تبليغاتX
صدراعظم و سلطانش - شنیدنی های جدید / خدمت تان عرض کنم . . 8 .

صدراعظم و سلطانش

جای مصرف خواب آور

خرگوش در زمینۀ هویج : آها ! می‌دونین چطور عقاید ِچپ ِقبلۀ عالم ِما تعدیل شد ؟ از همان بیماری ِسخت که بنده از ذکر ِنامش معذورم و ایشان گرفتند . . . کلّی ادعیه و اوراد خرج شد و کلّی هم صدقه دادیم و دفع ِبلا شد به کلّی ؛ طوری که حیرت‌انگیز بود : دوباره شدند سُر و مَُر و گنده . یک شب در نجوا به گوزو گفتند که در واقع حکم ِگفتن به بنده را داشت ( گوزوsms  زد ) که : « اگر نبودند این بدبخت‌ها و بیچاره‌ها که بلاگردان ِما شوند ، ما بی‌صدقه چه خاکی بر سر می‌ریختیم ( هنوز در کلام خودمانی نبودند با هم ؟ ) ؟ » فهمیدیم که ایشان هم مثل ِجوانان ِدانشجوی انقلابی چند صباحی چپ می‌زنند و بعد می‌آیند سر ِحساب و کتاب

            

              ( بعد )

 

 رونق ِاواخر ِسلطان‌بابا را تا همین اواخر هم مثال می‌زدند . این بندۀ حقیر را نصیحت می‌فرمودند : « بر احوال ِآن‌کس باید گریست ، که دخلش بود نوزده ، خرج بیست » و توضیح می‌دادند : « بر احوال ِآن کسی باید زار زار گریه کرد که مثلاً نوزده‌تومن ، مثلاً ها ، پول در بیاره ولی بیست‌تومن خرجش باشه . بر احوال ِهمچین آدمی باید همین‌طور زار زار گریه کرد . » خل شده بودند ایشان آن اواخر . اوضاع ِاقتصادی مُلک رو به رونق و خوشی بود در آن ایّام و کار ِگِل برمی‌آمد از پس ِدِل و بالعکس . خوبیّت نداشت بگذارم عریضه خالی بماند . گفتم : « شما بی‌خود نگرانی ! مردم که همین‌طور راه نمی‌افتن تو خیابون واسه خودشون بمیرن . » البتّه حتّی توی آن سن و سال هم نگرانی ِایشان برای کیرشان به مراتب بیشتر از نگرانی برای مردم بود . این اخبار ِخفیّه از مییج برای این حقیر می‌آمد . مییج نواسلام بود ؛ زنی با تمایلات ِعجیب برای غرق کردن و آبادانی .

