه . اسمش بود آهوی کمندانداز . تو ایرون دوبله کردین آهوی کابوی » ضربهفنّی شده بودم مییجآسا : « کرم ِاندازهگیر » دم گرفتیم : « که با ممارست و اعتنا مشیّت ِالهی را طی میکند در حال ِافعال » جماعت ِمؤمنان : « آره »
آیتالله آمد . در واقع راستاپوپولوسی بود با تهلهجۀ هندی در مخرج . هادوک و دوستان باز نیامده رفتند . آنها را چه به دخول و مخرج و ختنهگاه و متعه و کنیز و دقّالباب و غلام ؟ مگر صدراعظم و سلطانش است که بشود هر چیزی را کشکی کشکولی ریخت توش با این خیال ِراحت ؟ خیالش را راحت کردهاند که چیزی را در خودش نگاه نمیدارد . خیال ِراحت را در دسترستر میشناسند . خاطرتان هست چشمانم را که میبستم وارد ِباغ ِانار میشدم و باز که میکردم نزدیک ِگلابیزار بودم ؟ گوزو یواش که آمد پیش ِمن شکمش کمی بالا آمده بود و سلامش مزۀ خودکشی به دهانش میداد . دائم زبانش را با لبهایش خشک میکرد . بسته را میدانستم تویش جز نامه فقط خرتوپرت است ، داد دستم . گفتم : « بدمش بانو ؟ » گفت : « از کجا فهمیدی ؟ » « ترجیح میدم خودکشی نکنی . » « این خودکشی نیست » « پس این نارنجکا رو لابد بستی دور ِکمرت که خالهزنکا بگن دختره خودشو لو داده ! » « پس میدونی که خودکشی اسمش نیست » « آخه کی ارزش ِاینو داره تو دنیا که آدم واسه کشتنش کشته بشه ؟ » « به آدمش ربط داره . تو که اینکاره نیستی بابا ! اینو کسی میتونه بگه که جنمشو لااقل واسه خودش رو کرده باشه » من : « تو که سیاسی نبودی بچّه ! » گوزو : « اوّلاً بچّه تو قنداقه . ثانیاً ماجرا ناموسیه » من : « . . . » گوزو : « . . . ، . . . ، آره کلثوم سیا دیگه . . . » « خدا بیامرزتش » « میدونی چهطوری مرد ؟ میدونی خاطرخواهی داشتن با مغبچّه ؟ » « نکنه چون زورکی دادنش به آیتالله خودشو کشته ! ول کن بچّه ! » « اگه تو رم هر روز مجبور میکردن دو ساعت تو تشت ِآبانار بشینی که کونتو که میذارن خوب تنگ باشی خودتو نمیکشتی ؟ » من : « من ؟ نه ! » من : « من نه ! » « چیکار میکردی پس ؟ » « خیلی کارا . مثلاً شاید عضلات ِکونمو سفت میگرفتم که آبانار نفوذ نکنه » گوزو : « لااقل تو این فصل یهخورده جدّی باش ! » « والّا جدّیم . یعنی تو میخوای سر ِرفاقت عملیّات ِانتحاری کنی ؟ » حوصلۀ توصیف ِنگاهش را ندارم . قول ِشرف دادم و چون قبول نکرد دوساعتونیم فک زدم تا مواد منفجره رو کند از تنش ترکه شد از نو . قرار شد با روابطی که لاف آمدم دارم ترتیب ِآیتالله را بدهم . لازم است نویسنده بنویسد آیتالله تا همین حالا هِی سرومروگندهتر شده و لپهایش گلانداختهتر ؟ گوزو هم درگیر ِماجراهای بعدی شد . برای اینکه به قاطبۀ معتقدان و اخیهکشان برنخورد مینویسم توی هر صنفی خوب و بد داریم دیگر ! حالا میرویم قسمت ِگلابیزار ؛ چون دست ِچپ ِحامد ریگو ( داداش ِزینب و دلباختۀ ملکۀ زیبایی بیافرا ) هم مثل ِخودم کونگلابیست . سخت نیست حدس ِاین که در مورد ِخواهر ِمرحومش هم وقتی زنده بود همین را به اوصاف ِجمیل شنیده بودم . بعد از مرگ خوبیّت نداشت . ذکر این چیزها تلخی از جانتان میبرد انشاءالله : مثلاً من خدمت ِیک آیتالله ِدیگر ارادت داشتم که خیلی خوب بودند و اصلاً مثل ِاین یکی بد نبودند ششتا زبان بلد