تبليغاتX
صدراعظم و سلطانش - شنیدنی های جدید / خدمت تان عرض کنم . . 7 .

صدراعظم و سلطانش

جای مصرف خواب آور

 / سلطان داشت از بازار ِنعل‌بندان به بازار ِسرشور می‌پیچید که سر از بازار ِکویتی‌ها درآورد . سایه به سایه دنبالش بودم در این چند مکان و زمان . فست که می‌شد فست می‌شدم ، اسلو که می‌شد ، اسلو . گاهی هم سوپرایمپوزمون جور می‌شد : « نمیای بریم تئاتر ؟ » رخ به رخ شده بودیم . رفتیم . شبیه تماشاخانه‌های پاکستانی بود . روی سنش گروهی ازبک نمایشی شرقی را اجرا می‌کردند . آمدند روی سن و زندگی ِراحت ِخان‌زادۀ نوجوان و اوّلین جرقّه‌های بلوغ و عشقش را حین ِنگرانی ِبزرگ‌ترها که می‌آیند و می‌روند نشان‌مان دادند . ما می‌دانستیم امّا خان‌زاده نمی‌دانست نگرانی از چیست تا انقلابی‌ها خانه را گرفتند . در پردۀ دوّم بازیگر ِنقش ِخان‌زاده که نقش ِجوانی‌هایش را بازی می‌کند را با پوشش ِمتّحدالشّکل ، پشت به پیش ِخودش کرده ( در معنا ) می‌بینیم که بالاخره پیش‌نهادش را به روحانی ِمیان‌سالی که سردستۀ انقلابیون ِآن ناحیه هم هست می‌دهد و می‌گوید می‌تواند کلّی از جنایات ِخان‌ها را افشا کند . حین ِصحبت‌های راست و دروغ قاطیش عوامل ِاجرا یواش یواش صحنه را دو نیم کردند و موازات ِدو ماجرا بقیۀ ندید بدیدهای تماشاچی و سلطان را به شوق آورد . انگار شقّ‌القمر دیده‌اند ! پردۀ دوّم کوتاه بود ، امّا سوّمی خود نمایش مستقلی‌ست از مظالم ِاهل ِثروت و ملّاکین . توی چهارمی پیرمردی را در نشیمن ِخانه‌ای مجلّل و اشرافی روی مبلی که جایی در دیالوگ می‌گوید شرابه‌های سرخ از آن آویخته ( مبل و رب‌دوشامبر ِپیرمرده هم بیشتر سرخابی‌اند ) نشسته و حین ِمصاحبه‌اش با خبرنگار ِسوسول-حزب‌اللهی جوان می‌بینیم و می‌فهمیم کارگردان و تهیّه کنندۀ مطرح و بفروش ِتئاتر و سینماست و رمز ِموفّقیتش را بریدن از طبقۀ منحطش می‌داند و نمایش که تمام شد ، سلطان که مانده بود با دست‌هایش اشک ِچشمش را پاک از صورت کند یا کف بزند ، گفت : « ول کن اپوزیسیون مپوزیسیونو . بریم دنبال تیارت . » پیش‌تر تئاتر می‌گفت . خواب‌آور داشت اثر می‌کرد . دادم بیایند ببرندش .

 

                            ( قبل )

 

