تبليغاتX
صدراعظم و سلطانش - شنیدنی های جدید / خدمت تان عرض کنم . . 14

صدراعظم و سلطانش

جای مصرف خواب آور

 

 

 

« غاز یا اردک »

    

 

 همین اوّل ِاین بنویسم خدمت‌تان که نویسنده می‌خواهد کونش را پاره کند ( دارد می‌کند ) که چیزی سکسی از تفاوت ِسانت ِگردن ِغاز و اردک درآورد که این بنده‌ی . . . به دلایل ِعیده مانع می‌شود ( دارم می‌شم ) . امّا واسه این‌که نمیرد از کس‌شعر نگفتن ادامه می‌دهم آن خروسم که با یاد ِلولی‌وش ِمغموم یادش افتادم دچار ِکُتِگی بود و به فرمایش ِمازنی‌ها خروس‌کته و آنقدر کته‌خروس که می‌رفت که روی مرغ ِلاری ِبنده و پر ِگردنش به نوک می‌گرفت ، هر چه معکوس ِحرکت ِمعروف ِمایکل روی پر و تن ِمرغ می‌کرد آنجایش به آنجایش نمی‌رسید و همین‌طور بوکسوات روی مرغ می‌کرد تا مرغ بیاندازدش . در منطق‌الطیر ازمرغ‌افتادگی حادشده‌ی ازاسب‌افتادگی‌ست : یعنی : لوسی لوسی – خروسی : خروسی خاکستری با تاج ِنارنجی ِشب‌رنگ : از میان ِدو خروس که تحمّل ِهم را ندارند ، ارباب سر ِگناه‌کارتر را نمی‌برد . سر ِچاق‌تر را می‌برد . حتی معتدل‌تر از این : می‌گفتند خر ِحضرت ِعیسی هر وقت می‌مرد ، چیزی به پایش می‌کوبید آن حضرت که در جا زنده می‌شد – بعدها نعل شد آن چیز – آن سال‌ها نوعی از تربیع را ماه ِحادث می‌گفتند . گلستان گفت : « فقط نباید خوب بود . کافی هم باید بود . » حرف‌های گالیوری . . . گفتم : « چرند نگو سعدی » گفت : « من ابراهیمم . » گفتم : « پس لابد اصغر منم » آتشی شد . پشت کرد به من پرید بپرد توی کارون که اجل مجالش نداد . فرود در شطّ‌ ‌العرب آمد . اسب ِتارکوفسکی هم که از همان اوّل‌ها از همان ورها می‌گذشت در مه گران‌سر شد و هم کمی وحشی که از اوّل بود با همان درختش ، همان ! بسّه‌ته ؟ « بسّه‌ته ؟ » بعد آفتاب شد با ابرهای سالم در آن آسمان . بس بود .

 چیزی به پایش می‌کوبید . صدایش می‌رساند بیشتر حرف‌های خوب بزند . درآمدم : « دعوا ؟ . . . سر ِچی ؟ » « هیچ » « خوب . اکثر دعواها سر ِهیچن ! امّا دعوا سر ِچیه ؟ » « سر ِهیچ » « سر ِچیش ؟ » « اونا معتقدن هیچّی نیست . امّا ما می‌گیم هیچی هست . » « همین ؟ » « خوب ما همه چی رو از همین هیچی که هست شروع می‌کنیم . به فرموده‌ی شاعر ِمزدشتی هیچیم و چیزی کم . » « آها ! اون پشه‌هه تویی و اینا ؟ » « نه دقیقاً . من هیچ ِخودم رو دارم . » « من چی ؟ » « شما ندارین » « شکر ِخدا ! عوضش من کلّی چیزمیز دارم . » « باز خوبه لااقل خدا رو قبول دارین » « آره ! آره ! پس چی ؟ » صراحتاً عرض به حضور ِذی‌نورتان نمی‌دانم جویای احوال ِاعتقادی ِمن شده بود یا نظرم را می‌خواست . در هر دو صورت نظر ِبنده همان که اغلب عرض می‌کنم بود : « من نه چپم نه راستم . فقط هردوشون هستم . » دو می‌گذاشتم یک نماند خداوکیلی ! هم‌پوشانی ِسیاست و دیانت جز این ؟ هذا و کلّا ! رواق ِمنظر ِچشم ِمن آشیانه‌ی توست خداییش ! البته این‌جانب از همان قرن که بر شانه‌ی آن شیخ بودم ، هم‌چنان بی‌اعتقاد به تناسخ بودم و هستم تا حالا . امّا می‌گویم این طبع ِمن شاید از آن کروکدیل ِدم‌پهن ِمیان‌وزن که آلرژی به رنگ‌های قرمز و آبی داشت و در مردابش هم ماهی فقط به این دو رنگ ِقرمز و آبی بود باشد که خود و هم‌نوعانش خزه‌رنگ بودند و به ناچار یا خزه‌های مرداب می‌خورد یا وسوسه‌می‌شد هم‌رنگ‌های غذایش ، هم‌نوع‌های خودش را بخورد یا لااقل گاز بگیرد یا نیشگون که فکر می‌کنم نمرد تا خورد و من مثل ِیک زندگی که پیش‌تر داشته‌ام و هر دو نبود ، در خاطر دارم و از این است که طبع ِقتل ِمتعارف و میانه ندارم . گاهی از گاز زدن ِسیب و شکستن ِگردو یا از گاز زدن ِگردو و شکستن ِسیب شرم می‌کنم و گاهی مهتابی ِبسی جنایات می‌شوم و شاید نمرده‌ام تا کرده باشم و این میان ِارتفاع که گرسنه بودم که شکم ِکروکدیل نمی‌گرفت قلقلک ، بالا که می‌رفت منظر ، کون ِیک سیاه‌پوست دیدم ( زن ) که بلند و برهنه و ورزیده داشت می‌رفت ( جناب ِکون ) و چه خوب می‌لرزید ( خودش ) بدجوری چون چلوقطار ِتهران-قم وصله به دم ِستاره ، گوزو می‌پرسد : چرا تو از اون زن ِسیاه‌پوست که خوابشو که می‌بینی که میگی ، فقط چیزه ، از باسنش حرف می‌زنی ؟

