تبليغاتX
صدراعظم و سلطانش - شنیدنی های جدید / خدمت تان عرض کنم . . 11

صدراعظم و سلطانش

جای مصرف خواب آور

 

« فصل ِایرانی »

( عکس لورل هاردی )

 

 چین یا 7 ؟ کدام ؟ کریس‌دبرگ یا فردی مرکوری ؟ قاز یا اردک ؟ یا یا یا ( شامل هردوست این سه‌تا ) ؟ باز هم همان حکایت ِآن دو نفر دوست که آن که ساده‌تر به نظر می‌آید ، قالتاق‌تر است . معمولاً این دو نفر هم‌جنس‌اند و معمولاً آنها که هم به نظرشان می‌آید و هم می‌فهمند آن‌چه به نظرشان می‌آید درست نیست ، جنس ِمخالف ِآن دو را دارند . اینجا دو و دو می‌شود چهار مثل ِبقیۀّ جا و وقت‌ها . آن دو مؤنّث را البتّه درجا و سوای آن دو مذکّر داریم . به فرمودۀ بزرگان بیشتر سیر انفس است تا آفاق : یعنی احتمالاً از مننژ نامی به عنکبوتیّه و بالاخره مشیمیّه . در حقیقت جانم باید برای شما عزیزان بگوید و زبان بنده اجرا و هم افشا کند که حرفی نیست جز صحبت ِنوعی کون‌گشادی و فراغ بال که در فکر است ( تا به حال فقط از مغز کون شنیده‌اید ! حال کون ِمغز را نشان ِشما بزرگواران خواهم داد ! ) و به این سن‌ها خداوکیلی نخواهد خورد : « چهل‌و. . . » و شاید باید 90 و 95 را رد می‌فرمودید در اتوبان و غیره ( خطر ! شگفتی ! نکات ) . دخترخانم پهلوی آقاجانش ( بابای امروزی‌ها ) نشسته و پای بابا را روی پدال ِگاز می‌بیند که می‌فشارد و فشار پیرش می‌کند . می‌گوید ( مثلاً گوزو یا سارا ) : « بابایی ، بایی ( دوّمی را همیشه می‌خورد ) کم کن سرعتو . طخرکانه ( خطرناک ) ! » بابایی ( هر خری ) : « نمی‌بینی اتوبان خالیه دخترم ؟ آخرالزّمانه » « بایی ( دوّمی ) آینه رو نیگا ! نیگا آینه رو ! » بابایی ( حرف گوش می‌کند ) : « آره روزگار شکستتم . » « با . . . ( دوّمی ) راه که افتادیم خیلی جوونتر بودی » « راه افتادیم ؟ کی ؟ » گوزو یا سارا ( یا یک شبّه‌بچّۀ دیگر ) : « بیا پایین بابایی » مرد منظورش را می‌فهمد ( هیچ چیز نباشد ، جنس ِمخالف که هست ) و پا روی پدال ِگاز شل می‌کند . سرعت پایین آمده روی چهل ثابت می‌ماند و . . . به این راندن می‌گویند چل‌چلی ِمردانه : پس نقشۀ دقیق‌تر ِسفر یا به قول ِما قدما سفرنامه این می‌شود قربانت گردم : 1- مننژ 2- عنکبوتیّه 3- مشیمیّه 4- عنکبوتیّه

 

چین یا 7

 

