تبليغاتX
صدراعظم و سلطانش

صدراعظم و سلطانش

جای مصرف خواب آور

از دور به ترسیمات ِاشر می‌مانست و هر چه نزدیک می‌شدی ، می‌دیدی فقط کج و کوله است . آن‌قدر هاج و واج ماندیم که از معمار عمارت بپرسیم « معمار ِاین عمارت کی بوده ؟ » « می‌گن مهندس فیض‌الله » « کی میگه ؟ » « از لفته شنیدم » تحقیق کردیم ، دیدیم این‌ها نگفته‌اند . تفحّصی اساسی دادیم بکنند که دست‌مان آمد راوی ثقل ِسامعه دارد و فیض‌الله ، نه مهندس ، که « محدّث » بوده . عجبا که ساختمان دائم مثل ِمنارجنبان می‌لرزید و فرو نمی‌ریخت . تاس ریختیم و قرعه به نام ِلفته آمد که پا به عمارت بگذارد . عزّوجزّ و عجز و لابه می‌کرد و زن و بچّه‌اش را در معنا و گفتار انداخته بود وسط تا واسطۀ لطف و رحمت شوند که حکم از سلطان یا بالاتر آمد که پیش از همه « محدّث فیض‌الله » باید پا به عمارت بگذارد . دادم حکم بروند فیض‌الله را بیاورند که پاسی از ظهر نگذشته کشان کشانش می‌آوردند و سایه‌اش پیشاپیش خودش می‌رفت که این نشان بود از « نَه‌سر » نبودن ِخانه . عمارت هم‌چنان آن روبرو پیچ و تاب می‌خورد چنان که محدّث حلالیّت از ما طلبید و مثل گوسفند قربانی پای در راه نهاد ( دست‌وپایش باز گذاشته شده بود ) برگشت باز به التماس که نمی‌دانم چه دید در چشم‌های ما که بردیگرنگشت . پا به خانه که گذاشت ، بر سرش فروریخت بخشی از عمارت که برای کشتن و بلکه له کردن قسمت‌هایی از تنش ( که شامل کله هم می‌‍شد ) کافی بود . بقیۀ عمارت سال‌ها ماند و البتّه تا آن زلزله که آمد و ریشتری هم داشت هم همان‌طور می‌لرزید و بعد که نلرزید ، فرو ریخت که بخش‌هایی از زیرش آمدند رو طوری که آب‌انبار را تغییر کاربری دادند و شد رستوران ِگردان و آب‌نما تا به امروز هم‌چنان همان حوضچۀ واجبی‌ست و « آره ، آره . . . آره » همین‌طور کلّه‌اش را تکان می‌دهد مستمع ِمهربان . مستمع مهربان به من می‌گوید : « ول کن عزیز این قاجارماجارو . بیا بریم کنسرت ِزیرزمینی ِمحسن نامجو » رفتیم .

 همه بودند ؛ همه ! صحرای محشر ِمینی‌مالی بود واسه خودش . بابت ِدرد ِمختصری که شاید از عذاب ِوجدان در یکی از دو دست داشتم ، نگران نبودم . مجلس را می‌شد مذهبی هم دید و عوض کف زدن با صلوات کار تشویق و تهنیت را پیش برد . جوانکی خوش‌ریش هم قر ِراک می‌داد که می‌گفتند نتیجۀ محدّث است و لاجرم درآمد ِخوبی دارد . « شغلش چیه ؟ » « شهادت‌طلبی »

 

« در سفر و حضر »

 