 مییج تا سال‌های سال بعد از مرگ ِسلطان‌بابا هم یازده ماه به یازده ماه فقط دختر زایید و این اواخر به راحتی ِتخم گذاشتن بچّه می‌زایید . البتّه یک بار که جوانی‌ها  آژان‌ها برای روکم‌کنی تخم‌مرغ ِآب‌پز ِداغ کردند تو کون ِاین بندۀ آن‌زمان هنوز هیچ‌کاره ، دلم به حال ِمرغ‌ها سوخت . اشاره‌ای فقط نمودم که بدانید کشیده‌ام . می‌گویند آن‌ور ِکرۀ زمین دختر ِهژدهمش را حین ِجفتک چهارکش تو مجلس ِرقص ِسالزا انداخته و واسه اسم در کردن این‌طور وانمود کرده که اصلاً نفهمیده زاییده . دختره ( هژدهمی ) الآن خواننده و رقّاص ِخیلی خیلی خیلی معروفی‌ست که درست وسط ِاسمش کیر دارد ؛ امّا جدا از شوخی از همه جهت توپ ِتوپ است این شکیرا خانم ! به این می‌گویند هنرمند نه آن بازیگر ِنام‌دار ِسینمای بعد از انقلاب ِایران که هنرپیشۀ خیلی خیلی خیلی متوسّطی است ( خانم ِکریمی ) و همیشه عادت دارد در بیابان به سمت ِانسان بازگردد . اجازه فرمایید مباحث ِپیچیدۀ هنری را واگذار به فرصتی مناسب و اهلش نماییم و پی ِحکایت را بگیریم : خلاصه این که این مییج با آن‌همه تبحّر در زایندگی آخرسر در چشمه‌های آب ِگرم ِسرین سر ِزا رفت . آن‌وقت‌ها من که مواد می‌‍‌‌زدم توی یکی از این خانه‌های اعیانی ِمتروکه که بعداً مصادره شد ( مال ِطاغوتی‌ها ) قایم شده بودم و اخبار دیر به من می‌رسید . والّا زودتر خدمت‌تان عرض می‌کردم که فرزند ِبیست‌وچهارم ِمییج خانم ِسابقاً نواسلام هم دختری شد که بعدها گوزو صدایش می‌کردم . می‌گفتند میرزاتقی را که چند صباحی مشغول ِشوهریش بوده با شوخی‌هایش می‌رنجانده ( گوزو ) . عیب از مرتیکه بود . گوزو مثلاً ازش می‌پرسیده : « موسی کو تقی ؟ » این ناراحتی دارد ؟ خیلی‌ها یک وقتی یهودی بوده‌اند و بعدش نه ! قمری هر چه باشد از آدمیزاد جماعت هم خوشگل‌تر است هم خوش‌صداتر ! جسد ِمنحوسش که روی آب می‌خندید را توی دریاچۀ ارومیّه پیدا کردند ( جسد ِمیرزاتقی ) . جخد از همه جا قتلش را انداختند گردن ِگوزوی ما . من که بالاخره به نحو ِبسیار بسیار مبهمی حسّ پدری یا دست ِکم شوهری نسبت بهش داشتم رو به شصت‌وشش وکیل ِخبره انداختم که آخرسر یکی‌شان ( دختر ِمعمّر قذافی از قضا ) به نگاه ِاوّل شپش‌های ته ِجیب ِاین کمین‌الوزرا را شمرد و فی‌الفور فی‌سبیل‌الله به قول ِخودش ولی این تن بمیرد برای شهرت وکالتش را قبول کرد که طیّ محاکماتی که آمریکایی‌ها فیلمش را ساختند گوزوجان ِعزیز کاملاً تبرئه شد . معلوم شد قتلی اگر در کار بوده ، کار ِعروس ِتعریفی بوده . او هم که به لعنت ِخدا رفته ( عروس ِتعریفی ) ! می‌گفتند با صدای سوپرانو اشهدش را گفته بوده . خوب ، وقتی سلطان از پنجرۀ حمّام وارد ِقصر ِخودش بشود ، قاتل هم این‌طور مقتولی پیدا می‌کند دیگر ! همین الآن گفتند سلطان در حمّام رگ‌های مچش را گشوده .

 

« شنیدنی‌های جدید »

 

