تبليغاتX
صدراعظم و سلطانش - شدنی های جدید / خدمت تان عرض کنم . . 12

صدراعظم و سلطانش

جای مصرف خواب آور

 

 

چین یا 7 ؟

 

. . . و . . . می‌گویند بسیاری پیشاپیش ، پیش از پیر شدن‌شان شاکی‌اند از از میان رفتن حرمت‌ها و . . . دیگه نه کوتاه بلندو می‌شناسه و نه بلند کوتاهو و . . .  انگار جنگ‌های سه روزه همین دیروز بودند و . . . حتی گاهی کسانی با نبرد 8 ساله‎ی ایران و عراق ، معروف به دفاع مقدّس که از 1359 خورشیدی شروع شد و تا به 8 سالگی نرسید ، به تقدیرش که در قطع‌نامه‌ی 598 ملل بود و بعدش تن نداد ( ملل خیابانی‌ست در گرگان‌نامی که سعید تویش خانه دارد ) را با آن اشتباه می‌گیرند و هم‌چنین حکایات ِماجراهای سیاهکل و صحرای ترکمن را . این جنگ‌ها سه روز ، سه روز نبودند . در کل ، کلّش سه روز جنگ بود که به تعبیر عدّه‌ای در این سه روز دو جنگ رخ داد و . . . عدّه‌ای دیگر سه جنگ برای سه روز را شناخته‌اند . در واقع عدّه‌ی دیگر ( که پیش‌ترها ، بنده هم از آنان بودم ) دو ساعت آخر ِجنگ روز سوّم را جنگی نو به حساب می‌آوردند و هنوز هم بیشترشان ابرام بر همین دارند . اگر بنده زنده رستم از این . . . و . . . سیاوش‌وش از آتش ِابی‌شون اینامون خیس و سرم هوز بر گردنکی که دارم از خودم جولان می‌دهد ، یکی به شفاعت رستم‌علی‌ست که تا پیش از نبرد خانه‌زادمان بود و بعد منکر ننه شد ( در واقع بابا ) البته و دیگر کوتاهی ِقامت که آن‌روزها داشتم ( پیش از بلوغ کامل ( مثل ِماه ِکامل ( چه شاعرانه ( یادم باشد چیزی بگویم ) ) ) و هنوز دارمش . آخر ما از گروه خفه‌کنندگان بودیم . برای جوانان ِمغفول مانده از تاریخ ِمعاصر می‌گویم که آن سه روز و قبل و بعدش ایرانی‌ها دو دسته بودند : خفه‌کنندگان ( ما ) و سربرندگان ( آن‌ها ) و همه با هم مشغول جنگ با هم . سربرندگان فنی‌تر و دقیق‌تر بودند و شاید اگر آن‌ها همان‌طور که هنوز مدّعی هستند پیروز میدان بودند ( همه تقریباً می‌دانند ما بوده‌ایم ) شاید ملک و هستی بر این نمط نمی‌افتاد . دستگاهی ابداع کرده بودند که به دیوار تکیه می‌داد ( تکیه می‌دادندش ) و باید به پشت می‌چسبیدی بهش . تیغ می‌آمد و اگر آن‌قدر کوتاه بودی که روی صورت به بالایت قرار می‌گرفت فقط خراش می‌داد که جایش بماند و ولت می‌کردند بروی . طبق قرار آنان که خیلی خیلی کوتاه بودند ( مانند همسر فعلی یکی از دوستان مشترک بنده و نویسنده ) تقدیر ویژه می‌شدند و لوح ِترحّم می‌گرفتند و می‌شدند برده‌ی آشپزخانه‌ی صحرایی ( در آن سه روز ) و با آنها که کمی بلندتر از خیلی خیلی کوتاه‌ها بودند تیغ عجب معامله‌ای می‌کرد : با ظرافت پوست سرشان را می‌کند . اگر حتی . . . به استخوان جمجمه قرار بود بخورد ، پیشاپیش و با هوشمندی خاصّ تیغ‌های ماشینی تشخیص می‌داد و پیش نمی‌آمد . شانس و اقبال این حقیر در مماس شدن تیغ بود با بناگوش بنده که نبرید و خط انداخت فقط ( نمانده ) و تنها اگر پنج‌تا به مقیاس سانت بلندتر بودم و مثلاً هم‌قد الآن ، سری رفته داشتم ( نداشتم ) . می‌پرسید : آنها که بلندتر بودند و تیغ عمود بر شانه و پایین‌تر و حتی کمرشان می‌شد چه ؟ آنها این‌ها را می‌بردند که ارشادشان کنند و بیاورند به گروه خودشان . بیشترشان ارشاد می‌شدند و آنها که نمی‌شدند را متأسفانه در حیاط خلوت آن ساندویچی به متأسفانه‌کُشی می‌کشتند . بعدها فهمیدیم متأسفانه‌کشی همین خفه کردن خودمان است و قبلش همان علی شاعر ِدوست ِولی خوشنویس ِدوست ِعلی شاعر شعرش را در وصف ِمردانی از بلور که در حیاط خلوت ساندویچی پرسه می‌زنند سروده بود . آنها معتقد بودند قدبلندها در واقع از نسل و طایفه‌ی خودشان هستند و اشتباهی بر خورده‌اند با آن‌ور و تا حالا شصت و سه هزار و پانصد و بیست و سه چهار صفحه ( 31762 ورق ) در این باب نوشته‌اند که سرجمع می‌شوند پانصد کتاب ( شد ) . شاید چون نمی‌خواستند خون خودی بر زمین بریزند به روش ِما می‌کشتند و صد البته آنها کلیشه‌های تبعیض جنسی هم نداشتند و دستگاه‌شان زنانه-مردانه نبود ( بود ) یعنی علی‌السّویّه به زن و مرد می‌پرداخت فارغ از شهرام پهرام ؛ یعنی برای زنان‌مان که عموماً کوتاه‌قامت‌ترند هم متر و معیار ِقد و قامت مثل ِما بود . این‌طوری تعداد ِزنان ِما بعد ِآن سه روز خیلی خیلی بیشتر از مردان‌مان شد و آنها ( مردان‌شان ) در روزگار صلح به قول ِخودشان دلی از عزا درآوردند ( به فرمایش نیم‌پزشک-نیم‌مجتهدی تو و طیّ ایّام ِسه‌گانه به اندازه‌ی کافی عزادار شده بودند ) این بار نوبت ِما بود که دقیق شویم و تفاوت ماهوی ِبین دل و زیرش را یادآور شویم به آن خدانشناس‌ها . همه‌شان بی‌بروبرگرد در نبرد ِبین ِخدای آسمان و خدای زمین جاسوس ِدوجانبه شده بودند . خودشان معتقد بودند این از اشراف و دوراندیشی‌ست . شاید هم بود ؛ چون در پروژه‌ی کوتوله‌سازی ِما کاملاً توفیق‌یار بودند و هم‌چنین در پروژه‌ی فوق ِسرّی ِدرازسازی ِخودشان که پی می‌گرفتند طیّ مذاکرات ِصلح که هشت سال و هفت روز و سه ساعت و دو ماه طول کشید و سرآخر هم سر از هیچ جا درنیاورد جز شش هفت تا فراموشی . آنها تا آخرین کوتاه‌قامت ِخودشان را نکشتند ( طیّ پروژه‌ی فوق ِسرّی ) از پای میز ِمذاکره برنخاستند ( ما هم ( برخاستن را می‌نویسیم ) ) آن وقت‌ها مذاکرات بیست و چهار ساعته و بی‌وقفه ادامه داشت ؛ حتّی وقت‌هایی که برق می‌رفت در نور شمع و شاعرانه . ما سه تیم ِمذاکره داشتیم و آنها پنج‌تا که شیفت به شیفت عوض می‌شدیم . وقت ِغذا که می‌شد ، همان‌جا می‌خوردیم و جای قضای حاجت هم همان پشت بود ( پشت ِمیز ) در این فرصت بود که این بنده‌ی کم‌ترین به ابتکار ، طرح ِشلوار ِگشاد ، بستن ِپاچه‌ها و ریدن در محل را پی افکنده ، زین ابداع نامی رساندم به هم . شیفت ِبنده و نویسنده ( که از همان زمان آشنا شدیم با هم و یکی‌مان پلّکان ِترقّی را پیمود ) که هر دو هم منصوب ِسلطان بودیم و هم محبوب ِخلق از هفت و سی بود تا یک ِبامداد . می‌گفتند ارفاق کرده‌اند به ما و چون در ساعات ِپرترافیک بوده‌ایم ، نیم ساعت تخفیف داده‌اند و بین ِآن دو شیفت ِدیگر به نسبت ِمساوی ربع به ربع  تخس کرده‌اند . ناهمگون بودن ِدور ِگردش ِپنج‌تایی آنها با سه‌تایی ما ( الگوریتم خودشان را داشتند ) باعث ِآشنایی‌های بسیار و مفرّح می‌شد . آنها آخر هر خنده و شوخی ( بله ! شرمنده ! بیشتر مشغول ِگپ و گفت و پوکر و لاس و تخته‌نرد و شوخی‌های فیزیکی و زبانی بودیم ) یا در واقع در اوج ِترکش ِخندیدن ( ترکیدن به قول ِآنها ) که تسهیلی هم در امر ِریدن می‌نمود ، با لهجه‌ای خیلی شبیه ِمال ِما ، می‌گفتند : « بله : ما با خودمونم شوخی نداریم » بعد که دیدیم چه بر سر کوتاه‌قدهای‌شان آوردند ، یکی یکی کشیدیم‌شان کنار و گفتیم : « راست می‌گفتین » خلاصه ، بعد از این که همه‌ی قدکوتاه‌های آنها مردند ، بعضی از بلندترهای‌شان سم خوردند ( می‌گفتند از عذاب وجدان ) و آنها که بالای شهر می‌نشستند و غذای بهتری می‌خوردند و بهداشت ِبیشتری معمول‌شان بود ، نسل به نسل بلندتر از فقیر بیچاره‌ها ( اکثر ِمردم ) شدند . این‌ها ( بلندهای نو ( پری و اصغری ) ) گروه ِسوّم یا همان تازه به دوران رسیده‌ها بودند ( محرمانه : مثل ِسلطان‌مان و خویشان نسبی‌شان ) به هر حال الآن مدّتهاست که آمیخته شده‌ایم با و به هم و این‌ها که نوشته شد ، فقط تاریخ بود . حالا چون همه جای جهان بعد از این به قول ِقدما سرمایه‌داری ِمتأخر ، پول‌دارها هِی کم‌تر می‌شوند در مقیاس ِنسبت و بلندتر و به چشم آمدنی و بی‌پول‌ها هِی بیشتر و کوتاه‌تر ، نسل ِنو همه‌ی این تاریخ‌ها را افسانه می‌داند و منتظر ِمنجی‌ست مثل ِما . پول‌دارها هم منتظرشند ( وضعیّت ِتمکّن ِمالی ِاین‌جانب هم السّاعه به قول ِشاعر ِمشهدی ، ای پربدک نیست ) این یعنی مفاهمه و افق‌بازی : چین یا 7 ؟ جن یا دراکو7 ؟ اگر اوشین را نشناسید ، شهرخلوت‌کن ِاین‌وری‌تر ، مرادبرقی را حتماً به خاطر دارید که مریدانش شیفتگی ِمدرن و تند و تیزی نسبت بهش داشتند و دارند و از اعقابش پیش‌گوی بزرگ بوده ( هست حتماً ) که مریدانش شیفتگی ِمدرن و تند و تیزی نسبت به او دارند و بیشتر شبیه میان‌سالی‌های عزت‌الله انتظامی‌ست تا روزگار ِاوج ِبیک‌ایمان‌وردی و همیشه هم سوّمی‌ای در کار است که بشود امیدوار به شباهتش بود . پیش‌گوی بزرگ ، حقیقتاً بزرگ بود ( به ابعاد کاری ندارم ، کمالات را می‌گویم ) والّا چطور در قرن ِسوّم ِهجری لقب ِکود ِغیر ِشیمیایی به معاندینش می‌داده ؟ این تعبیر ِنوی گُه در قرن ِسوّم ؟ هم‌چون نیای اکبرش هم پختگی و بلوغ را داشت و هم سرزندگی و کلّی معصومیّت و کماهوحقه چون همه‌ی آدم‌ها مهم  صیرورت به سمت ِیک حد (Limit   ) داشت و این بنده‌ی کم‌ترین با چند جنّ معمولی‌ام که حتی خانگی هم نیستند ، چه دارم رو کنم پیش ِاو ؟ می‌دانید چه می‌کنم ؟ می‌گذارم هِی پیرتر و پول‌دارتر شود ( فرصت ِتشریح ِنوع ِخویشی ِمرادبرقی و سلطان‌مان را ندارم ) آخرهای عمرش که خیلی خیلی پول دارد و هنوز از سرعتش کاسته نشده که هیچ ، تخت‌گاز هم می‌رود ، می‌رود رومانی جهت و بابت ِاجاره‌ی نودونه ساله‌ی یک سوئیت در قصر کنت دراکولا ، شیش روش دور ِگردش/ 66 % پول‌هایش را اِخ می‌کند . قدمت ِسوئیت به تعبیری به قدمت ِقصر و به تعبیری به بعد از نوسازی‌های اخیر می‌رسد . می‌گویند چشم ِاجداد ِاجداد ِاجداد ِرومانیایی‌ها بادامی بوده ( به تاریخی غیر ِهجری مهاجرت کرده بودند از آسیای میانه اینجا ( رومانی ) ) می‌گویند خواهرزاده‌ی راستاپوپولوس بیشتر ِقصر را خریده از خاندان ِسلطنتی . خانواده‌ی سلطنتی ِرومانی هرتایی مولرنام و میرچایی الیاده بود با اوژنی یونسکو و گئورگی هاگی و استانکویی زاهاریا و گئورگئویی کنستانتین و هفتمینش هرنانی کرسپو و گابریل عمر باتیستوتا و سانتیاگوناصری هم چه اشکالی دارد باشد ؟ جهت ِکامل شدن ِاطّلاعات ِطبقه‌بندی شده‌تان عرض کنم که در معرّفی ِاین کشور بی هیچ پرده‌پوشی نوشته‌اند بیشتر ِمردم ِاین کشور پابرهنه‌اند و مقیم ِصورت‌شان و صبح تا غروب تا صبح ، 25 ساعته کارشان مینه‌تولاسا راه رفتن در خیابانی مینه‌سوتا در معیّت ِسگ‌هایی پاکوتاه ( سگ‌ها تولاسامینه راه می‌روند ) و خوردن ِگوجه‌های سبزمزه و آوازه‌خوانان ِطاس و تف کردن ِهسته‌های همه‌شان در میدان است ؛ همان میدانی که هادی صداقتش را برد و وق‌وقش ساهاب شد و عشقی ، عید ِخون طلبید که مهلتش نداد اجل . از قرارداد ِنود و نه ساله‌ی اجاره‌ی مرادبرقی سوییت مر رومانیایی‌ها را قرنی و بیش هنوز مانده بود که غزل را خواند به مرگی مشکوک و چون همان یک دختر که آمده بود نام ِپدر نگه ندارد فقط داشت از قضا ، نه از عرفان و کرامات ِخود و نیاکانش چیزی ماند و نه عادت ِتنظیم ِروح با بریدن ِسر ِپرندگان . شاید مثل ِصمصام ِبعد از یه‌وری شدن او هم از طایفه‌ی دشمن بوده که سر راحت این‌قدر می‌برید ؛ حتی سر ِلولی‌وش ِمغموم . یاد ِخروسم افتادم با آن ریش و تاج و بوکسواتش .