 چین یا 7 ؟ نمی‌دونم می‌خواست بره چین یا 7 ( ؟ ) کوچۀ هفتم بود که به چین راه داشت . راه را با رنگ مشخّص می‌کرد که خروج از صراط نکند و کلّی قوطی رنگ مصرف شد . لباس پرندگان را پوشیده بود و مثل ِپرندگان می‌لولید ( خرامش ِکرم‌آسا ) . پرنده‌ای از نواحی ِبیافرای علیا هم هست ( وجود دارد ) به نام ِلولی‌وش ِمغموم که ناتوان است از بازگویی ِحکایات ِآیت‌الله . خداوندگار ِعوالم زبانش را دوشاخه کرده تا تاب ِگرمای گفتگو را نداشته باشد . مادر نویسنده که بانو می‌نامیمش معتقد بود زبان ِمار در کام دارد او ( نویسنده ) امّا در دلش جز خونی که پمپاژ می‌کند یا غذای در حال ِهضم ، هیچ نیست و اگر هم باشد به بدی ِآن‌چه می‌گوید یا می‌گویند نیست . امیدوارم شما انتظار نداشته باشید این حقیر ِکمین‌الوزرا طوطی‌وار مشغول ِنقل ِافاضات ِنویسنده و بستگان و نابستگان ِمخیّل ِموهوم یا مخیّل ِمستندش باشم البتّه . البتّه که مأمورم و معذور ، امّا بنده یک صرفاً هیچ‌کاره این میان بودم و اگر جز این بود رضا نمی‌داد عمراً لانگ‌جان به این راحتی‌ها به گذشتن از خون ِقاتل ِطوطی . البتّه گفتم که خود ِنیما صفّار قاتلش را کشته . خندید و گفت : « کجای کاری بچّه ؟ دست ِخودش تو کاره ! » توی کدام ؟ بچّه البتّه خودش است و هیچ‌گاه نخواهد دانست ( شما نه ) و آیا لازم است این هم نوشته شود که چیزی دربارۀ کباب ِکوبیده گفته نشد ؟ « صدری ؟ » « جون ِصدری ؟ » « راستاحسینیش من کی به پای چوبیم گفتم دروغ ؟ » « لانگی‌گرام ، می‌تونم لانگی صدات کنم مثل ِاخوی ؟ والّا من که نشنیدم بگی . اینو باس ربطش بدی به یکی از شعرای سنّی ِما به نام ِرومی که معتقده آدمایی مثل ِتو که یه پاشون چوبیه منطقی‌تر و اهل ِاستدلال‌تر از بقیه محسوب میشن . » « اینا حرفای نئشگین صدری ! من اگه پامو رو زمین ِکجم بذارم ، اون زمین ِکج کشتیمه لابد که تو تلاطم و طوفان داره کشتی‌بازی درمیاره . آخه منی که حرفام بی‌همم به هوا می‌چسبن چه لازم که رو آب راه برم ؟ » « آره لانگی . من و تو می‌دونیم رو زمین ِسفت شاشیدن یعنی چی ! منم همین ! منم همین ! حرفام هر چی چرب‌وچیلی باشن ، آبکی که نیستن که ! بچسبونم ؟ » « سوأل ِخصوصی نباشه ! داره می‌افته هوا ! سوأل خصوصی نباشه ! آمار ِاون هادوک ِمولینسارنشینو که الهی خبرشو واسم یا واست بیارن ، من همیشه و فقط از راستاپوپولوس داشتم . جنس ِدریاهای من با دریاهای اون ، حتّی اون وقتام که مولینسارنشین نشده بود فرق می‌کرد . » موضوع جدّی شد : « پس شما با هیچ دریانورد ِمشهوری آشنا نیستین ؟ مثلاً ماژلان . . . » « من فقط با ماهی‌گیرا دم‌خورم صدری . چرا رسمی شدی ؟ » « دزدای دریایی چی ؟ مثلاً راکام ِسرخ‌پوش ؟ یا کاپیتان جک اسپارو . . . » « آره دیگه پسر همین ماهی‌گیرا رو میگم دیگه » یک نما زدم به وجدان و شماتت : « امّا اینا تورشون رو رو مردم ِبی‌نوا پهن می‌کنن » « نه پسرجون اینا قلّاب میندازن » « قلّابین آقای سیلور ؟ » « به همین پا که واقعین . اصلش همینه بچّه ! شکارچی شکارشو انتخاب می‌کنه ! اینا چیزایین که شما مسلمونا باید بفهمین . خیلی . . . » جلوش در آمدم : « غزال اگر به کمند اوفتد عجب نبود / عجب فتادن ِمرد است در کمند ِغزال » « oh sheet !  اتّفاقاً کارتونشم دیدم بچّه . اسمش بود آهوی کمندانداز . تو ایرون دوبله کردین آهوی کابوی » ضربه‌فنّی شده بودم مییج‌آسا : « کرم ِاندازه‌گیر » دم گرفتیم : « که با ممارست و اعتنا مشیّت ِالهی را طی می‌کند در حال ِافعال » جماعت ِمؤمنان : « آره »