 قاعدتاً یک گوزو باید یک همچین سوألی بپرسد . مسأله‌ی صورت هنوز برایم ابهام دارد و درباره‌ی جاهای دیگر سینه مالامال ِدرد است ای که در قلبم کمی – گوزو : از صرف ِدهان در بی‌وقته ! چی می‌شد حبّ قلیون و حبّ سیگارت و پیپ و چپق و غیره هم می‌آمد بازار ؟

 واقعاً مثل ِاین‌که این خانم‌ها واقعاً حسّ زیبایی‌شناسی ندارند : یه‌بارگی بگو شیافش ! یادت میاد تو قلیون تربچه‌نقلی می‌نداختیم تو دوره‌های زنونه می‌کشیدیم ؟

-         تو تو اون دوره‌ها چیکار می‌کردی ؟

-         تو اون دوران سرکتاب‌واکن بودم .

-         پس چی شد ننداختنت بیرون ؟

-         نردبوم زیرم بود .

-         الان کجایی ؟

-         بیرون

 ولع ِجزئیّات داشت . هر جایش را می‌گرفتی همه جایش می‌رفت جنوب . سگ ِزرد را برادر ِشمال می‌دانست ( در مورد ِمیانمار . . . می‌گفتند مال ِزیر ِمدار ِ20درجه است . جای پا بود . آن‌قدر پایین رفت که خورد به ناو ِهواپیمابر ِآیزنهاور که توی خلیج ِفارس واسه ما و خودش صلات ِظهر ِآبهای گرم این‌ور و آن‌ور می‌رفت . اظهر من‌الشمس شد امنیّتی شدن ِچیزها ) دست ِخالی برگشتند آدم‌ها . دوباره فرستادم دنبال‌شان بروند پی ِدنبال‌شان ، دست‌خالی برگشتند .

 آقای مرموز ( لی‌هاروی‌اسوالد ) : اگه تا 48 ساعت دیگه پیدا نشه ، 89 ساعت ِدیگه کت‌بسته تقدیم‌تون می‌کنیم .

 گربه‌ی برمه‌ای ِایرانی‌الاصلی به نام ِمیانمار : می‌گن با گروهی از سگای بسته ارتباط داره .

 جهت ِاطّلاع ِشما وب‌خوانان ِمحترم عرض در هامش می‌کنم : سگ‌های کوتوله و گاه پاکوتاهی با پوزه‌های زاغارت و لبخندهای حقیقی و دیپلماتیکی بر لب‌های سگی‌شان . گفتم : « نقاشی می‌کنی یکی از لبخندهای فراموش‌نشدنی را بر چیزشان ؟ » کرد .

 رفتیم دیزی‌سرای هولاهوپ . بنده بیشتر هونولولو سفارش می‌دادم . خوش‌مزه‌ترین قسمتش میک زدن ِاستخوان‌ها بود که مزه‌ی انگشت ِترد می‌دادند . آخر ِشب هم در ایّام ِسعد ، مراسم ِسوسیس و گاز ِخردل داشتیم با نوشابه‌ی رژیمی . هر بار آخر ِمراسم یکی‌دو نفر آن پشت می‌مردند « بوووم » بروبچس ِسچفخا هم بودند که از گوشه‌ی لب در درصدی از زمان « سچفخا » می‌گفتند . نمی‌گفتند . از لای دندان‌هاشان درمی‌آمد . ربط به زبان داشت . امّا چون جهان جای ماندن است ( ماندن ِما نه ) آن‌وقت‌ها رامشگران وقت ِخوردن عربی می‌نواختند ، وقت ِکار که نمی‌کردیم عریضه پر می‌کردند و وقت ِکردن می‌دادند . آن‌وقت‌ها مطربی مفعولیّت بود . بنده رویم به دیوار فقط نی می‌نواختم محزون . حزنش دلیل داشت . بی‌دلیل هم می‌شد . خرج ِعملم را درمی‌آوردم . برای امرار ِمعاش پرنده می‌شدند . پیاده می‌شدند برای امرار ِمعاش . پول درمی‌آوردند که سیر شوند . سوت می‌زدند که نمیرند . تولید ِمثل هم می‌کردند با هاگ و خایه . در عمق و نهایت ِحباب ِخاک سایه‌ای حشره‌وار داشتند ؛ سایه‌ای مارپیچ‌تر از شهاب ؛ شتابی حشره‌وار برای نمردن . یکی‌شان متخصّص ِآناناس بود و چندتا همه‌ی لبنیّات . بیشتر ِچندتاشان همه بودند . بقیه کس ِشعر به هم می‌گفتند جایی دور از هوا و نزدیک ِخدا که گیس‌بریده‌هایش ولو توی آسمانش بودند .