 خدمت‌تان عرض کنم که تا چهل روز دست ِنویسنده به قلم و از این چیزها نمی‌رفت و به وضوح می‌بینید که این قلم ، قلم ِدیگری‌ست ؛ از این قلم‌های نمک‌دان‌شکن و دست‌ندار . آن دست ِسلطان که با دست ِراست رگش را زد ، دیگر دست‌بشو نشد برایش . از دست دست کردن و دست بالای دست بسیار و از این بچّه‌بازی‌ها نمی‌خواهم بنویسد نویسنده برایتان . دست ِسنگین دیده یا شنیده‌اید ؟ چشم‌تان روز ِبد نبیند ( حالا چشم ؟ ) همین موسای ملعون آن‌وقت‌ها که تازه تقی شده بود و نومسلمان ِدوآتشه و بندۀ خانه‌زاد را که آن‌وقت‌ها جوانک معتادی بیش نبودم جای اپوزیسیون گرفته بود ، توی بازداشت چنان بلایی سرم آورد که درد ِتخم‌مرغ ِمانده از حکومت ِقبلی که به قول ِمحسن ِنام‌جو درد می‌کرد بدجور و هنوز هِی داشتم تحمّلش می‌کردم را به طرفةالعینی از یاد بردم . با آن دست ِسنگین و انگشترهای عقیق چنان زد بیخ ِگوشم که فکّم ترک برداشت و چپ‌شنوی گوشم هنوز مشکل دارد . گفت : « پدرسوختۀ مارکسیست ِلیبرال ِمنافق ِسلطنت‌طلب ِغریب‌موس‌ده ، ای جاسوس ِکاگ‌ب و سیا و موساد و اینتلیجنت‌سرویس ( با صدای آیتالله حسنی بخوانید ) ای ناموس‌کونی ِخائن ِبه دین و مملکت ، تو تو اون دنیا جواب ِفاطمۀ زهرا رو چطور میخوای بدی ؟ » همین‌طور که خون و دندان از دهانم می‌ریخت عرض کردم : « من جواب ِتوی خارکسده رو نمی‌تونم بدم ، چه برسه فاطمه زهرا . » هر کار کرد نتوانست نترکد از خنده ( خوشش آمده بود ) . شنیده‌اید می‌گویند طرف از کون شانس آورده ؟ مستحضر هستید که بنده از آن‌جا شانسی نداشته‌ام ! اصولاً جز زبان سرمایه‌ای نداشته‌ام . به یاد ِایّام ِهم‌میرزاقاسمی‌خور بودنمان داد کمی اذیتم کنند و ولم کرد . بعدها که روزگار به یکی‌مان وفا کرد و به او نه ، باز هم هم‌میرزاقاسمی ِهم شدیم و تا مردنش هم با خیال ِراحت صدایش می‌کردم « یارومرتیکه‌ای » . به قول ِشاعر « ما بودیم تو را تا دم ِمرگ مشایعت کردیم / که برگشتیم » یک شعر ِدیگر هم گفته بود . چی بود ؟ آها : « شب رازی‌ست / آن رازی‌ست / بود رازی‌ست / اشک ِآن شب لبخند ِعشقم بود » البتّه این بندۀ کمین‎الوزرا علی‌رغم ِاین که بیشتر چای می‌نوشم ، تحسین کنندۀ غذا و هنر ِآشپزی از دور و نزدیک هم هستم . شام ِآن شب را که جهت پاره‌ای از عوام‌فریبی‌ها شاهد ِعقد ِدو جوان ِکم‌بضاعت ( پس چندتا ؟ ) شده بودیم ، توی کاسه‌های متحّدالشّکل برایمان آوردند . البتّه تنها شکلی که می‌شد به کاسه‌ها نسبت داد با مسامحه را می‌توان در شباهت‌شان با چیزهای گرد مرتبط دانست . توی کاسه چیز ِکم‌رنگ ِبی‌بویی محکم به جداره‌ها ماسیده بود که تصمیم گرفتیم اسمش را آش بگذاریم ؛ از این غذاهایی که به محض ِخوردن ( جویدن نمی‌خواهند ) هنوز از گلو پایین نرفته ، بی مکث و استنکاف فرآیند گُه شدن را پی‌می‌گیرند . دوستان رغبت به خوردن نداشتند ، جور ِدوستان را کشیدم . خوبیّت نداشت بماند چیزی . خلاص که شدیم از دست ِفقرا ، توی کوچه پس‌کوچه‌های جنوب ِشهر گم شدیم ؛ نه مثل ِتوی فیلم‌ها و ترانه‌ها که با معده‌ی سنگین ِمن و روده‌های درهم‌پیچ ؛ مثل ِهمین معده و روده‌های نوشته شده . صبح ِصادق بود که دیگر طاقت نیاوردم و پشت ِتل ِماسه‌ها خود را راحت کردم . چشمانم که روشن شد ، راه پیدا شد . راه ، جادۀ مارپیچی بود که یک جاهایی نقطه‌چین می‌شد ، جاهایی سه‌نقطه و . . . و در نقاط و لحظه‌هایی دچار ِموقعیّت ِحلزونی می‌شد و در شگفت می‌آورد ما منظره‌بینان را . پرسیدم : « چیست نام ِاین چی ؟ » چیزی گفتند که نفهمیدم . پرسیدم : « اسم ِدیگر ندارد ؟ » گفتند : « چرا ؟ » گفتم : « برای نامیدن . » گفتند : « چرا » پرسیدم : « چیست پس ؟ » گفتند : « صراط ِمستقیم » گفتند صراط ِمستقیم . فرمودم : « همان مال‌هالنددرایو را که نفهمیدم ترجیح می‌دهم . » بیشتر ِدوستان کم‌گو بودند و بسیار پاسخ می‌دادند . یعنی حتّی اگر به منظره نگاه می‌کردند ، به منظره پاسخ می‌دادند .

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم اردیبهشت 1386ساعت 4:30  توسط نیما صفار  |