 آیت‌الله آمد . در واقع راستاپوپولوسی بود با ته‌لهجۀ هندی در مخرج . هادوک و دوستان باز نیامده رفتند . آنها را چه به دخول و مخرج و ختنه‌گاه و متعه و کنیز و دقّ‌الباب و غلام ؟ مگر صدراعظم و سلطانش است که بشود هر چیزی را کشکی کشکولی ریخت توش با این خیال ِراحت ؟ خیالش را راحت کرده‌اند که چیزی را در خودش نگاه نمی‌دارد . خیال ِراحت را در دسترس‌تر می‌شناسند . خاطرتان هست چشمانم را که می‌بستم وارد ِباغ ِانار می‌شدم و باز که می‌کردم نزدیک ِگلابی‌زار بودم ؟ گوزو یواش که آمد پیش ِمن شکمش کمی بالا آمده بود و سلامش مزۀ خودکشی به دهانش می‌داد . دائم زبانش را با لب‌هایش خشک می‌کرد . بسته را می‌دانستم تویش جز نامه فقط خرت‌وپرت است ، داد دستم . گفتم : « بدمش بانو ؟ » گفت : « از کجا فهمیدی ؟ » « ترجیح میدم خودکشی نکنی . » « این خودکشی نیست » « پس این نارنجکا رو لابد بستی دور ِکمرت که خاله‌زنکا بگن دختره خودشو لو داده ! » « پس می‌دونی که خودکشی اسمش نیست » « آخه کی ارزش ِاینو داره تو دنیا که آدم واسه کشتنش کشته بشه ؟ » « به آدمش ربط داره . تو که اینکاره نیستی بابا ! اینو کسی می‌تونه بگه که جنمشو لااقل واسه خودش رو کرده باشه » من : « تو که سیاسی نبودی بچّه ! » گوزو : « اوّلاً بچّه تو قنداقه . ثانیاً ماجرا ناموسیه » من : « . . . » گوزو : « . . . ، . . . ، آره کلثوم سیا دیگه . . . » « خدا بیامرزتش » « می‌دونی چه‌طوری مرد ؟ می‌دونی خاطرخواهی داشتن با مغ‌بچّه ؟ » « نکنه چون زورکی دادنش به آیت‌الله خودشو کشته ! ول کن بچّه ! » « اگه تو رم هر روز مجبور می‌کردن دو ساعت تو تشت ِآب‌انار بشینی که کونتو که می‌ذارن خوب تنگ باشی خودتو نمی‌کشتی ؟ » من : « من ؟ نه ! » من : « من نه ! » « چیکار می‌کردی پس ؟ » « خیلی کارا . مثلاً شاید عضلات ِکونمو سفت می‌گرفتم که آب‌انار نفوذ نکنه » گوزو : « لااقل تو این فصل یه‌خورده جدّی باش ! » « والّا جدّیم . یعنی تو می‌خوای سر ِرفاقت عملیّات ِانتحاری کنی ؟ » حوصلۀ توصیف ِنگاهش را ندارم . قول ِشرف دادم و چون قبول نکرد دوساعت‌ونیم فک زدم تا مواد منفجره رو کند از تنش ترکه شد از نو . قرار شد با روابطی که لاف آمدم دارم ترتیب ِآیت‌الله را بدهم . لازم است نویسنده بنویسد آیت‌الله تا همین حالا هِی سرومروگنده‌تر شده و لپ‌هایش گل‌انداخته‌تر ؟ گوزو هم درگیر ِماجراهای بعدی شد . برای این‌که به قاطبۀ معتقدان و اخیه‌کشان برنخورد می‌نویسم توی هر صنفی خوب و بد داریم دیگر ! حالا می‌رویم قسمت ِگلابی‌زار ؛ چون دست ِچپ ِحامد ریگو ( داداش ِزینب و دل‌باختۀ ملکۀ زیبایی بیافرا ) هم مثل ِخودم کون‌گلابی‌ست . سخت نیست حدس ِاین که در مورد ِخواهر ِمرحومش هم وقتی زنده بود همین را به اوصاف ِجمیل شنیده بودم . بعد از مرگ خوبیّت نداشت . ذکر این چیزها تلخی از جان‌تان می‌برد انشاء‌الله : مثلاً من خدمت ِیک آیت‌الله ِدیگر ارادت داشتم که خیلی خوب بودند و اصلاً مثل ِاین یکی بد نبودند شش‌تا زبان بلد بودند که یکیش خارجی بود و با ریاضی‌دان ِمعروفی بحث ِاخلاق هم کرده بودند آن‌قدر خوب حرف‌های خارجی با لهجه‌های