 سنّت : بعد از تاج‌گذاری ، شاه و ملکه قدم به تالار ِمفرغ گذاشتند . صمصام که آن‌وقت هنوز یه‌وری و سربر دربار نبود و منصبکی داشت ، ذوق‌زده از فرّ و شکوهی که لابد دیده بود ، بدو بدو سمت ِآن‌دو رفت : « کون‌تونو بخورم ! کون‌تونو بخورم » که فشفشه در رفت و کاسه‌ی کونش شکست از راست . تمایل فیزیکی ِاو وقت ِراه رفتن به راست از همین‌جا شروع شد . بعضی که حین ِحادثه پشت ِسر ِاو بودند ، سمت ِکون‌شکستگی را سمت ِملکه می‌دانستند و برخی با استناد به استقرار ِملکه در چپ ِسلطان ، سمت ِسلطان . این کمین‌الوزرا سوای بازی‌های آئینگی سمت ِملکه را محتمل‌تر می‌داند زیرا تصوّر این است که کپل ِملکه سکسی‌تر و عقوبت‌آورتر محاسبه شود . علی‌ایّ‌حال همین صمصام یه‌وری که کج می‌زد ، در یک رختخواب و یک شب در آن ِواحد دو بچّه در دو زن ِروس و ترکمن کاشت که شدند یلتسین و سفرمرادنیازوف که مردند و نه / هستند و یک جوری برادرند . کون پوتین و گورباچوف هم که نه دیدن دارد و نه گفتن . آن کون ِآن ننه‌ی سفرمراد و صمصام‌گذاشته بود که چون ریخت از تندیس ( از قضا فقط همان‌جا )علی‌رغم ِفرمان ِدیکتاتور ( سفر ) احدی تخم ِترمیمش نکرد که دست بزند به کون ِسنگی ِننه سفر که تو کردیش و من غریب در وطن شدم . سفر با خر منظور است نه اتول برقی . رفت خزر و در این چند وطن و روز نسل ِما و قبل و بعدمان راسپوتین را بیشتر کیر دانسته‌ایم تا از اعقاب ِنویسنده یا قدّیس ِشراب و شکلات .

 این همه گفتم که نگویم امّا می‌گویم که قاتلش یکی از بر و بچس ِسچفخا بوده است ( قاتل ِمراد ) . سرعت که بیامیزد با کهولت می‌شود بنیادگرایی . یادت می‌آید چه گفت هادی ِصداقت ( صادق ِهدایت ) به احسان ِطبری ( احسان طبری ) ؟ : « شما ایرونیا خوش‌وحشتین » ///

« قاز یا عُردک : ( غاز یا اردک ؟ ) »

   

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 5:59  توسط نیما صفار  |