« قاز یا عُردک : ( غاز یا اردک ؟ ) »
سلطانبابا وقتی قرار شد دیگر ولیعهد نباشد ، از تبریز ، که در حلقهاش نبود ، راه افتاد سمت ِتهرون ِخودمون و رسید و روزی از روزهای ایّام رفت به حلقهاش ( حلقهی تهرون ) و آن تو ابوالحسن جلوه دید . دست را قرار داد سایهبان چشم و سلطانبابایی ( نامش ناصر بود ) گفت : « حسن جلوه که میگن تویی ؟ » ابوالحسن : « قربان ، ابولشو خوردین . » سر ِسفره بیادبیست ابول . به کار پای سرسره میآید . یومیّه ورق میخورد احوالات ِناصری . شاید این مرد هر روز انفیهدان زمرّدنشان را از جلوی من رد میکرد . گلوی زمرّد گیر پیش ِرکسانا بود . مرد مثل ِغلامبچّهها زمرّد صدا میشد . این دوروبرها همیشه آدم زیاد بوده و فقط وقتی میشود بسیار بسیار تنها بود که مشاهدهشدنی هم در کار باشد . مشاهده را البته اینجا آدمیزاد میکند . حضرت ِکروزوئه هرگز تنها نبودند (
خانه پر بود از چیزهای خوب قدیمی و چیزهای نوی خوب . یعنی از نوها خوبهایش را آورده بودند و قدیمیها هم که خودبهخود خوب میشوند . یک بار که ناصر نبود کلّی پول داد که بگذارند یک خشاب مسلسل را شلّیک به هوا کند و حوصلهاش دیگر از دست ِآدمهای معمولی که لکّههای روی دیوار را فقط لکّههای روی دیوار میبینند سر رفته بود بس که مشت ِملول به دیوار ِبسته میزد . ناصر که بود ، مشتی مسلول و دست در گلو کپّه و لخته روی بیشتر ِآفتابروی تراس میشدند . جا باز برای استفراغ ِبیشترمان داشت میشد . حالش به هم میخورد هم از آدمها و هم از لکّهها با لکّهی خودش که بزرگتر بود با بازی شدن . دائم از « مَق » میگفت و چون همیشه عادت داشت کارهایش را با کار ِدیگری همراه کند ، هر وقت کار ِدیگری یادش میآمد ، کارهایش هم یادش میآمد . از آن هم بدتر ، گاهی ناچار به شبیهسازی و مطابقت ِموبهمو میشد تا به خاطر بیاورد عطسه باید مثلاً بکند . نمیکرد . رهبری میکرد امّت را و هنوز استعداد ِشگفتزده شدن از واکنشهای امّتش را داشت . دیدهاید دم ِگربه چطور گربه را غافلگیر میکند ؟ انگار دم مسألهی لاینحلّیست که از جایی اضافه به او شده . این رهبر هم مادرزاد رهبر نبود که ! ناصر که بود ، بیشتر وقتهایش نبود
) زندگی ِبیسروسامان و حدیث ِپر آب ِچشمی که داشت ( فیالمثل بچّگیهایش مورد ِتجاوز ِجنسی قرار گرفته باشد ) خلّاقیّت ِدیوانهکنندهای را در او ترکانده بود که انگشت ِهمهمان را حدّاقل به دهان میکرد . البته همیشه خر خرما نریده است . و این از آن رینشهای استثنائی بود ؛ تقدیر و مصلحت و میدانید دیگر . . . هر مصیبتی در زندگی شکوفایی ِاستعداد نمیآورد ( گاهی بیمصیبت بهتر است ) . . . داشت رسالهاش « فناء فیالحق ، فی زیارتالمَق » را برای ما باز میکرد ؛ مستدام در داشتن و کردن بودن : توی این فیلمها آدمهایی را میدیدیم که از چیزهایی ناراحت یا خیلی ناراحتند یا آدمهایی که از چیزهایی خوشحال و خیلی خوشحالند . یکعالمه آدم دیدیم همهی ما توی این فیلمها . امّتش توی تلویزیون بودند و ما پای منبرش . تخصّصی بیبروبرگرد در عصبی کردن ِآدمها داشت و حتی رگ ِاین بندهی سیبزمینی را بارها جنبانده بود . معتقد بود آدمها وقتی عصبانی هستند ، قابلاعتمادترند . البته پر بیراه نمیگفت . هیچ دشمنی خیانت به دشمنش نمیکند . خباثت در دشمنی میتواند کم گذاشتن از دشمنی باشد و کمفروشی در خشم و کینه . خیلی میخواست صاحب ِخصیصه در گفتار باشد ( دلش میخواست به جهد بلیغ ) امّا فقط اشرافمنشانه صحبت میکرد و هم اموالش دانستههایش بودند و هم دانستههایش اموالش هم بودند . « چی میگه مگه ؟ » سخن میراند : « آنچه نباید کرد این است ؛ نشستن بعد ِبرخاستن . بعد ِبرخاستن باید برخاستهتر شد . . . » این را در ابتدا به ما که برخاستیم به تشویقش و نشستیم گفته بود . کمفروشی در خشم و کینه نمیکرد . پیمانهایی که اوّلش همه به هم اعتماد دارند ، طوری که راحت پشت به هم میکنند ، همیشه آبستن ِفجایع ، خیانتها و مفاهیم ِبزرگند . برای همین ما آن راه و رسم را داشتیم . جماعت چون مثل ِپیامبران و طفلکی کودکان ِپاک و معصوم بود ، هیجانزده و احساساتی برخاستند و اینطوری چون بود صدایش شبیه ِشیری شده بود که از وسط نصفش کرده باشند . پوست ِسیب را تف از لای چند و دو دندان ِشیریاش میکرد . یعنی حرفهای آیتالله میگفت ( قبل از ماجرای بهشت و حباب ) : « دو نور . . . یکی نور ِاعلی ، یکی نور ِسفلی . نور ِسفلی همان نوریست که میبینیم که نور ِخورشید و ماه و ستارگان ( است ) میگویند بعض ستارگان هزار سال ِنوری فاصله با ما دارند . یعنی نور که از آنها ساطع میگردد تا برسد به ما ، هزار سال ِنوری ، نه از این سالهای معمولی ، وقت میبرد . نورهای مصنوع هم نور ِسفلی هستند . البته نور ِکرم ِشبتاب و نور ِفسفر هم از همین نوع است . نور ِاعلی نوریست که نمیبینیم جز با چشم ِبصیرت . نور ِسفلی نوریست که در جهان است و نور ِاعلی نوریست که جهان از آن است . مرتبهی مؤمن مرتبهی بینالنورین ( است ) مرتبهی بین ِآن هستی که نیست میشود و آنچه نیست جز به هستی ِمطلق . . . » صمصام ( هنوز یهوری نشده بود ) زیرلبی وسط تشویقهای دهنی حضار در ِگوشم گفت : « انم گرفته » این بندهی کوچک ِخدا : « یه بارم جنبهی مثبت ِقضیه رو ببین » « . . . ( . . . ) . . . جدّی جدّی انم گرفته » راست میگفت . سرخ شده بود . رید به خودش ؛ نه از ترس و کئووالانس و الکترووالانس و از هیچ جز پرخوری و بدخوری .
نمیدانم چه خورده بود که فقط اَن ریده بود . آنوقتها تازه به واسطهی ابتکارکی که پشت ِمیز ِمذاکره زده بودم نیمچه شهرتکی به هم رسانیده بودم که عرض خواهم کرد خدمتتان ( شکل ِشهرت را ) و بعد که به این خدمتگزاری رسیدم ، به آن گرهی صدراعظمی میگفتند . دادم گره به پاچههای شلوارش بزنند . سه جور اودکلن بسیار مصرف شد و یک عطر برای تبرّک و مراسم تا پایانش ادامه یافت . بعد بنده که آنوقتها توی ترک بودم و در از جوانی میآمدم ، رفتم پیش ایشان به استفتاء در باب ِنور و بقیه . فرمودند : « سعی نکن نفهمی ! سعی کن بفهمی ! » بعد از اینهمه سال که فکر کردهام فهمیدهام که منظورشان این بوده است : « نباش ! باش ! » صمصام آمد گفت بدهم بشورندش .
به من چه ؟ نه من هنوز صدراعظم بودم و نه صمصام نیمچه نوکرم . پرسیدم : « تو چیمی ؟ » صمصام : « من انمم » دهانم بسته شد . باز که شد داشتم میدادم ببرند بشورندش . پیشتر هم که اشاره کرده بودم به عوض شدن رسم و رسوم . رسم داشتیم قبل از دست دادن با غیرخودی لحظهای پشت به هم کنیم . اگر به لرزه میافتاد پشت ِهر کدام که دیگر برنمیگشتیم به دست دادن و اگر هر دو که فبها : جدا با باد دوستی میشدیم خفیف در صدا و بوبردار . امّا حالا چه ؟ حالا اگر به پشتلرزه بیافتیم دست میدهیم . روزگار خائفمان کرده . میگویند این خبطها از تبعات ِرفاه است که جلوه میدهد این دنیا را در اعمال ِحسن و تقی و نقی و قلیبیک مثل ِنور ِآبی ِمنعکس از تصاویر ِمتسّع ِآیتالله و اطرافیانش در باغ ِفرانسه . کو تا مانند حسنالفرطی تا دم ِمرگ بگو بخند کنیم با کشندگانمان و راحت گردن به تیغ بدهیم ؟ بعد آداب ِوطی فرمودند .
« غاز یا اردک »