 حتّی یک بار قبلۀ عالم زدند تو کار ِعرفان . این من ِبندۀ کمین‌الوزرا به دلیلی مربوط به بعد ِاین رمان و قبل ِخود البتّه نسبت به این بلیّه مصونیت داشت . البتّه عرفان ِسلطان هم که آن دوره دوست داشت بیشتر سلطان‌زاده بنامیمش مثل ِچیزهای دیگرش نارسیستیک بود . در عین عرفان و بی‌قراری جایزۀ ملّی گذاشته بود برای شباهت . گفته بود و داده بود بنویسند و ممهور کرده بود پایش را ( پای چپ ) که حاضر است نصف ِثروتش را به کسی ببخشد که شبیه ِخودش باشد ولی خوش‌تیپ‌تر از خودش . بدیهی‌ست که این مسابقه در تمام ِاین سال‌ها برنده‌ای نداشته و تنها حسن و قبحش شبیه شدن ِکم و بیش ِخود ِسلطان به همه بوده است . این وسط البتّه نمی‌توان نادیده گرفت نقش ِآدمیزادجماعت را . توی فیلم ِاساطیری و افسانه‌ای وارد ِجایی می‌شدند که طبق ِاخبار ِواثقه هیولا یا موجودات ِخاصّی داشت . این از اوّلین تجربه‌های فیلم‌بینی ِسلطان و این بندۀ کم‌ترین بود . البتّه یکی دوتا هیولای درِپیت هم برای خالی نبودن ِعریضه داریم که یا درمی‌روند یا درنمی‌روند که به قتل برسند / ولی در واقع یکی از همان هشت زن و مرد است که نمی‌دانسته اگر به این مکان ِخاص بیاید همان هیولای معهود خواهد شد ( بقیه هم نمی‌دانستند ) و آخرش آدم‌های خوب عاقبت به خیر می‌شوند و هیولا دوباره آدم ( جسارتاً من تا آخرش هم نفهمیدم وقتی هیولا بوده یادش بوده آدم بوده قبلاً یا وقت ِآدمی یاد از هیولایی می‌آورد ) سلطان کلّی مجذوب ِپیام‌های فلسفی ِکار شده بود . این بندۀ کمین‌الوزرا همین‌طور که حضرت‌شان را نگاه می‌نمودم ، مشغول به کلافگی ِمعمول هم می‌شدم از آخر و عاقبت ِاین‌یکی خل‌بازی که الحمدالله رفع شد . بعد از عرفان زد به تشرّع و بعدها خواهید دید که در تمام ِمستراح‌های عمارت ِسلطانی و عمارات ِمربوطه دوربین ِمخفی می‌دهد بگذارند برای شناسایی ِسرپاشاش‌ها – البتّه بعید می‌دانم القائات یا بیشتر ِدرمان ِیبوثت این میان بی تأثیر بوده باشد – در همان قضیّۀ یک پا بیل‌بورد شدن ِمستراح‌ها ( این‌جا همه چیز مسبوق به سابقه‌ست ) که زمان ِسلطان بابا و هنوز ازمنۀ قدیم هم رسم بود ، چه صحنه‌ها که دیده نشد ! فقط قضای حاجت ؟ نُچ ! نُچ نُچ !