قشنگ می‌زدند که خدا می‌داند . روابط‌شان هم با خدا خیلی حسنه بود می‌گفتند . از آن جنس و جنمی که لابد جا در جهنّم دارند نبودند . شهوات‌شان را همه ، کنترل می‌کردند جز یکی . حتّی به شرعی‌شان هم که کپی ِکیرندیده‌ها شده بودند و مادر ِحیدر و گاهی حیدر ِخالی صدایشان ‌می‌کردند هم می‌گفتند درست و حسابی نمی‌رسیدند ؛ طوری که بعد از فوت‌شان حاج خانم که هشت یک ارث می‌بردند ، در خانه‌چه‌ای که ته ِعیدگاه ِمشهد رسید بهشان ، گاه‌وبی‌گاه تنها دختر ِشوهرنرفته‌شان را می‌فرستادند کمیته دورۀ غذای فرنگی ببیند و دختران ِجوان را می‌آوردند خانه . حیدر مرده آمده بود دنیا . دست‌پخت ِخودشان بد بود یا خوب ، حاج‌آقا می‌خوردند اساس . شهوت‌شان از شکم پایین‌تر نمی‌رفت ( احتمالاً جز هفت باری که شش‌تایش شش دختر ِزنده شدند ) . فقط شکم‌شان پایین و جلو و همه جا می‌رفت . در مراسم و مجالس ِعوام و اعیان خود ِبندۀ کمین‌الوزرا شاهد بودم به چه ترفندها و تکنیک‌هایی شکم ِمبارک را جا‌به‌جا می‌نمودند تا جا برای دوری‌های بعدی باز شود . خدا بیامرزدشان ! آن زمستان آن‌قدر خوردند و خوردند که باد کردند و رفتند هوا . احتمالاً آمده بودند روی تراس بادی دربدهند از بالا و پایین ( تنها دادار ِدو عالم ِغیب و شهود است آگاه بر اسرار ) زیرا سقف ِاتاق ِخلوت‌شان از بس دمر خوابیده و گوزیده بودند و طاق‌باز آروغیده ، گنبدی‌شکل شده ‌بود و نمانده بود چیزی که بترکد با دست ِکم ترککی خفیف و بدآتیه بردارد . به هر حال حکم ِاحتیاط به تراس آمدن بودن همان و به آسمان رفتن همان . ماست‌مالی ِکفن و دفن و ختم و چهلم و . . . ایشان با این حقیر ِنایب‌الرعایا بود ( لاش ِمحسن کِرَکی ِنگون‌بخت را دادم کش از خرابه بروند  خودم بگذارم جای حضرت‌شان ) . خلاصه در این چهل روز دوندگی ، خواب راحت اگر قاتل ِچه‌گوارا داشت و دبری ، این بندۀ خادم‌الملّه ( کمین‌الوزرای سابق ) هم داشت و اگر یونگ‌وفروید ( فرویدویونگ ) که در واقع همان فرویدویونگ ( یونگ‌وفروید ) پیشین‌اند ، آرام و قرار به خواب ِمصنوعی و رؤیای صادقه برای‌مان نیاورده بودند ، بی‌خوابی همین‌طور عادت‌مان مانده بود . جای شما خالی ، جماعت که ذن گرفته بودیم برای رؤیای صادقه ، همه مستقیماً محضر ِآیت‌الله خدمت‌شان رسیدیم . عمراً اگر حوری‌های دوروبر حضرت ِآیت‌الله را می‌دیدید و باز هم تا آخر ِعمر گناه می‌کردید : ایشان و دوستان در حالی که زندگی شیرین ِما را در ظرفی مملو از عسل داشتند درست می‌کردند ( پی می‌گرفتند ) قصد جماع هم می‌کردند در منظر ِما جماعت ِمبهوت امّا . . . امّا اسفا  ( اینجاش ضدّحاله ) که به محض ِدخول ، یعنی هنوز تا ختنه‌گاه فرو نرفته ، حوری ِمورد ِنظر مثل ِحباب می‌ترکید و ایشان می‌ماندند با کف و افسوس بر چیزشان و چیزهای دیگرشان . خوبیّت ندارد ورود به حریم ِخصوصی ِافراد ( منظور آیت‌الله است ) این بود که بی کسب ِاجازه مرخّص شدیم همه جز خبرچینی که نمی‌دانم روی چه مرضی گماشتم بماند . همیشه حضرت ِآیت‌الله وقتی با خارجی جماعت به این جاهایش می‌رسیدند ( آخر حضر و سفرشان قاطی بود ) می‌فرمودند : « !Oh Poor God  » 