 می‌گویند یک‌بار دم‌دمه‌های غروب ِخارجی‌ها 200 را که توی اتوبان‌شان رد کرد ، بعد هر چه کم کرد و کم کرد و ایستاد ، همان دویست‌وخورده‌ای ساله ماند . نماند و مرد . این‌طوری ! اینطور می‌گویند ! امّا این حقیر که در مأموریّت ِشهرستان پای چهل‌ستون ایشان را دید ( در واقع بین ِبیست و بیست ) ، دید که در واقع چهار ستون ِبدن‌شان هنوز قرص و قایم بود و روی پوست برهنه‌شان چروک لباس‌هایی که سالیان سال پوشیده یا نپوشیده بودند با معمولی‌ترین چشم هم دیده می‌شد . خیلی پیر نبودند ( دویست و خورده‌ای و چند و سوای تأثیرات ِسرعت ، در واقع چهل و بیست و چند . . . ) امّا عادت به اتو ظاهراً زیاد نداشته‌اند و بیشتر در افکار غوطه می‌خوردند که این بنده را ندیدند و دیگران نیز نمی‌دیدندشان و بنده چرا . همین عنایت که باری‌تعالی فرموده به 5/1 چشم این حقیر که می‌توانند آنها که غوطه‌ورند میان افکار را از لابلای افکار ببینند و دریابند ، خود نشانه‌ای از فیض است . می‌دیدم که ایشان شصت سالی می‌شود که می‌خواهند خودکشی کنند و به دلایل مذهبی نمی‌کنند تا نزدیکی‌های آخرسر به مرگی مشکوک غزلی بخوانند در خداحافظی ( مردن ) و طیّ سنوات باقی‌مانده با عرفان و بریدن سر پرندگان خودشان را تنظیم می‌کنند و سر خلق‌الله را کمی گرم ( هفتادوسه طیر این‌جانب که البتّه همان هفتادوسه ماشالله مانده‌اند ) از دخترشان نمی‌پرسم و نسبت آن بنت و سبیّه‌ی مکرّمه با اطرافیان ِکاتب که خوبیت ندارد و وقتش را هم نداریم . این شریعت‌پیشه‌گان بیرون از مستراح خزیده‌اند و حالا در اطراف و اکناف و حتّی سنوات ما هم دیگر دوربین ِمداربسته گذاشته‌اند تا بعد یادشان برود « چرا » چرا این دوربین‌ها را آشکار و پنهان گذاشته‌اند در خان‌ومان‌مان ، نمی‌دانیم . شما بدانید : اقتراحی بر فراز مستراح . خوبی‌ش این است که توی چند تلویزیون و چیزهایی دیگر ( مثل ِسماور ) آن تصویر را که از ما می‌گیرند ، به خورد خودمان می‌دهند ( نمایش می‌دهند ) . ظاهراً دست‌هایی در کار است پشت ست ِتدوین که با عملی ( سوییچ پن ؟ مچ پوینت ؟ ایپون سوانگه ؟ ) تصاویر دوربین‌ها را برش به هم می‌دهند و البته گروهی می‌گویند تصاویر کاملاً اتفاقی قطع بع هم می‌شوند و گروهی البته در تمنای درآوردن الگوریتم این اتفاقات و سوانح‌اند و گروهی که این بنده را شامل می‌شوند ، در هر صورت ، چه دست و فکری در کار فرماندهی باشد ، چه نه ، چه نظامی باشد و چه نه ، مهم نمی‌دانند زیاد قضایا را ( در اصلش ) و ناس‌شان را میک زده ، خایه می‌خارانند ( خانم‌ها جای خایه را ) امّا حتی اگر قول محمّد‌باقر عبّاسی را قبول کنیم که مشوّق آن مردک بود در نوشتن این و رندمی می‌دانست تصادف و تصادم تصاویر را در نمایش‌گرهای اعم از آینه ، سماوار ، تلویزیون ، بیل‌بورد و . . . که هر یک رندانه چیزی جدا نشان می‌داد و انگار فرمان از پردازش‌گر اعظم خودش می‌برد در گزینش ِآن‌چه دوربین‌ها در عیان و نهان می‌گرفتند ، ما یک دل ِسیر خودمان را می‌دیدیم ( هم‌دیگر را هم ) و این یواش یواش البته طیّ آن شش ماه و دوازده روز و نه بیشتر عادّی برای‌مان شد و یک چشم‌مان به امورات و روزمرّگی‌مان بود و یک چشم‌مان به کم‌وبیش همان‌ها در دو بُعد که البته در نمایش‌گر خصوصی ِاین‌جانب ( سموار ( سماور ِگرگان‌زمین ) ) سخت معوّج و شگفت می‌شد و این شگفتی‌ها از حوالی ِهفته‌ی هژدهم که یواش یواش اخلال در کار دستگاه‌های فرنگی پیش آمد هِی بیشتر شد . تصاویر ، پرش‌های مسخره اوّل فقط داشتند و بعد به قول یارو فست‌موشن یا اسلو می‌شدند و گاهی عقب می‌ماندند از آن لحظه‌ی حال و گاهی پیش می‌افتادند ؛ حتی به قول و اقوالی گاهی آن‌قدر پیش می‌افتادند که حالا پس‌فردا را نشان دهند و گاهی آنقدر پس می‌ماندند که پیش‌پریشب را حالا . البته این کمین‌الوزرا اغراق می‌داند این ترّهات را . این پیش و پس از چهار پنج ساعت تجاوز نمی‌کرد بیشتر روزها ( شب‌هایش ) . مردم می‌بافند و یک کلاغ را چهل می‌کنند دیگر ( در واقع بین بیست و بیست ) . امّا بشنوید از تراژدی :

 تصاویر که عقب می‌ماندند از ما ، دردش خوردنی بود ( منظور گُه نیست ) امّا پیش که می‌افتادند ، از دیدن آتی ِنزدیک خودمان دست‌پاچه می‌شدیم و همان کسخل‌بازی‌هایی که می‌دیدیم را درمی‌آوردیم . آن‌جا بود که من پیش‌تر دیدم لی‌هاروی اسوالد ( معروف به آقای مرموز ) را کشته‌ام و چنان به سرعت اتفاق افتاد که کسی کاریش نشد بکنه ( نتونست )

 

چین یا 7 ؟

 

. . . و . . . می‌گویند بسیاری پیشاپیش ، پیش از پیر شدن‌شان شاکی‌اند از از میان رفتن حرمت‌ها و . . . دیگه نه کوتاه بلندو می‌شناسه و نه بلند کوتاهو و . . . 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم مهر 1386ساعت 11:46  توسط نیما صفار  |