« یا یا یا »
رسیدیم به نفل ِآن دوستی که تا پیش ِپایتان داشتهام ؛ فیدل ِکاستروی سیگاربرگهاوانانام . آنوقتها که یادش بهخیر بود نوک ِشاخهایمان تازه ترجه زده بود ، رگ میکرد دوتا از دو طرف ِبالای سر و آنیکی فیدل ِکاسترو که همینیکی هم بود داشت کنار با کنار رفتن از قدرت میآمد . ادبا میگفتند « زورش همینقدر است » مراحل ِملالآوری به ملالآوری ِگفتن ِادبا مر مراحل ِملالآور را طی میشد از فیدل به رائول که بیاید جایش . امّا آن فیدل ِکاستروی سیگاربرگ ِهاوانانام که از همین جا هم نام و نسبتش واضحتر بود یک سلسله عکس گرفت که آخرش کلاغ میشد . یعنی کلاغی که روی بلندترین جای درخت بود ، روی درخت ِگوشهی عکس بود که در عکس ِاوّل تقریباً به چشم نمیآمد ( کلاغ ) . در عکسهای بعدی برای عکاس نزدیک شدن به گوشه رفتن بود . گوشه میآمد میان . کلاغ باز هم نمیپرید ؛ با آناتومی ِثابت تا پیری . شهرت ِعکّاس با سنّوسال بالا میرفت و بزرگی . امّا عکس مال ِآن قدیمها بود ؛ جوانی و تازه ، میگرفت – بلندپروازترین پرنده غاز – مملکتش ، من بود ، ملکی بود ششدانگونیم که راهروهایش به هم راه داشتند و توی اقیانوسش لنین شنا میکرد .
نفتالین نبود و گاگارین هم . دکتر مستور ِحبّالاوطان بود که میگفتندش . گرومیت بود ، گرانیت و بیسکویت . هیولا و آلت ِبه فرم آمده ؛ آنقدر سالم و . . . که بود ( جوان و جویای نام ) که پیشنهاد کردند ( کردیم ) بهش فضانورد شود بزند تو دهن ِاستکبار . از راهی راه پیدا کرد ، از خشکی و آب و نسیم ِدریادار . تست داد . آموزشهای مقدّماتی و دورهها را که گذراند که همینها شدند نه سال ِخورشیدی ، این میان حسابی فرنگی شده بود واسه خودش طوری که دیپورت که شد بازشناختنش خیلی سخت بود . چرا دیپورت آخه ؟ « آُه شیت ! تو آخرین مرحله ردم کردن ( دروغ میگفت . یکیدوتا مونده بود تا ته ) » توی این مرحله ( یکیدوتا تاتهمونده ) باید به فراغ بال ذهنی میرسیدند . باید ترجیحات ِروحی به حدّاقل میرسید و خاطره ، تمثال یا هر چیز ِسختجانی تقلیل پیدا میکرد . شستشوی مغزی در کار نبود . همهی چیزها میماندند فقط در پرتوی از روشنبینی ِآخلاقی و عقلانی ِمتعارف و با جواز ِآن . ظاهراً یکی ( یکی و فقط یکی ) از چیزهای توی کلّهاش را علیرغم ِسه ماه و چهل روز تلاش ِفرنگیها ، فرنگیها نتوانستند همحدود ِبقیه کنند ( به قول ِخودش « سختجانی » میکرد ) وقتی بالاخره مقر آمد که چه بود آن زائلنشدنی ِتخفیفناپذیر ، جماعت حق داشتند تا به امروز هم دست بگیرند برایش . فکرش را کردهاید درست وسط ِفضا ذهنیّتهای پیشبینیناپذیر چهها میشود بکنند ؟ آنچه حریفش نشدند تصوّری بسیار واقعبینانه از کون ِجنیفر لوپز بود که هر بلایی میآوردند سرش ( سر ِکارآموز ِفضانوردی ) دقیقتر و فنیتر میشد ( آنجای جنیفر ِخیالش ) و همانطور فنی تا همان نزدیکیهای مرگ ماند و این ماجرا آنقدر مفرّح و معروف شد که چهار سال ِبعد که هنوز با تدریس خصوصی ِفیزیک ِناسا ( نوعی فیزیک ِناساییست ) روزگار میگذراند به گوش ِجنیفر رسید و تقریباً بلافاصله فرستاد دنبالش که بیاورندش ( ببرندش ) . شد شوفر ِمارک آنتونی . اینطوری یک دروغ کاری برایش کرد که آنهمه سلامت و طبیعت که در خود داشت نکرده بود . حتماً دروغهای دیگری هم گفته . امّا من فقط اینیکی را میدانم . تا بیستوسه سالگی که تقریباً مطمئنم دروغ نگفته بود ( 23 سالگی خودش ) این یک دروغش این بود که لوپز ، گونزالس و منحیثالمجموع هیچ خوانندهای « سختجانی » در مغز ِاو نداشت ( گوش ِموسیقی ِمتوسط به پایینی داشت ( زیر ِوسط ) ) و در ضمن چطور همهی ما نفهمیدیم وسط ِفضا ( درست همانجا ) تهیگاه ِیک زن ، حتی اگر کون و کپلی مثالزدنی ، باسنمآب و لمبروار باشد ، چه خطری میتواند داشته باشد ؟ اصلاً چیست آن جز نشاطآور دلخوشکنکی دلگرمکننده ؟ آن تصویر که سختجانی آنقدر در ذهن ِاو میکرد که ردش کردند ( دیپورت ) تصویری لهشده و دوبعدی بود از خون ِگوسفندی که جلویش بعد از ختنهسوران قربانی کرده بودند . هرگز این تصویر قدرت ِگیاهخوار کردنش یا حتی سوق ِمختصرش به آن سمت را نیافت . امّا ناساست دیگر ! تحمّل ِهمین را هم حتی ندارد . پای کِیجیبی هم ( به قول ِخودش ) البته وسط است ( لااقل تا مدودف ) . خدمت ِشما که سرور ِانورم هم باشید عرض شود حقیقتاً بنده نمیدانم چرا دروغ گفت ! حیران ماندهام چرا شرم ِما آدمیزاد جماعت از آشکار کردن ِآن حسّاسیتها و عواطفی که سختجانی درِمان میکنند به مراتب بیشتر از بروز ِلودگیهای عمومیست . دروغ عرض میکنم خدمتتان . همه را میدانم ؛ مثلاً همین ادای فضانورد ِناکام و شوفر ِبعدش که ما را گیر آورده بود . دکتر مستور ِحبّالاوطان آخرهای عمر سر بر شانهی زن میگذاشت از درد و سنگینی . حواله به دل میکرد . قلب ِچپش داشت بازمیماند از حرکت . جنیفر ماند و کون ِفرضی و ِدروغینی خوب فنی مانده به روایت ِمغلق ِشوفر . پدرسوخته اینطرف که میرسید مثل ِآنها صحبت میکرد . ما را گیر آورده بود !
ما را ، نزدیک به هم که بودیم ، بیشترمان را ، گیر آورده بود . توی فیلم که بود هیولا میشد جایی . حالا که میآید توی رمان هِی میترسد بعضی جاها برود ، هیولا شود و یکریز میپرسد « آیا من هیولا شدهام ؟ » دست به سر و صورتش میکشد و اسمش اسماء تروداکتیلزاده ملقب به هواپیماست ( فضایش )
- تروداکتیل همونه که زمینا رو شخم میزنه دیگه . نه نیما ؟ - نه احمق اون کروکدیله . تروتاکدیل شخم نمیزنه . تخم میذاره – تروتادکیل ؟ تو که گفته بودی اریترومایسین ! – نفازولین گفته بودم احمق ! لونفالوزالین ! – چه خوب یادته !
داشت یادمان میآمد عنایت ِخاصّهی خودمان به نفتالین و طعمش که فرض میفرمایید و گاگارین و گرومیت و . . . که ختم ِغائله شد : نفتالین یه دایناسور ِپرندهست . شماها یادتون نمیاد ؟
اسماءتروداکتیلزادهملقببههواپیما گفت : « من نه » خیلی راست میگفت . سرش را بالا که میگرفت ، نزدیک ِچانه چهرهی بیرحم ِیک مرد را میتوانستی تشخیص بدهی ؛ مردی که میتواند هِی بکند . چه مردی ! جلّالخالق !
. . . مردی که میتوانست انقلابی در صنعت ِآرایش و آبگوشت به پا کند . امّا انقلابیهایی که به محضر و چشمانداز فرستاده میشدند ، بیشتر جوانانی با طور و مسلک ِتروریستی در بینی به بالای صورتها ، صورتکها و جمجمه دیده میشدند .
« همهی اینها که با هم بودند »