 

« فصل ِایرانی »

   

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 18:54  توسط نیما صفار  | 

خرگوش در زمینۀ هویج : آها ! می‌دونین چطور عقاید ِچپ ِقبلۀ عالم ِما تعدیل شد ؟ از همان بیماری ِسخت که بنده از ذکر ِنامش معذورم و ایشان گرفتند . . . کلّی ادعیه و اوراد خرج شد و کلّی هم صدقه دادیم و دفع ِبلا شد به کلّی ؛ طوری که حیرت‌انگیز بود : دوباره شدند سُر و مَُر و گنده . یک شب در نجوا به گوزو گفتند که در واقع حکم ِگفتن به بنده را داشت ( گوزوsms  زد ) که : « اگر نبودند این بدبخت‌ها و بیچاره‌ها که بلاگردان ِما شوند ، ما بی‌صدقه چه خاکی بر سر می‌ریختیم ( هنوز در کلام خودمانی نبودند با هم ؟ ) ؟ » فهمیدیم که ایشان هم مثل ِجوانان ِدانشجوی انقلابی چند صباحی چپ می‌زنند و بعد می‌آیند سر ِحساب و کتاب

            

              ( بعد )

 

 رونق ِاواخر ِسلطان‌بابا را تا همین اواخر هم مثال می‌زدند . این بندۀ حقیر را نصیحت می‌فرمودند : « بر احوال ِآن‌کس باید گریست ، که دخلش بود نوزده ، خرج بیست » و توضیح می‌دادند : « بر احوال ِآن کسی باید زار زار گریه کرد که مثلاً نوزده‌تومن ، مثلاً ها ، پول در بیاره ولی بیست‌تومن خرجش باشه . بر احوال ِهمچین آدمی باید همین‌طور زار زار گریه کرد . » خل شده بودند ایشان آن اواخر . اوضاع ِاقتصادی مُلک رو به رونق و خوشی بود در آن ایّام و کار ِگِل برمی‌آمد از پس ِدِل و بالعکس . خوبیّت نداشت بگذارم عریضه خالی بماند . گفتم : « شما بی‌خود نگرانی ! مردم که همین‌طور راه نمی‌افتن تو خیابون واسه خودشون بمیرن . » البتّه حتّی توی آن سن و سال هم نگرانی ِایشان برای کیرشان به مراتب بیشتر از نگرانی برای مردم بود . این اخبار ِخفیّه از مییج برای این حقیر می‌آمد . مییج نواسلام بود ؛ زنی با تمایلات ِعجیب برای غرق کردن و آبادانی .