 یک بار که نشسته بودیم به تماشا و چِرِک چِرِک سمشکۀ شمشیری می‌شکستیم ، نشسته بود و نگاه به تلویزیون می‌کرد ( فیلم ِسوپر می‌دید ) . توی فیلمی که نوجوان ِتوی فیلم می‌دید و ما خوب نمی‌دیدیم ، زنیکه هِی می‌گفت : «GOD  GOD  » که به قول ِجوانان ِتین‌ایج ِامروزی از مقدّمات ِاورگاسم است ظاهراً که متعاقبش مردانه‌ترین صدایی که به عمرتان شنیده‌اید در پاسخش درآمد : «YES  YES  » و صحنه به مرور سفید ( فیدآوت به نور ِسفید ) و صفحۀ تلویزیون سفید شد . پسر ِتلویزیون‌نگاه‌کن با اتاقش سفید شد . ما هم سفید و در نور شدیم . عرق ِسفید از منافذ ِریزمان می‌چکید و به قول ِاسلام‌پور جمعه را در سفید کردیم حتّی در یک‌شنبۀ فرنگی‌ها که نشسته بودیم تا میرغضب ِسلطان‌بابا بیاید یقۀ این حقیر ِکمین‌الوزرا را بگیرد و با اردنگی به ماتحت ببرد از محفل ِمجرّدی ِفیلم‌بینی و عرفان با پس‌گردنی بیاورد خدمت ِسلطان‌بابا که در غضب و اسف است از گم‌راهی و از راه به در شدن ِآن پسر ( ولیعهدش ) و با این که می‌داند این حقیر ِکمین‌الوزرا ذرّه‌ای استعداد ِعرفان ندارد و نمی‌داند فوق ِخلاف ِجنسی ِبنده این بوده که سالی سه بار خواب می‌دیدم که نشسته‌ام تنها و می‌خواهم فیلم ِسکسی نگاه کنم که هِی اغیار می‌آیند و ناچار می‌شوم کانال عوض کنم و حیرتا که توی آن کانال هم می‌خواهند فیلم ِسکسی نشان بدهند و آخرسرش هم آن‌طور که باید و شاید آن چیزهایی را که دوست دارم ببینم ، نمی‌دیدم ، باز نمی‌دانم تحت ِچه القائاتی بنده را کتک‌خور ِمقام ِولایتعهدی قرار دادند و بعد از این که فلکم کردند و محتلم شدم ، بردندم به تبعید . فکر کردم تبعیدم می‌کنند به یکی از این صحراهای عربی ؛ امّا به بیابانی تبعیدم کردند که بیشتر شباهت به ماه می‌برد و در دورنما سینمایی می‌شد و البتّه چنان به سرعت شکمم به قار و قور افتاد که مجال به ستایش ِاین زیبایی نماند و بعد ِمختصری حلّ مسأله در شکم به مرور منظره عادی شود . باز هزار بار شکر ِایزد ِمتعال که مار و عقربی ریخته بود در سوراخ‌سنبه‌های بیابان که رویم به دیوار بکشم و بخورم و شب و روز بگذرانم به ذکر و شکر تا فرجی بلکه شود . کم نگذشت زمان که نوری از خاور آمد آن غروب و البتّه ماشین‌های‌شان بیشتر بلیزر و رنجزرور و از این چیزهایی بود که چندتا بچّه میلیاردر ِعشق ِعرفان ِسرخ‌پوستی برانندشان و بیایند آنجا که من وبال‌شان شدم . خوش‌شان می‌آمد از شرقی‌بازی‌هایی که برای‌شان درمی‌آوردم ؛ کمی رندی در کلام و کمی رمز در حرکات و نگاه و البتّه مقادیر معتنابهی « تخممم نیستین » ( باژگونه نمایاندن ِبی‌نقص و کامل ِماوقع ) . حتّی یکی‌شان خاطرخواهم شد که اهل ِاین‌یکی نبودم . البتّه او هم چون توی عرفان و ریاضت و از این چیزها بود ، زیاد گیر نمی‌داد و رضایت می‌داد به گره زدن تارهای بور ِریشش به انگشتان ِپای من ، آن هم فقط سه بار از درازکشیدن‌های‌مان کنار ِآتش . دهانش که گرم می‌شد می‌گفت : « به قول ِشاعر ِهم‌وطن ِشما گره زدم تارهایی برای این که آواز بخوانی . » می‌گفت نامش بهرام ِاردبیلی‌ست ( شاعر را می‌گفت ) نام ِخودش از این نام‌های تک‌هجایی ِفرنگی بود . می‌پرسید چرا نمی‌شناسمش ( شاعر را )  . می‌دانستم نویسنده شاعر را می‌شناسد و همین روزهایی که بیشتر شب‌هایش می‌نویسد نزدیکی‌های سال‌مرگش هم هست ( سال‌مرگ ِشاعر ) امّا چون نمی‌شناختم ، گفتم : « تنها اردبیلی‌یی که می‌شناسم حسین ِرضازاده‌ست که بعدنا قوی‌ترین مرد ِدنیا می‌شه ( اون‌یکیا رو از قصد نگفتم ) » فضا فضای عضله و پولاد نبود ؛ احساس و غذای حاضری بود . توی آن چند ماه کنسروی نماند که نخورده باشم تا این که غضب ِسلطان‌بابا ( بابای . . . ) فروکش کرد که برگشتم ایران اینا !

 خرگوش در زمینۀ هویج :
+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 3:48  توسط نیما صفار  |