بودند که یکیش خارجی بود و با ریاضیدان ِمعروفی بحث ِاخلاق هم کرده بودند آنقدر خوب حرفهای خارجی با لهجههای قشنگ میزدند که خدا میداند . روابطشان هم با خدا خیلی حسنه بود میگفتند . از آن جنس و جنمی که لابد جا در جهنّم دارند نبودند . شهواتشان را همه ، کنترل میکردند جز یکی . حتّی به شرعیشان هم که کپی ِکیرندیدهها شده بودند و مادر ِحیدر و گاهی حیدر ِخالی صدایشان میکردند هم میگفتند درست و حسابی نمیرسیدند ؛ طوری که بعد از فوتشان حاج خانم که هشت یک ارث میبردند ، در خانهچهای که ته ِعیدگاه ِمشهد رسید بهشان ، گاهوبیگاه تنها دختر ِشوهرنرفتهشان را میفرستادند کمیته دورۀ غذای فرنگی ببیند و دختران ِجوان را میآوردند خانه . حیدر مرده آمده بود دنیا . دستپخت ِخودشان بد بود یا خوب ، حاجآقا میخوردند اساس . شهوتشان از شکم پایینتر نمیرفت ( احتمالاً جز هفت باری که ششتایش شش دختر ِزنده شدند ) . فقط شکمشان پایین و جلو و همه جا میرفت . در مراسم و مجالس ِعوام و اعیان خود ِبندۀ کمینالوزرا شاهد بودم به چه ترفندها و تکنیکهایی شکم ِمبارک را جابهجا مینمودند تا جا برای دوریهای بعدی باز شود . خدا بیامرزدشان ! آن زمستان آنقدر خوردند و خوردند که باد کردند و رفتند هوا . احتمالاً آمده بودند روی تراس بادی دربدهند از بالا و پایین ( تنها دادار ِدو عالم ِغیب و شهود است آگاه بر اسرار ) زیرا سقف ِاتاق ِخلوتشان از بس دمر خوابیده و گوزیده بودند و طاقباز آروغیده ، گنبدیشکل شده بود و نمانده بود چیزی که بترکد با دست ِکم ترککی خفیف و بدآتیه بردارد . به هر حال حکم ِاحتیاط به تراس آمدن بودن همان و به آسمان رفتن همان . ماستمالی ِکفن و دفن و ختم و چهلم و . . . ایشان با این حقیر ِنایبالرعایا بود ( لاش ِمحسن کِرَکی ِنگونبخت را دادم کش از خرابه بروند خودم بگذارم جای حضرتشان ) . خلاصه در این چهل روز دوندگی ، خواب راحت اگر قاتل ِچهگوارا داشت و دبری ، این بندۀ خادمالملّه ( کمینالوزرای سابق ) هم داشت و اگر یونگوفروید ( فرویدویونگ ) که در واقع همان فرویدویونگ ( یونگوفروید ) پیشیناند ، آرام و قرار به خواب ِمصنوعی و رؤیای صادقه برایمان نیاورده بودند ، بیخوابی همینطور عادتمان مانده بود . جای شما خالی ، جماعت که ذن گرفته بودیم برای رؤیای صادقه ، همه مستقیماً محضر ِآیتالله خدمتشان رسیدیم . عمراً اگر حوریهای دوروبر حضرت ِآیتالله را میدیدید و باز هم تا آخر ِعمر گناه میکردید : ایشان و دوستان در حالی که زندگی شیرین ِما را در ظرفی مملو از عسل داشتند درست میکردند ( پی میگرفتند ) قصد جماع هم میکردند در منظر ِما جماعت ِمبهوت امّا . . . امّا اسفا ( اینجاش ضدّحاله ) که به محض ِدخول ، یعنی هنوز تا ختنهگاه فرو نرفته ، حوری ِمورد ِنظر مثل ِحباب میترکید و ایشان میماندند با کف و افسوس بر چیزشان و چیزهای دیگرشان . خوبیّت ندارد ورود به حریم ِخصوصی ِافراد ( منظور آیتالله است ) این بود که بی کسب ِاجازه مرخّص شدیم همه جز خبرچینی که نمیدانم روی چه مرضی گماشتم بماند . همیشه حضرت ِآیتالله وقتی با خارجی جماعت به این جاهایش میرسیدند ( آخر حضر و سفرشان قاطی بود ) میفرمودند : « !Oh Poor God »
« فصل ِایرانی »