 خلاصه آنقدر عجیب بود قضایا که شاخ‌های‌مان کهیر بزند . بعد از معالجات ِطولانی و حوصله‌سربری که نوشته نشد ، همیشه دست روی جای کهیر ِسابق که می‌گذاشتیم ، احتمال ِشاخ‌داشتن‌مان هم می‌رفت . کم هم نبودند آنهایی که پز ِکهیر ِشاخ‌شان را بدهند ؛ زن و مرد هم نداشت . هرجای‌شان را که می‌گرفتی ، یک‌جوری میان ِتن بود .

 ساعیان سوسه می‌آمدند که دلّاک اضافه بر نان‌خورهایش شده و پرندگانم را می‌خورند . شمردم و بازشمردم . طیّ این‌همه سال حتی یکی هم ازشان کم نشده بود . چنتاشان نبودند که رفته بودند روی تخم‌های‌شان بخوابند ( خوابیده‌اید این‌طوری ؟ کار ِشاقی بود ! ) اصل ِمقادیر ِثابته را عوام هم حتی به خوبی می‌فهمند علی‌رغم ِاین‌که میان ِمغز ِمن و مغز ِایشان ، صدالبته کرام‌الکاتبین است با شکم‌های سیر و رامشگران هنوز مشغول به اقوال ِمشهور . می‌رفتند صحراهای دور رفتار ِمورچه‌ها را نگاه و تحقیق کنند . آنجا مغزشان شکوفا می‌شد و جمجمه‌شان نازک . می‌مردند . جمجمه از آهیانه‌ناحیه‌اش ترک که می‌خورد ، صدای ویفر می‌کرد که بشکنیش . رغبت ِمورچگان به ذرّات ِبیسکویت در حساب و شماره نمی‌آمد و به برگهای گل با رنگ‌های گوناگون . برخی از مورچه‌ها طلایی بودند و بیشترشان بزرگ‌تر .

 این‌ها را می‌شد نوشت . کتابش « جایگاه ِصحرانشینان در صنعت ِسینما » معطوف به صنعت ِپناهندگی ِجنگی بود و فستیوال‌های انسانیّت . جرأت داشت زیر ِسقف ِسفت بخوابد بشاشد به دیوار ِسفت ِچادرنشین‌ها . مرگ‌ومیر که پیچیده بود در اتاق‌ها و صحراهای عمارت ، چگونه ببری‌خان خواجه‌ی حرم‌سرا شد ؟ بماند . فعلاً همین‌که عاشق ِگربه‌ای ترجیحاً ماده شد بدون ِاین که بداند از نسل ِگربه‌سگ است بدون ِاین‌که ذرّه‌ای درک از کاندویی که زاییده بود مانده برایش باشد ؛ بدون ِحافظه . فرویدویونگ ( یونگ‌وفروید ) که قبلاً یونگ‌وفروید ( فرویدویونگ ) بودند ، داشتند چیز ِجدیدی می‌شدند . قرار بود یکی‌شان نقش ِآرنولد شوارتزنگر را بازی کند و یکی وودی آلن . امّا کم مانده بود رضایت به همان لورل‌هاردی بدهند یا تام‌وجری که بالاخره والاس‌وگرومیت ( تام‌وجری ) شدند . عکس ِلورل‌هاردی را روی آسمان‌خراش برای قبل‌ترها هم بیاوریم اینجاها با ویفر در مغز ِاستخوان یکی از بچّه‌های سچفخا باز « سچفخا » از گوشه‌ی سبیلش می‌گفت و همین‌طور می‌رفت که جبرئیل سیسه کنار ِگربه در پاگرد ِپلّکان . سهله آواز می‌خواند . روز اوّل : آواز خواند . روز ِدوّم : بالا آورد . روز ِسوّم : آواز خواند . مرد و دختر از پشت ِمصلّی به میدانچه آمدند از عیان و آشکار دیده شده ، پابه‌پا میان ِزمان و عاشق . بچّه‌گربه که در اتاق نیاید بیرون می‌رفت و کاسه ماست را ریخت و روی ماست‌ها موسیقی گوش کرد .     

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم اسفند 1386ساعت 4:20  توسط نیما صفار  |