 مییج تا سال‌های سال بعد از مرگ ِسلطان‌بابا هم یازده ماه به یازده ماه فقط دختر زایید و این اواخر به راحتی ِتخم گذاشتن بچّه می‌زایید . البتّه یک بار که جوانی‌ها  آژان‌ها برای روکم‌کنی تخم‌مرغ ِآب‌پز ِداغ کردند تو کون ِاین بندۀ آن‌زمان هنوز هیچ‌کاره ، دلم به حال ِمرغ‌ها سوخت . اشاره‌ای فقط نمودم که بدانید کشیده‌ام . می‌گویند آن‌ور ِکرۀ زمین دختر ِهژدهمش را حین ِجفتک چهارکش تو مجلس ِرقص ِسالزا انداخته و واسه اسم در کردن این‌طور وانمود کرده که اصلاً نفهمیده زاییده . دختره ( هژدهمی ) الآن خواننده و رقّاص ِخیلی خیلی خیلی معروفی‌ست که درست وسط ِاسمش کیر دارد ؛ امّا جدا از شوخی از همه جهت توپ ِتوپ است این شکیرا خانم ! به این می‌گویند هنرمند نه آن بازیگر ِنام‌دار ِسینمای بعد از انقلاب ِایران که هنرپیشۀ خیلی خیلی خیلی متوسّطی است ( خانم ِکریمی ) و همیشه عادت دارد در بیابان به سمت ِانسان بازگردد . اجازه فرمایید مباحث ِپیچیدۀ هنری را واگذار به فرصتی مناسب و اهلش نماییم و پی ِحکایت را بگیریم : خلاصه این که این مییج با آن‌همه تبحّر در زایندگی آخرسر در چشمه‌های آب ِگرم ِسرین سر ِزا رفت . آن‌وقت‌ها من که مواد می‌‍‌‌زدم توی یکی از این خانه‌های اعیانی ِمتروکه که بعداً مصادره شد ( مال ِطاغوتی‌ها ) قایم شده بودم و اخبار دیر به من می‌رسید . والّا زودتر خدمت‌تان عرض می‌کردم که فرزند ِبیست‌وچهارم ِمییج خانم ِسابقاً نواسلام هم دختری شد که بعدها گوزو صدایش می‌کردم . می‌گفتند میرزاتقی را که چند صباحی مشغول ِشوهریش بوده با شوخی‌هایش می‌رنجانده ( گوزو ) . عیب از مرتیکه بود . گوزو مثلاً ازش می‌پرسیده : « موسی کو تقی ؟ » این ناراحتی دارد ؟ خیلی‌ها یک وقتی یهودی بوده‌اند و بعدش نه ! قمری هر چه باشد از آدمیزاد جماعت هم خوشگل‌تر است هم خوش‌صداتر ! جسد ِمنحوسش که روی آب می‌خندید را توی دریاچۀ ارومیّه پیدا کردند ( جسد ِمیرزاتقی ) . جخد از همه جا قتلش را انداختند گردن ِگوزوی ما . من که بالاخره به نحو ِبسیار بسیار مبهمی حسّ پدری یا دست ِکم شوهری نسبت بهش داشتم رو به شصت‌وشش وکیل ِخبره انداختم که آخرسر یکی‌شان ( دختر ِمعمّر قذافی از قضا ) به نگاه ِاوّل شپش‌های ته ِجیب ِاین کمین‌الوزرا را شمرد و فی‌الفور فی‌سبیل‌الله به قول ِخودش ولی این تن بمیرد برای شهرت وکالتش را قبول کرد که طیّ محاکماتی که آمریکایی‌ها فیلمش را ساختند گوزوجان ِعزیز کاملاً تبرئه شد . معلوم شد قتلی اگر در کار بوده ، کار ِعروس ِتعریفی بوده . او هم که به لعنت ِخدا رفته ( عروس ِتعریفی ) ! می‌گفتند با صدای سوپرانو اشهدش را گفته بوده . خوب ، وقتی سلطان از پنجرۀ حمّام وارد ِقصر ِخودش بشود ، قاتل هم این‌طور مقتولی پیدا می‌کند دیگر ! همین الآن گفتند سلطان در حمّام رگ‌های مچش را گشوده .

 

« شنیدنی‌های جدید »

 

 خدمت‌تان عرض کنم که تا چهل روز دست ِنویسنده به قلم و از این چیزها نمی‌رفت و به وضوح می‌بینید که این قلم ، قلم ِدیگری‌ست ؛ از این قلم‌های نمک‌دان‌شکن و دست‌ندار . آن دست ِسلطان که با دست ِراست رگش را زد ، دیگر دست‌بشو نشد برایش . از دست دست کردن و دست بالای دست بسیار و از این بچّه‌بازی‌ها نمی‌خواهم بنویسد نویسنده برایتان . دست ِسنگین دیده یا شنیده‌اید ؟ چشم‌تان روز ِبد نبیند ( حالا چشم ؟ ) همین موسای ملعون آن‌وقت‌ها که تازه تقی شده بود و نومسلمان ِدوآتشه و بندۀ خانه‌زاد را که آن‌وقت‌ها جوانک معتادی بیش نبودم جای اپوزیسیون گرفته بود ، توی بازداشت چنان بلایی سرم آورد که درد ِتخم‌مرغ ِمانده از حکومت ِقبلی که به قول ِمحسن ِنام‌جو درد می‌کرد بدجور و هنوز هِی داشتم تحمّلش می‌کردم را به طرفةالعینی از یاد بردم . با آن دست ِسنگین و انگشترهای عقیق چنان زد بیخ ِگوشم که فکّم ترک برداشت و چپ‌شنوی گوشم هنوز مشکل دارد . گفت : « پدرسوختۀ مارکسیست ِلیبرال ِمنافق ِسلطنت‌طلب ِغریب‌موس‌ده ، ای جاسوس ِکاگ‌ب و سیا و موساد و اینتلیجنت‌سرویس ( با صدای آیتالله حسنی بخوانید ) ای ناموس‌کونی ِخائن ِبه دین و مملکت ، تو تو اون دنیا جواب ِفاطمۀ زهرا رو چطور میخوای بدی ؟ » همین‌طور که خون و دندان از دهانم می‌ریخت عرض کردم : « من جواب ِتوی خارکسده رو نمی‌تونم بدم ، چه برسه فاطمه زهرا . » هر کار کرد نتوانست نترکد از خنده ( خوشش آمده بود ) . شنیده‌اید می‌گویند طرف از کون شانس آورده ؟ مستحضر هستید که بنده از آن‌جا شانسی نداشته‌ام ! اصولاً جز زبان سرمایه‌ای نداشته‌ام . به یاد ِایّام ِهم‌میرزاقاسمی‌خور بودنمان داد کمی اذیتم کنند و ولم کرد . بعدها که روزگار به یکی‌مان وفا کرد و به او نه ، باز هم هم‌میرزاقاسمی ِهم شدیم و تا مردنش هم با خیال ِراحت صدایش می‌کردم « یارومرتیکه‌ای » . به قول ِشاعر « ما بودیم تو را تا دم ِمرگ مشایعت کردیم / که برگشتیم » یک شعر ِدیگر هم گفته بود . چی بود ؟ آها : « شب رازی‌ست / آن رازی‌ست / بود رازی‌ست / اشک ِآن شب لبخند ِعشقم بود » البتّه این بندۀ کمین‎الوزرا علی‌رغم ِاین که بیشتر چای می‌نوشم ، تحسین کنندۀ غذا و هنر ِآشپزی از دور و نزدیک هم هستم . شام ِآن شب را که جهت پاره‌ای از عوام‌فریبی‌ها شاهد ِعقد ِدو جوان ِکم‌بضاعت ( پس چندتا ؟ ) شده بودیم ، توی کاسه‌های متحّدالشّکل برایمان آوردند . البتّه تنها شکلی که می‌شد به کاسه‌ها نسبت داد با مسامحه را می‌توان در شباهت‌شان با چیزهای گرد مرتبط دانست . توی کاسه چیز ِکم‌رنگ ِبی‌بویی محکم به جداره‌ها ماسیده بود که تصمیم گرفتیم اسمش را آش بگذاریم ؛ از این غذاهایی که به محض ِخوردن ( جویدن نمی‌خواهند ) هنوز از گلو پایین نرفته ، بی مکث و استنکاف فرآیند گُه شدن را پی‌می‌گیرند . دوستان رغبت به خوردن نداشتند ، جور ِدوستان را کشیدم . خوبیّت نداشت بماند چیزی . خلاص که شدیم از دست ِفقرا ، توی کوچه پس‌کوچه‌های جنوب ِشهر گم شدیم ؛ نه مثل ِتوی فیلم‌ها و ترانه‌ها که با معده‌ی سنگین ِمن و روده‌های درهم‌پیچ ؛ مثل ِهمین معده و روده‌های نوشته شده . صبح ِصادق بود که دیگر طاقت نیاوردم و پشت ِتل ِماسه‌ها خود را راحت کردم . چشمانم که روشن شد ، راه پیدا شد . راه ، جادۀ مارپیچی بود که یک جاهایی نقطه‌چین می‌شد ، جاهایی سه‌نقطه و . . . و در نقاط و لحظه‌هایی دچار ِموقعیّت ِحلزونی می‌شد و در شگفت می‌آورد ما منظره‌بینان را . پرسیدم : « چیست نام ِاین چی ؟ » چیزی گفتند که نفهمیدم . پرسیدم : « اسم ِدیگر ندارد ؟ » گفتند : « چرا ؟ » گفتم : « برای نامیدن . » گفتند : « چرا » پرسیدم : « چیست پس ؟ » گفتند : « صراط ِمستقیم » گفتند صراط ِمستقیم . فرمودم : « همان مال‌هالنددرایو را که نفهمیدم ترجیح می‌دهم . » بیشتر ِدوستان کم‌گو بودند و بسیار پاسخ می‌دادند . یعنی حتّی اگر به منظره نگاه می‌کردند ، به منظره پاسخ می‌دادند .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 4:30  توسط نیما صفار  |